gototopgototop

مقالات

ارتباط

نوشته های انتخابی

کتاب و کودک ناشنوا

article thumbnail

( گروه ویژه کتاب و کودک ناشنوا در شورای کتاب کودک )خلاصه و بازنویسی : روزبه قهرمان
 ناشنوایی ، معلولیتی پنها [ ... ]


ادامه ...
 

چهره های ماندگار

خانه
بابا باغچه بان و شاهزاده خانم چاپ
نوشته شده توسط نویسنده: کـامران رحیـمی   

خاطره

بازی در نمایشنامه " پیر و ترب"

پیر وترب

سال 1335 شمسی بود که یک روز آقای باغچه بان به کلاسم آمد و از میان همکلاسیها مرا اشاره کرد و گفت که بدنبالش راه بیافتم و بروم. من بلند شدم و پشت سرش راه افتادم وما رفتیم ناهار خوری. در آنجا دیدم که چند تا پسر بچه و دختر بچه قد و نیم قد به انتظار ایستاده اند. آقای باغچه بان شروع کرد به تفهیم کردن منظورش به ما..گفت که می خواهد تئاتر درست کند. و گفت که شماها بازیگر هستید. بعد شروع کرد به شرح دادن موضوع تئاتر. بعد پسر بچه ای که از همه بزرگتر بود را کرد پیر مرد، یعنی نقش اول را به او داد. و.به یکی هم نقش سگ واق واق کننده را داد!به یکی هم اگر اشتباه نکنم نقش خرگوش را داد و به من هم نقش گربه را داد و یادم داد که چطوری مئو مئو کنم!بعد دیا لوگها را یادمان داد. خلاصه چند روزی تمرینمان همین بود.تا اینکه یک روز لباسهای بازی را آورد و لباس گربه را به تن من کرد.از شما چه پنهان! خود لباس چیزی نبود! اما ، امان از دم دراز گربه که به شلوار دوخته بودند!حرکات و جست و خیز های من اصلا با حرکات دم هماهنگ نبود! اگر می پریدم دم مطابق حرکتم تکان نمیخورد !اگر به راست میرفتم دم به چپ می رفت و اگر به چپ می رفتم دم به طرف راست می پیچید!خلاصه با چند بار تمرین کردن یاد گرفتم که چطوری بجهم و بپیچم تا دم هم صحیح حرکت کند.و رضایت آقای باغچه بان جلب شود.ضمنا یاد گرفتم که چطوری با صدای رسا داد بزنم : های درآ! های درآ!و همراه دیگران پشت پیر مرد را که دو دستی چسبیده بود به ترب گنده غول پیکر و تقلا میکرد تا ترب را از جا بکند را میگرفتم تا کمکش کنیم ترب را از زیر خاک در بیاورد.خلاصه تمرینات خوب پیش رفت و روز موعود فرا رسید.دیدیم که توی حیاط مدرسه عجب صندلی های بی شماری ردیف هم چیده اندو جلوی صندلی ها هم مبلی گذاشته اند.از شما چه پنهان، ما بچه ها هنوز نمیدانستیم آنهمه بساط برای چیست و برای کیست!.عقلمان به این چیز ها قد نمیداد.عقلمان به این چیز ها قد نمیداد:(اصطلاح) هنوز نمیتوانستیم بفهمیم. نگارنده

تا اینکه ساعت موعود فرا رسید و حیاط مملو از جمعیت شد.و روی مبل بزرگ هم خانمی با شکوه و وقار تمام نشسته بود.بعد ها دانستم که آن خانم کسی نبود جز والاحضرت شمس پهلوی دختر رضا شاه و خواهر شاه!خلاصه قلبهای ما بازیگران که پشت صحنه تئاتر ایستاده بودیم تاپ تاپ می زد!همه ما هیجان زده بودیم.تا اینکه به دستور آقای باغچه بان بازی شروع شدو ما توانستیم نمایشنامه " پیر و ترب "نوشته خود ش

