|
سی و سه سال با محمد سعیدی ( قسمت اول )
چند وقت است که می خواهم به یاد گرامی ترین دوست از دست رفته ام " محمد سعیدی " قلم به دست بگیرم و خاطراتی را که از او دارم ، بنویسم ولی شدت اندوه نمیگذارد. واقعاً من مرگ زود هنگام او را هنوز باور نکرده ام. بلکه محمد نمرده است و همیشه به طور زنده در میان دوستان ناشنوای مشهد حضور دارد. به خصوص شرکت جمعیت زیادی از دوستداران و علاقمندان و آشنایان و مسئولان ناشنوا از سراسر کشور ایران در مراسم تشییع ، بیانگر جایگاه بی نظیر دوستم " محمد سعیدی " در جامعه ناشنوایان ایران است که مشابه آن در طول تاریخ ناشنوایان ایران به ندرت دیده شده است. واقعاً دلم نمی خواهد قلم به دست بگیرم و راجع به محمد عزیز مطلبی بنویسم اما پیام های رسیده از ایران ، مرا به تامل هرچه بیشتر واداشت : معلم عزیز من " آقای محسن لوح موسوی " که به خاطر از دست دادن شاگرد خوب اش " مهندس محمد سعیدی "واقعاً عزادار است ، پیام کوتاه خویش را توسط دوستان برایم فرستاده است با این عبارت : "هرچه روزبه راجع به مهندس محمد سعیدی بنویسد،مورد قبول و تایید من هم هست ". همسر فداکار و دلسوز " خانم کلارا بلیغی " که تا آخرین لحظات زندگی مهندس محمد سعیدی ، درکنارش بود و نهایت توجه و مواظبت و پرستاری را نسبت به دوستم به کار بست ، با بزرگواری مطلب سودمندی تحت عنوان " شرح حال همسرم ، مهندس محمد سعیدی " را تهیه کرد و به مدیر داخلی و روابط عمومی بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران " آقای رضا ذبیحی " یادآوری کرد که " هر چه از دوست رسد نیکوست ". در نتیجه ، من سکوت خود را می شکنم و به خود نهیب می زنم که روزبه ! بنویس و بنویس. چون زمان زود می گذرد و هیچکس از فردای خود خبر ندارد .......
خانواده محمد سعیدی
محمد سعیدی که به عنوان سومین رئیس از زمان تاسیس کانون ناشنوایان خراسان (1365 شمسی) شناخته می شود ، در روز هجدهم مهر سال 1349 شمسی در مشهد به دنیا آمد و یک برادر و یک خواهر با نامهای علی و سودابه داشت. محمد حدود یک سال و نُه ماه از برادر ناشنوایش " علی " و نیز من بزرگتر است و از نظر قیافه ، شباهت زیادی با پدر بزرگش ( پدرِ مادرش ) را دارد.
پدرش " دکتر اسماعیل سعیدی " اهل شهر کوچک بیدخت است که فاصله چندانی با شهر گناباد ندارد و با " دکتر نورعلی تابنده ( مجذوبعلی شاه )" رهبر طریقت دراویش نعمت اللهی گنابادی نسبت فامیلی دارد و به ایشان ارادت می ورزد. او با موفقیت تحصیلات پزشکی را در کشور آلمان به پایان رساند و به عنوان متخصص بیهوشی ، سالهاست که در بیمارستانهای معروف شهر مشهد به کار اشتغال داشت. مادرش " مینا قاسمی " در شهر گناباد به دنیا آمد و مدرک لیسانس زبان وادبیات فرانسه را از دانشگاه فردوسی مشهد گرفت و به استخدام اداره آموزش و پرورش مشهد در آمده و سالها در مدارس گوناگون مشهد کار کرد. قبل از تولد من ، خانواده ام با خانواده محمد سعیدی آشنایی داشتند : پدرم " محمد قهرمان " با آقایان دکتر خلیل آسایش و دکتر افضل وثوقی که همسران خاله های محمد هستند ، رفاقت و آشنایی دیرینه دارد و نیز با دکتر فریدون شاملو ( پسر دایی مامان محمد) یکسال در شبانه روزی دبیرستان البرز تهران همکلاس و دوست صمیمی بود.
