gototopgototop

مقالات

ارتباط

نوشته های انتخابی

هياهو در سكوت

تقديم به تمام ناشنوايان عزيز شعر
هياهو در سكوت در زمـستانی چـنیـن، آغاز را گم کرده ام
آسمان تاریک و من پرواز  [ ... ]


ادامه ...
 

چهره های ماندگار

خانه ویژه نامه جولیا سمیعی (1)
جولیا سمیعی (1) چاپ

Julia Ann Oliver Samii: A Friend of Iranian Deaf People

I vividly remembered that it was October long ago in 1978.  The news of Julia Samii's death finally spread to the Baghcheban School for the Deaf that she had died from an airplane crash the previous July. It was a powerful bombshell that dropped at my Deaf school!  I remember how I found out.  I came off of the bus in the morning in front of the school.  I entered the school yard to join my classmates.  We knew that we would go to the grave of Jabar Bacghcheban, the school's founder.   It was a pilgrimage our school made annually in October.  My classmates told me, "We should honor Julia along with Mr. Baghcheban as well!" Then my eyes became wide with curiosity and I wanted to know who she was.  I witnessed how everyone knew her.  I tried to find Samineh Baghcheban; first, because I knew I could get the information I needed directly from her.  I asked my classmates where Samineh was by putting my right hand on my head, which is the sign name for Samineh, and scrunching my face into a questioning look.  I found her in the school hall.  I knew the moment I saw her that she was in mourning.  It looked like she lost her own flesh and blood.  It was obvious that she had been crying a lot.  She had black sunglasses on her face in order to cover her eyes that were reddish from crying. I asked her, "What's wrong?"  She saw how my face looked questioning.  She decided at that moment to pull every one of us into the seats of the auditorium.  There, she tried to tell us that we lost our friend. She signed to us that Julia was a like sister to her and a friend to Deaf community.  I tried to understand what she tried to tell us.  In my heart, I knew that it was a blow to our Deaf school when we lost Julia.  I remembered personally interacting with Julia after Samineh told us about her.
 
A while ago, both of us were walking in the same direction.  Julia stopped me when I tried to pass her.  She put her hand on my shoulder.  I turned my head around to face her.  She gestured to her neck where she had on a necklace that my mother gave to her as a gift.  It looked like she wanted to express her appreciation.  (It was usual for my mother to thank everyone who tried to educate me and help me become a literate person.)

I told myself, "Oh I see! That woman talked with me."  I thought she was such a nice woman.  I felt sad that I would not see her again.  It was so nice that she smiled at us when she passed through to her office or to visit Samineh.  A few months later, the Islamic fundamentalist revolutionaries overthrew the Shah kingdom.  After many years, I learned from Mohsen Mosavi about Julia's contribution to the Iranian Deaf Community.  I was glad that Julia came to Iran to live with us.  Julia did many things to help Iranian Deaf people.

1)  Julia taught us that to produce a Persian Sign Language (PSL) dictionary; the raw data must originally be from the Iranian Deaf community.  First, we must gather all the signs possible from all four corners of Iran.  Then we must bring Deaf people together and discuss the signs in order to standardize PSL.  Signs from different regions had their differences, their prevalence, and their appropriateness in casual or formal situations. Their appropriateness to certain situations is otherwise known in linguistic jargon as their register (Orton 2008 personal communication).  I saw the works of Mohsen Mosavi later after he traveled with his team into the four corners of Iran to document the signs of Iranian Deaf people and developed the PSL dictionary. 
 
 
2)  Julia brought American Deaf people to Iran to educate Deaf people like Bernard Bragg, Frances Parsons, Ms. Buchanan, etc.  It was important for Iranian Deaf people to meet them in person and see what they had to say
  3) Julia taught Iranian Deaf people to be proud of Iran's rich history and literature.  She communicated to us a passion she had for these two subjects.  This kind of national pride is similar to Deaf pride.  We should be even prouder to be Deaf Iranians!  
4) Julia's work gave us a cause for ourselves.  We worked together to honor Julia for her contributions and carry her flag in the name of our cause.  We wanted to expand on the work she did to develop more information about Persian Sign Language.  We are aware that PSL linguistics is a fledging field that needs further development.  
We will always remember Julia Samii, the work that she did, and the impact on the Iranian Deaf community the she had. 
  
Abbas Ali Behmanesh
 
July 25, 2008
 
 جولیا آن آلیور سمیعی: دوستدار ناشنوایان ایران

من بخوبی خاطره خیلی وقت پیش در آذر 1357 شمسی یادم است. اخبار درگذشت جولیا سمیعی ناشی از سانحه هوایی مرداد همان سال ، بالاخره در مدرسه ناشنوایان باغچه بان پخش گردیده است. گویی یک بمب قوی مانندی در مدرسۀ من انداخته شده است !

من یادم می آید که چگونه متوجه آن شدم. در صبح ، من از اتوبوس سرویس در جلوی مدرسه پیاده شدم و وارد محوطه مدرسه به سوی کلاس خودم شدم.

ما می دانستیم که به سرخاک جبار باغچه بان (آرامگاه) - بنیانگزار مدرسه - خواهیم رفت. اینگونه رسم سالانه مدرسه مان در ماه آذر بود. همکلاسانم به من گفتند: ما باید علاوه بر جبار باغچه بان ، به جولیا ادای احترام بگذاریم ! سپس چشمانم به صورت کنجکاوی باز شده است. من خواستم بفهمم که جولیا چه کسی بود. لذا به دنبال کسی بودم که جولیا را می شناخت. از این رو ، من سعی برای پیدا کردن ثمینه باغچه بان را کردم برای اینکه می دانستم که اطلاعات مورد نظر را می شود از او گرفت.

