spacer
spacer  
 
spacer
spacer
درختها
■ نویسنده: کامران رحیمی   

داستان برای نوجوانان
درختـهـا

درخت

سالها ،چند تا درخت و یک نهال در نزدیکی هم زندگی میکردند.یکی از درختها که خیلی پیر بود ، جایش در پیاده روی یک خیابان بود.درخت دیگر که بیست سال داشت در یک قطعه زمین بایر قرار داشت.درخت سومی که چهل ساله بوده،جایش در یک باغ بود. و نهال که سه سال داشت در یک کوچه روبروی یک خانه کاشته شده بود.
درختها، روزها و شبها کار میکردند. آنها روزها اکسیژن بیرون میدادند و شبها گاز کربنیک. در بهار و تابستان باهم حرف میزدند:قصه های تلخ و شیرین به هم می گفتند و در زمستانها به خواب طولانی فرو می رفتند.

یک روز درخت پیر گفت:

- گوش کنید درختها! وقتیکه من در اینجا بدنیا آمدم، غیر از خودم هیچ چیز و هیچ کس نبود.اینجا بیابان بود. این شهر هم اول ده کوچکی نزدیک کوه بود.من خیلی دلم می خواست که در ده می بودم و صدای بچه های ده و مرغ و خروس و جوجه ها را می شنیدم و شاخه هایم جای لانه پرندگان و سایه ام برای استراحت آدم ها و حیوانات باشد.اما نهال بودم و خیلی دور از ده بودم و آرزویم دراز بود... گاه گاه آدم ها از کنارم رد میشدند و نگاهم نمیکردند. پرندگان لحظه کوتاهی روی شاخه هایم می نشستند و خستگی در می کردند، بعد می پریدند و می رفتند. شاخه هایم ضعیف و باریک بودند و پرندگان نمی توانستند روی آنها لانه بسازند. من کم کم بزرگ شدم و شاخ و برگم بیشتر شد.یک روز یک جفت پرنده شاخه هایم را پسندیدند و روی یکی از شاخه هایم لانه ساختند.من خیلی خوشحال شدم .چون از تنهایی حوصله ام سر رفته بود. بعد پرنده ماده روی لانه چند تا تخم گذاشت و چند هفته بعد جوجه ها از تخم بیرون آمدند و جیک جیک کردند. کم کم جوجه ها بزرگ شدند. بعد همراه پدر و مادرشان پریدند و رفتند. سال بعد پرندگان بیشتری روی شاخه هایم لانه ساختند و تخم گذاشتند و آدم ها برای شنیدن صدای قشنگ پرندگان کنارم می آمدند و زیر سایه ام غذا می خوردند و استراحت میکردند. بلی! من ارزش پیدا کرده بودم! وقتیکه ده بزرگ شد، احساس کردم که آرزویم بر آورده می شود. بعد در کنار من خیابان درست شد و ماشین ها از کنارم رد میشدند و آدم های بیشتری نگاهم می کردند.کم کم در اینجا و آنجا خانه و دکان ساخته شد و رفته رفته ده به شهر تبدیل شد و سرو صدا و هوای کثیف هم بوجود آمد.بعد دیگر هیچ پرنده ای روی شاخه هایم لانه نساخت و دیگر هیچ حیوان و انسانی زیر سایه ام نخوابید و من دلتنگ شدم.و اما،کار من زیاد تر شد. هوای کثیف را باید تمیز میکردم و زود خسته می شدم. کم کم آب و هوای کثیف مرا بیمار کردند. بعد زود پیر و شکسته شدم. دیگر عمر زیادی از من باقی نمانده است. اکنون نوبت شماست که خدمت کنید.

درخت بیست ساله گفت: 

- انشاالله صدو بیست سال عمر می کنید.

درخت پیر گفت:

- صدو بیست سال!؟ اوه... من چگونه میتوانم با این اندام بیمار و با ریشه های ضعیفم صدو بیست سال عمر کنم؟

درخت چهل ساله گفت:

- کمتر کار و بیشتر استراحت کنید.

درخت پیر گفت:

- نه نمی توانم استراحت کنم. برای اینکه تا بخواهم استراحت کنم،هوای کثیف مرا خفه می کند.
نهال گفت:

- ما هوا را آنقدر تمیز می کنیم تا شما بهتر استراحت کنید.

درخت پیر گفت:

- شما خیلی کم هستید. باید یک جنگل از درختها در اینجا باشند تا من بتوانم استراحت کنم.

نهال گفت:

-آیا من میتوانم به درختهای جنگل خبر بدهم بیایند اینجا؟

درخت پیر خندید و گفت:

- کوچولو! عیب اینجاست که ما زبان آدمها را بلد نیستیم و آدمها هم زبان ما را نمی فهمند، آدمها باید جنگل را بیاورند اینجا!

درخت بیست ساله گفت:

- ما نگران شما هستیم.

درخت چهل ساله گفت:

- کاشکی جای شما اینجا بود.اقلا توی باغ به شما هم آب تمیز و کود می دادند تا بیمار نشوید.

درخت پیر گفت:

-هر یک از ما درخت ها سرنوشتی داریم. بعضی از درختها در نهالی بوسیله کودکان شکسته می شوند. عده ای از درختها از بی آبی می میرند. گروهی از ما از هوای کثیف خفه می شوند و بعصی از درخت ها در جوانی بریده و قطعه قطعه می شوند...

سکوت بین درخت ها حکمفرما شد. درخت ها اندوهگین و اندیشناک بودند. هوا کثیف تر و نور خورشید کم رنگ تر شد.

شب فرا رسید. درخت ها به خواب رفتند. وقتی که سپیده دمید، درخت ها از خواب بیدار شدند و از وحشت خشکشان زد.

درخت پیر مرده بود.

کامران رحیمی
1362.10.8
تهران

 
spacer
 

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به بنیاد پژوهشهای ناشنــوایــان ایــران می باشد .
Developed By Mambolearn Group

این صفحه در مدت زمان 0.000021 ثانیه پردازش شد