آشنایی من با محمد و خانواده اش
در شهریور 1354 شمسی ، من با والدینم بعد از ناکامی در درمان ناشنوایی ام که جنبه ارثی داشت ، از سفر آلمان به مشهد برگشتیم. مادرم بعد از کسب اطلاعاتی مبنی بر وجود مدرسه مخصوص ناشنوایان در منطقه احمد آباد مشهد ، مرا که سه سال و نیم بیشتر نداشتم ، به آنجا بُرد.
محمد سعیدی - روزبه قهرمان
هیچوقت خاطره اولین دیدارم را با محمد و علی سعیدی در هال طبقه همکف مدرسه اُمید استثنایی را که در روز اول مهر سال 1354 شمسی صورت گرفت ، فراموش نمی کنم : هر دو لباس راه راه آبی رنگ با آستین کوتاه و شورت کوتاه قهوه ای رنگ پوشیده بودند و باهم تُند تُند و روان اشاره می کردند که برایم سخت جالب بود. چون والدینم هیچ آشنایی با زبان اشاره ناشنوایان نداشتند که در منزل برای بر قراری ارتباط با من به کار ببرند. خلاصه ، من در همان روز بلافاصله با هر دو برادر شوخ و شنگ ( محمد و علی ) خیلی دوست شدم. مادرم که از قبل ، هیچ اطلاعی در رابطه با ناشنوایی مادرزادی محمد و علی نداشت ، از دیدن مادرشان " مینا خانم " سخت خوشحال شد. چون همدیگر را ازسالها پیش یعنی زمان تحصیلات دانشگاهی می شناختند.
محمد و علی و من باهم در یک روز برای اولین بار وارد کلاس ناشنوایان شدیم. علی که فقط دوهفته از من بزرگتر است ، با من در کلاس خانم پوران شفیعی همدرس شد. خانم پوران شفیعی ، زنی خوش قلب و مهربان ولی جدی است و به عنوان اولین آموزگارمحمد شناخته می شود که به او الفبای گویای باغچه بان و خواندن را در منزل به طور فوق العاده باو آموخت. از این رو ، نقشی مهم و غیر قابل انکار در ساختن شخصیت محمد و بارور ساختن استعدادهای نهفته اش دارد. در سالهای بعد ، من بارها شاهد احترام توام با علاقه و ارادت بی نظیر محمد نسبت به اولین آموزگارش " خانم پوران شفیعی " در مکانهای مختلف عمومی بوده ام. به پیشنهاد مامان محمد ، ما همیشه یک برنامه مهمانی توام با بازی از ساعت چهار تا نه بعد از ظهر روزهای پنج شنبه هر هفته داشتیم. یعنی یک هفته محمد و علی به منزل ما می آمدند و هفته بعد ، من به منزلشان می رفتم.