من با حالت استفهامی به همراه اجرای اسم اشاره ای ثمینه باغچه بان (به صورت: گذاشتن دست راست بر روی سرم) از همکلاسانم پرسیدم که او کجاست؟

بالاخره ثمینه را در راهروی مدرسه پیدا کردم و در آن لحظه احساس کردم که او عزادار است. این به نظر می آمد که ثمینه یک عزیز دلبندش را از دست داده و مشخص بود که خیلی گریه کرده بود لذا برای پوشاندن چشمان سرخ شده اش (ناشی از شدت گریه) عینک سیاه را گذاشت.

ثمینه قیافه پرسش گونه ای مرا که دید ، پرسید: چه شده؟ و در آن لحظه ، تصمیم گرفت که همه بچه ها را به نشستن بر روی صندلی های سالن بزرگ مدرسه فرا بخواند. در آنجا ، او سعی داشت به ما بگوید که ما دوستمان را از دست دادیم. او به ما فهماند که جولیا برایش مثل یک خواهر بود و یک دوست برای جامعه ناشنوایان بود.
من سعی داشتم آنچه را که ثمینه برایمان بازگو می کرد ، درک کنم و از تَه قلبم احساس کردم که چنین عمل به مثابه آب پاشیدن بر روی آتش (ناشی از فقدان جولیا) بود. من شخصاً نکته جالبی از گفتار ثمینه درباره جولیا را به خاطر می آورم:

در زمانهای گذشته ، هر دوتایمان در یک مسیر قدم می زدیم. وقتی که من خواستم از کنار او رد بشوم ، جولیا مرا نگه داشت. او دستش را بر روی شانه ام گذاشت و من سرم را به طرف صورتش چرخاندم. او به گردنش اشاره کرده که گردنبندی داشت که مادرم به عنوان هدیه به او داده بود. این به نظر می آمد که جولیا کاملاً می خواست قدردانی خویش را به من بنمایاند.
( این رسم همیشگیِ مادر من بود برای قدردانی از کسانی که در تدریس به من در جهت ساختن یک شخص تحصیلکرده کوشا بودند ).

من با خودم گفتم: " اوه ! من آن زن را دیدم که با من صحبت کرده بود " .
من او را به صورت زنی نازنین یافتم. من غمگین شدم که دیگر او را دوباره نخواهم دید.
این بسیار خوشایند بود که جولیا وقتی که از میان همه ما رد می شد و به طرف محل کارش یا دیدن ثمینه می رفت ، لبخند می زد.
چند ماه بعد ، مبارزین انقلابی ایران بر سلطنت پادشاهی پیروز شدند. بعد از گذشت سالها ، من توسط محسن موسوی در جریان خدمات جولیا به جامعه ناشنوایان ایران قرار گرفتم و خوشحالم که جولیا به ایران برای زیستن با ما آمد.
جولیا برای یاری به ناشنوایان ایران ، چند کار را انجام داد:
1) جولیا به ما برای خلق فرهنگ زبان اشاره فارسی آموخت که اصل مواد اطلاعاتی آن باید برگرفته از جامعه ناشنوایان ایران باشد.

ابتدا ، ما باید تمام اشارات ممکنی از چهار گوشۀ کشور ایران را جمع آوری کنیم و سپس دورهم جمع بشویم و برای استاندارد کردن اشاراتِ زبان اشاره فارسی به بحث بنشینیم.
اشارات مناطق مختلف ایران از لحاظ گوناگونی ، شیوع ، تناسب (فُُرم) در شرایط غیر رسمی (تصادفی) یا رسمی باهم فرق دارند. بطوری که یکسان سازی فُرم شان از نظر فن زبانشناسی ثبت می شد.
من کارهای بعدی محسن موسوی را دیدم بعد از اینکه او با تیم تحقیقی اش به داخل چهار گوشه کشور ایران برای جمع آوری اشارات ناشنوایان ایران و افزایش فرهنگ زبان اشاره فارسی رفت.

2) جولیا ناشنوایان آمریکایی از جمله برنارد برگ ، فرانسیس پارسونز ، خانم بوچانان و ... را به ایران برای تدریس به ناشنوایان آورد. این برای ناشنوایان ایران خیلی مهم بود که آنها را از نزدیک ببینند و حرفهایشان را بشنود.

خانم آلیس - علیرضا علیمردانی
خانم آلیس- علیرضا علیمردانی
 

3) جولیا به ناشنوایان ایران آموخت که به داشتن تاریخ و ادبیات غنی ایران افتخار کنند. او این دو موضوع (نکته) را برایمان به ارمغان گذاشت. اینگونه غرور ملی جزو غرور ناشنوایان است. ما حتی باید به ناشنوای ایرانی بودن خودمان افتخار کنیم.

4) خدمات جولیا بر روی ما تاثیراتی را گذاشت. ما باهم برای ارج گذاری زحماتش و برپایی پرچم او کار می کنیم. ما می خواهیم کارهای جولیا در جهت افزایش دانش حول زبان اشاره فارسی را ادامه بدهیم. ما آگاه هستیم که حوزه مطالعاتی زبان اشاره فارسی ، باید توسعه یابد.
ما همیشه جولیا سمیعی و کارهای انجام شده اش و تاثیراتش بر روی جامعه ناشنوایان ایران را به یاد خواهیم داشت.

عباس بهمنش
25 جولای 2008 میلادی