محمد اولین معلم من در زمینه اشارات خانگی Home Signs بود. ما هیچ اطلاعی از زبان اشاره فارسی که توسط جولیا سمیعی و همکاران ناشنوایش از جمله آقایان رضا قلی شهیدی و محسن لوح موسوی در سازمان ملی رفاه ناشنوایان تنظیم و تدوین می شدند ، نداشتیم. در نتیجه ، محمد با برادرش علی در منزل مرتب دست به خلق اشارات خود ساخته ای که از دیدگاه علمی " اشارات خانگی " نامیده می شوند ، می زد تا طی صحبتهای روزمره خودشان به کار گیرند. منهم به تبعیت از محمد که از علی و من بزرگتر بود ، اینگونه اشارات جالب را به کار می بستم که بعضی هایش تاکنون در ذهنم مانده است. والدین محمد همیشه پسر بزرگشان را با عنوان " مَمَلی جان " صدا می زدند و مرا " روزبه جان " . من به خاطر رفت و آمد زیادی که با محمد و علی داشتم ، خواهرشان " سودابه " را مثل خواهر خودم می دانستم و همچنین " مرضیه " را دوست می داشتم که از زمان تولد محمد ، با آنان زندگی می کرد و به خانم سعیدی کمک می کرد. علیرغم گذشت سی سال ، همیشه قیافه خونگرم مرضیه خانم جلوی چشمانم است که هر سه تای مان را که سخت مشغول بازی کردن بودیم ، برای صرف شام که دست پخت خودش بود ، صدا می زد. من ذاتاً و عادتاً یواش غذا می خوردم لذا برای تمام کردن غذای بشقاب ، همیشه از محمد و علی عقب می اُفتادم و از این بابت ، همیشه رنج می بردم. محمد که دلش برای من می سوخت ، گاهگاه به دور از چشمان مرضیه خانم ، غذای اضافی را از بشقاب من برای خودش بر می داشت ، آنوقت لبخند بر لبانم ظاهر می شد. محمد همیشه این نکته را به من یادآوری می کرد. هیچوقت فراموش نمی کنم که در حاشیه ششمین جلسه روسای کانونهای ناشنوایان سراسر کشور در اصفهان (اُردیبهشت 1382) ، محمد به همراه دوست مشترکمان " محمد ادیبیان " با من دور یک میز مشغول صرف ناهار بود. من طبق عادت همیشگی ، در حال تفکر و بحث در مورد ناشنوایان بودم لذا غذای زیادی در بشقاب من همچنان مانده بود . محمد که متوجه آه من شد ، با لبخند نمکین ، غذای اضافی را از بشقاب من برداشت و رو به ادیبیان کرد و گفت: " من و روزبه بارها از یک بشقاب غذا خوردیم ". در واقع ، محمد و علی و من با سلیقه و انتخاب خوراک همدیگر آشنا بودیم. خوب به یادم است که محمد عاشق پنیر بود و پلو را با لذت می خورد ولی در عوض از طعم پیاز خام که در لای همبرگر و ساندویج می گذارند ، خوشش نمی آمد و آن را جدا می کرد. محمد عاشق دست پخت مادرم مخصوصاً بیفتک نازک بود ، به همین دلیل همیشه تمایل داشت که مادرم پلو به همراه بیفتک نازک به عنوان شام برایش بپزد. بعد از گذشت سی سال ، علی در منزل من واقع در کانادا بالاخره برای اینکه سر به سر من بگذارد ، از همسر ناشنوایم " افسانه نفیسی " می پرسد که آیا روزبه آشپزی می کند؟ همسرم جواب می دهد: روزبه فقط بیفتک نازک با چپیس را درست می کند. چون دخترمان آن را خیلی دوست دارد. چهره علی یکدفعه باز شد و رو به من کرده گفت: یادش بخیر که برادرم محمد ، بیفتک دست پخت مادرت را خیلی دوست می داشت ......... بخوبی به یاد دارم که محمد استعداد خوبی در خوشنویسی و نقاشی داشت. او برای مدتی ، تحت نظرمرحوم استاد احمد کمال پور که از قصیده سرایان بزرگ خراسان بود و سه شنبه ها در محفل ادبی پدرم شرکت می کرد ، به یادگیری هنر خوشنویسی پرداخت و بهتر از علی و من ، فن مهارت بدست آورد. ما سه تایی باهم در کلاسهای آموزش طراحی نقاشی آقای طالبی که از نقاشان معروف مشهد است ، شرکت می کردیم که در نهایت ، فقط محمد توفیق یافت که آن دوره را به پایان برساند و سپس چندین تابلوی نقاشی زیبا از طبیعت و مناظرخلق کرد که برای سالها ، زینت بخش هال و اتاقهای گوناگون منزل والدین اش بودند.
محمد به هنر تئاتر هم علاقه زیادی داشت و اُستادانه از ایفای نقشهای گوناگون بر می آمد.
من خاطرات زیادی از محمد دارم ، اما فقط چند خاطره مهم و تاثیرگذار را به خاطر آشنایی هرچه بیشتر با روحیات و شخصیت محمد ، بازگو می کنم:
تاب و سُرسُره بازی
محل سکونت نود و پنج درصد از شاگردان مدرسه اُمید استثنایی ( ناشنوایان مشهد ) در شرق و شمال و جنوب حرم مطهر امام رضا (ع) واقع بود ، لذا آنها بعد از پایان کلاسهای درس ، با دو خط مینی بوس به رانندگی آقایان رضائی و صائب به منزلشان می رفتند. اما شش هفت شاگرد از جمله محمد و علی و خود من در منطقه غرب مشهد که مدرسه در همانجا بود ، زندگی می کردیم. در نتیجه ، والدین خودشان به دنبال ما می آمدند تا به خانه برگردیم. در یکی از روزهای فصل بهار 1355 شمسی ، پدرم به دلایلی سر موقع به دنبالم نیامد و همه شاگردان مدرسه با مینی بوس هایشان رفته بودند. داشتم نگران می شدم. محمد مانند یک برادر بزرگ ، دست مرا گرفته و به محل بازی مدرسه از جمله تاب و سُرسُره برده و با اشارات به من گفت : خوب بازی کن ( یعنی سرت را خوب گرم نگه بدار تا نگرانی به فراموشی سپرده شود ) تا بابات بیاید. صبح اول وقت روز بعد ، محمد به کلاس خانم شفیعی آمده و از من درباره جریان دیروز پرسید . من در جواب گفتم: خیلی خیلی بازی کردم و عالی بود، چون بابام خیلی دیر آمد. وقتی محمد با گشاده روئی از کلاس بیرون رفت ، واقعاً احساس به من دست داد که در مدرسه ، من یک نفرعزیز یعنی محمد را دارم که همیشه مواظب احوالم است و پشتِ مرا گرم نگه می دارد.
عشق به باران
در یکی از روزهای پنج شنبه سال 1357 شمسی ، من با محمد وعلی در منزلشان مشغول بازی با لِگو و ماشین بودم که یکدفعه باران شدیدی بارید. چهره محمد شگفت و از اتاق بازی به طرف حیاط دوید. علی و من هم به تبعیت از او ، به دنبالش دویدیم. در حیاط ، محمد هیجان زده ، صورت را به طرف آسمان گرفته و خوشحالی خود را نشان می داد. در حالیکه من بابت خیس شدن کامل لباسم ، احساس خوبی نداشتم. هنگام بازگشت به منزل ، محمد که قیافه گله آمیز مرا دید ، نمونه لباس راحتی از اشکاف علی که با من هم قد بوده ، در آورد و به من داد تا بپوشم. قیافه مامان محمد که به تازگی از بیرون به منزل برگشته بود ، تماشایی بود. ایشان با حیرت مرا دید که پوشاک علی بر تنم بود ، اما کار از کار گذشته بود. چون ماشین والدینم در حال رسیدن بود تا مرا به منزل برگرداند. محمد با شیرین زبانی ، علت پوشاندن پوشاک علی بر تن مرا برای هر دو خانواده توضیح می داد. خلاصه ، شلیک خنده وعذرخواهی دو طرف خانواده به آسمان رفت ......
پدیده مرگ
بنیانگذار و مدیر مدرسه ناشنوایان مشهد " خانم پریچهر غفوریان " ، به خاطر داشتن دو خواهر و یک برادر ناشنوا ، محبوبیت زیادی در میان دانش آموزان ناشنوای مشهد و همچنین اغلب معلمان ناشنوا داشت. خبر درگذشت ناگهانی برادر ناشنوایش " احسان غفوریان " بر اثر سوختگی عمیق ناشی از واژگونی اجاق نفتی در اواخر پاییز 1358 شمسی ، مثل بمبی در مدرسه ناشنوایان مشهد منفجر شد.
احسان به خاطر داشتن هوش سرشار ، سواد خوب ، اخلاق نیکو و آراسته و استعداد خوبی که در نقاشی داشت ، خیلی مورد احترام کوچکترها از جمله محمد و من بود. به خوبی یادم می آید که محمد همیشه سعی در تقلید از شخصیت احسان را داشت که برایش مانند یک رهبر بود. خلاصه ، همگی ما عزادار با مینی بوس ها از مدرسه ناشنوایان مشهد به سوی بهشت رضا راه اُفتادیم تا در مراسم وداع با احسان غفوریان که واقعاً توانایی به دست گرفتن رهبری آینده جامعه ناشنوایان مشهد را داشت ، شرکت جوییم. در طول راه به سوی بهشت رضا ، من پهلوی محمد و علی نشسته بودم و توسط محمد برای اولین بار ، با پدیده مرگ آشنا شدم. او برای من تعریف می کرد که : اگر آدم بمیرد چشمش باز نمی شود.
من هیچوقت خاطره آن روز شوم را که خیلی از معلمان ناشنوا از جمله مادرم و حتی دختران همکلاس احسان که سخت عاشق اش بودند ، در ماتم و اشک نشسته بودند ؛ فراموش نمی کنم. این حادثه بر روی محمد هم تاثیر مهمی گذاشت. چون سالها بعد ، وقتی ما به عضویت هئیت مدیره کانون ناشنوایان مشهد درآمدیم ، محمد با افسوس خطاب به من گفت: امروز جای احسان غفوریان خیلی خالی است ......
بچه دوستی
من خواهر و برادری نداشتم، اما تولد برادرم " رضا " در شهریور 1359 شمسی ، به تنهایی طولانی ام پایان بخشید. محمد روحیه بچه دوستی را با عشق نسبت به برادر تازه متولد شده من ، نشان می داد. بارها پیش می آمد که محمد وسط بازی ، علی و مرا رها می کرد ؛ پیش برادر کوچولوی من می رفت و خیلی تماشایی با او بازی می کرد.
بعدها ، همیشه شاهد بازی محمد با بچه های کوچولوی اعضای فامیل که به منزل والدین محمد می آمدند ، بودم که برخاسته از قلب صاف و پاک کودکانه اش بود. سالها گذشت تا اینکه خبر بیماری سخت محمد را که همزمان با تولد پسر دوم نازنین اش " کیان " بود ، شنیدم. بی نهایت غمگین شدم چرا که از راه دور (کانادا) ، به خوبی می توانستم حس درونی محمد را لمس کنم که خیلی دلش می خواست با هر دو پسر عزیز خودش ساعتها بازی کند اما شرایط جسمانی اش اجازه اینکار را نمی داد ............
نجات باور نکردنی
در یکی از روزهای آبان 1360 شمسی ، من با محمد و علی و سودابه به حیاط منزل همسایه شان " آقای الماسی " رفتم تا با بچه های الماسی " رضا و راحله " که با ما همسن بودند ، قایم موشک بازی کنیم. در گوشه حیاط ، گلخانه ای وجود داشت که سقف آن از یک تخته ضخیم بتونی که چهار پایه فلزی نگهداری اش می کردند. من به دنبال رضا الماسی می دویدم تا دستم به او برسد اما بدنم محکم به یکی از پایه های فلزی خورد لذا خواستم آن پایه را بگیرم که دیدم محمد از راه دور ، با اشارات سریع به من فهماند که بدون هیچ معطلی ، به سوی او بدوم (یعنی از آن پایه فلزی فاصله بگیرم). دو ثانیه بعد از آغاز دویدن من به سوی محمد ، تخته بتونی از بالا به طور وحشتناک سقوط کرده که کاملاً مماس با عقب پاهای فسقلی من بود ........ این محمد بود که جان مرا به موقع نجات داد. من تا آخر عمر ، هیچگاه کمک به جا و هشدار او را فراموش نمی کنم. خود محمد هم گاهگاه به طنز می گفت: روزبه قرار بود در زیر تخته بتونی بخوابد !!
خواندن فکر
وقتی من در کلاس پنجم ابتدایی به سال 1361 شمسی درس می خواندم ، یک دوره قهرمانی مسابقات فوتبال با حضور تمام کلاسهای دوره راهنمایی به علاوه کلاسهای چهارم و پنجم ابتدایی در مدرسه مان برپا شد. من چون چهار پنج سال از تمام همکلاسان خودم به جز علی کوچکتر بودم و خیلی کوچک به نظر می آمدم ، مرا در دروازه تیم گذاشتند تا به خیال خودشان ، مرا از له شدن در زیر پاهای حریفان محفوظ نگاه دارند !! من از بَس مَتلک از بچه ها شنیدم که روزبه حتماً صدها گل می خورد ، تصمیم گرفتم در هنگام ایفای نقش دروازه بان ، هوشیاری بیش از حد را به کار گیرم. در نتیجه ،تیم ما به طور شگفت انگیز از تمام کلاسها برد و من هیچ گلی نخورده بودم تا اینکه ما به فینال رسیدیم و قرار شد با تیم کلاس محمد سعیدی مسابقه بدهیم.
در روز مسابقه فینال ، تمام کلاسها را به مدت یک ساعت تعطیل کردند تا بچه ها به همراه معلمانشان به تماشای بازی فوتبال بین تیم من و تیم محمد بنشینند. تیم ما یک صفر از تیم محمد جلوتر بود تا اینکه در دو سه دقیقه مانده به پایان وقت بازی ، یک خطا در محوطه دروازه تیم من صورت گرفتند لذا یک ضربه پنالتی به نفع تیم محمد گرفته شد. محمد در پشت توپ ایستاد تا به سوی دروازه من شوت بزند. آنوقت ، تمام نگاهها معطوف به من شد که آیا از عهده دفع ضربه پنالتی محمد بر می آیم یا نه؟ آن لحظه ، به من هم سخت گذشت . در نهایت ، موفق شدم به طرف جهت حرکت توپ محمد شیرجه بزنم و جلوی ورود آن را به دروازه خودم بگیرم. مسابقه بزودی به پایان رسید و تیم ما فاتح کاپ قهرمانی مدرسه ناشنوایان شد . من فسقلی به طور ناباورانه مدال قهرمانی را دریافت کردم و از راه دور ، محمد را در میان تماشاگران دیدم که با لبخند به من اشاره کرد و گفت: تو قهرمانی ! ( با اشاره به نام فامیل خودم ). حدود پانزده سال از آن مسابقه فوتبال ، گذشت و محمد و من حسابی بزرگ شدیم تا اینکه روزی ، من طی یکی از جلسات هئیت مدیره کانون ناشنوایان مشهد طوری صحبت کردم ( یادم نمی آید که موضوعش چه بود ) که محمد کاملاً متعجب شد و سپس گفت : امروز روزبه خوب فکر مرا خواند که قصد چه کاری را دارم. شرکت کنندگان در جلسه ، از محمد پرسیدند : شما چطور مطمئن هستید که روزبه فکرتان را خوانده که صحیح است. محمد در پاسخ ، با لبخند گفت: او همان کسی است که ضربه پنالتی مرا صحیح گرفته !!!
افتتاح کانون ناشنوایان خراسان
حسین تقی زاده منعمی
در اواخر فروردین 1365 شمسی ، معلم حرفه و فن ناشنوای من " محمد ادیبیان " دعوتنامه رسمی برای محمد و علی و من را آورده که به همراه والدین مان در مراسم افتتاح کانون ناشنوایان خراسان حضور یابیم . در آنجا ، ما برای اولین بار با بنیانگذار کانون ناشنوایان خراسان " آقای حسین تقی زاده منعمی " آشنا شدیم. از این به بعد ، من همیشه با علی و محمد در بعد از ظهر روزهای پنج شنبه به ساختمان کانون واقع در منطقه چهار طبقه می رفتم . ما کم کم با فعالیتهای اعضای هئیت مدیره کانون از جمله : حسین تقی زاده منعمی ، بهمن یزدانی ، مهدی کمالی ، محمد ادیبیان ، غلامحسین جلیلی ، محمد آقایی یزدی و محمد رضا مدبر بلوری آشنا شدیم که برایمان سخت جالب به نظر می آمد. حسین تقی زاده همیشه نگاهی مخصوص نسبت به محمد و من را داشت و به ما نصحیت می کرد که خوب درس بخوانیم تا بتوانیم فایده ای به کانون نوپای " ناشنوایان مشهد " برسانیم. محمد همیشه احترام خاصی نسبت به بنیانگذار کانون ناشنوایان مشهد را داشت.
تیم پینگ پنگ ناشنوایان اُستان خراسان
در پاییز سال 1364 شمسی ، محمد وعلی با پیشنهاد و تشویق سهیل ابراهیمی در روزهای فرد هر هفته به سالن ورزشی پینگ پنگ واقع در ایستگاه سراب مشهد می رفتند تا زیر نظر تعلمیات اُستاد امین زاده به تمرین بازی پینگ پنگ بپردازند. من هم در سال بعد ، بزودی به آنها ملحق شدم و با دوستان بسیار خوبی همچون سهیل ابراهیمی ، محمد ادیبیان ، حمید رضا شریفی ومحسن مهدی زاده ساعتها مسابقه هیجان انگیز داشتیم. بعد از پایان تمرینات ، همگی ما تا میدان تقی آباد پیاده می رفتیم و دستمان همیشه در حال اشاره بود که موجب جلب توجه رهگذران می شد. به خصوص که تازه برنامه تلویزیونی شبکه دوم اخبار ناشنوایان با گویندگی محسن لوح موسوی افتتاح شده بود.
بزودی ما یک تیم قدرتمند پینگ پنگ ناشنوایان اُستان خراسان را تشکیل دادیم و در مسابقات قهرمانی ناشنوایان کشور واقع در شهرهای شیراز ( مرداد 1365 ) ، مشهد ( آبان 1366 ) و یزد ( مهر 1366 ) شرکت کردیم و علاوه بر درو کردن انواع مدالهای طلا ، نقره و برنز ، دوستان بسیار خوبی ناشنوا از اُستانهای مختلف کشور را پیدا کردیم که تاکنون همچنان باهم در ارتباط هستیم ، از جمله : علیرضا باغبانها ، مسعود پارساپور ، عباس بهمنش ، مهدی کاویانی لاریجانی ، علیرضا کامرانی ماسوله و فرامرز رجب پور و .......
محمد همیشه عاشق عکسهای معروف از اعضای تیم پینگ پنگ خراسان در تخت جمشید که ما برای شرکت در مسابقات قهرمانی پینگ پنگ به شیراز رفته بودیم ؛ بود. در شیراز ، ما برای اولین بار با مهدی کاویانی لاریجانی که با تیم مازندران شرکت کرده بود ، آشنا شدیم.
مهدی کاویانی بعد از جمع آوری اطلاعات مربوط به ثبت نام در هنرستان فنی ساختمان طالقانی (ناشنوایان مشهد) ، بلافاصله در مهر همان سال (1365 شمسی) خود را از آمل به مشهد منتقل کرد و در عرض زمان کوتاهی ، به صورت صمیمی ترین دوست سهیل ابراهیمی و سپس محمد سعیدی در آمد.
از آنجایی که مهدی همیشه با سیاست خاصی ، صحبت و رفتار می کرد و رنگ چشمانش هم آبی روشن است ، ما مشهدیها به شوخی او را مامور مخفی سیا CIA صدا می زدیم. من بارها شاهد تاثیرات غیر قابل انکار محمد سعیدی و مهدی کاویانی بر یکدیگر ، بودم که بعدها در تشکیل یک گروه روشنفکران جوان ناشنوای مشهد " هفت تیر " به سال 1372 شمسی نقش مهمی داشت .................
روزبه قهرمان تورنتو - کانادا ، خرداد 1387
یاد آوری :
قسمت دوم خاطرات روزبه قهرمان شامل : ورود محمد سعیدی به دانشگاه و آغاز فعالیت در هئیت مدیره کانون ناشنوایان خراسان و خدماتش به همراه اسناد مربوطه ، در بیستم اُردیبهشت سال آینده ( 1388 شمسی ) تحت عنوان " ویژه نامه محمد سعیدی " منتشر خواهد شد.
|