شمس پهلوی

را به خوبی اجرا کنیم و کف زدنهای شدید تماشاگران و والاحضرت را شاهد باشیم. فهمیدیم که خوب بازی کرده ایم و آقای باغچه بان از شدت شادی در پوست خود نمی گنجیداز شدت شادی در پوست خود نگنجیدن: (اصطلاح) خیلی خوشحال بودن. نگارنده و احساس غرور و افتخار می کرد! پس از اینکه لباسهای بازی را از تن هایمان در آوردیم آقای باغچه بان ما را به گوشه ایوان بزرگ که مملواز جعبه های پپسی کولا و بسته های ساندویچ بود برد و به یک یک ما نفری یک بطری پپسی کولا و یک ساندویچ به عنوان قدر دانی و تشکر داد. باید اعتراف کنم که آن پپسی ، لذیز ترین پپسی ای بود که در عمرم خورده ام!گویا تازه از کارخانه آورده بودند!تاره تازه و خوشمزه خوشمزه بود!و ساندویچ کالباس هم واقعا بی همتا بود.چه کالباسی!چه طعم و عطری! و چه بوی مست کننده ای داشت! . و چه نان بولکه اعلایی! گویا تازه از تنور نان بولکه پزی بیرون آورده بودند!و ما بچه ها شروع کردیم به گاز زدن ساندویچ ها ومزه مزه کردن پپسی ها!!
خلاصه چند روز نگذشت که دیدم معلمها به ما شاگردان دستور دادند که از فردا حق نداریم قابلامه های نهارمان را از خانه هایمان به مدرسه بیاوریم!به ما تفهیم شد که ناهار با خود از خانه آوردن برای همیشه تمام شده است و خود مدرسه به ما ناهار مجانی میدهد! و ما بچه ها قابلامه های سیار را بوسیده و بازنشسته کرده و توی پستوهایپستو: صندوقخانه کوچک. دهخدا خانه هایمان گذاشتیم!
واقعا این مسئله ی دیگر با خود ناهار به مدرسه نبردن برایمان نعمت بود.آیا شما تا به حال با یک دست کیف مدرسه و با دست دیگرتان قابلمه یک تا سه طبقه ناهار راگرفته و سوار دو یا سه تا اتوبوس شده و کلی کوچه پس کوچه های دراز را در میان برف و کولاک وطوفان و بوران و گرما و سرما پیموده اید؟مطمئنم که این کار را نکرده اید! چه بهتر که چنین مکافاتی را در ایام کودکی تان نداشته اید!.خلاصه بعدها فهمیدم که ای داد و بیداد ! آن نمایشنامه ماو آن بازی با شکوه و گیرای ما و آن کارگردانی حساب شده باغچه بان و آن موضوع پر معنای نمایشنامه که پیر مرده غیر مستقیم داد می کشیده که ای بابا جان! ای خلایق! ای شاهزاده خانم جان! من تنهایم این ترب گنده را که چیزی جز آموزش و پرورش ناشنواهانیست را به تنهایی نمیتوانم به سر منزل مقصود برسانمبه سر منزل مقصود رساندن: به نتیجه آخر رساندن،تمام کردن. نگارنده اقلا شماها هم لطفی بکنید و دستم را بگیرید و کمکم کنید وشاهزاده خانم.

به قول مولانا:
هر کسی از ظن خود شد یار من هر کسی از ظن خود شد یار من: (شعر) هر کس برابر با فکرش کمک کننده ام شد. نگارنده با فراست پیام غیر مستقیم آقا باغچه بان را در یافت کرد و شد یاور پیر ما...!

...

خلاصه آنروز غروب.شاهزاده خانم سر کیسه پولش را شل کرده و پولی به ما داده که حتما خرج آن پپسی ها و ساندویچها و چایها و شیرینیهای آن روز شده بود! و بعد دستور داده که اداره ای بودجه ناهار مدرسه ما را تامین کند!اینجاست که الان می فهمم تنها مدیریت کافی نیست، آنهم مدیریت با اهن و تلپ و کبکبه و دبدبه!کبکبه و دبدبه: تبختر و غرور. دهخدا بلکه هوش و فراست و کاردانی و فرصت دانی و ابتکار و خلاقیت و پشتکار و آستین ها را بالا زدن و نمایشنامه ای نوشتن و با زحمت و مرارت کارگردانی کردن هم لازم است تا مشکلات و سد ها و موانع گوناگون را برطرف نماید.و آقای باغچه بان تنها کسی بود که خصوصیات فوق را یک جا داشت. و آن روز توانسته بود که با یک تیر چند نشان بزند!با یک تیر چند نشان زدن: (اصطلاح) با یک برنامه چند هدف داشتن. نگارنده اولا به میهمانان نشان داد که ناشنواها هم می توانند دیالوگهای دشوار تئاتر را بیاموزند و، دوما می توانند تئاتر را به خوبی بازی کنند. سوما می توانند پیشرفت در تحصیل داشته باشند..آری! یک نمایشنامه خوب و یک کارگردانی خوب و یک طرح و نقشه درست و حسابی توانست مشکل چند ساله شاگردان مدرسه ، یعنی از خانه ها قابلمه های ناهار به مدرسه بردن را برای همیشه حل کند.کاری که از صد تا خطابه و مراسلهمراسله: به هم نامه نوشتن. معین کار ساز تر وبرا تر و تمام کننده تر بود!!
حالا بد نیست مختصری از ناهار با خود به مدرسه بردن بنویسم: به علت اینکه منازل اکثر شاگردان در محلها و مناطق دور تهران واقع بود و نیزساعات طولانی در مدرسه بودن که از هشت صبح بود تا سه بعد ازظهر، پس چاره ای نبود که بچه ها با خود ناهار به مدرسه ببرند و آنجا نوش جان کنند.و این مسئله هم مسئله ساده ای نبود! زیرا یکی چلوکباب با خودش می آورد و یکی گوشت کوبیده از شب مانده! (خوب شد که بابا ننه اش گوشتکوب هم بهش نمیداد تا با خودش به مدرسه بیاورد و جلوی چشم بچه ها و معلمها و آقای باغچه بان گوشت آبگوشتش را بکوبد و با پیاز خام نوش جان کند!) و یکی هم قورمه سبزی با عطر روغن کرمانشاهی می آورد و یکی کوفته تبریزی،یکی اشکنه، یکی نان و پنیر و تخم مرغ،یکی شامی،یکی آش شله قلمکار، یکی چند تا سیب زمینی، یکی خورشت بادمجان و یکی هم دمپختک! خلاصه هر کس نوعی ناهار با خودش می آوردو بوهای عجیب و غریبی تو فضای ناهار خوری می پیچید! بعضی غذا ها اعیانی و هوش ربا بود و بعضی هایش فقیرانه و بی بو و خاصیت.و این باعث حسرتها و حسادتها می شد.و گاهی صحنه های عجیب و غریبی هم پیش می آمد.مثلا بعضی ها یواشکی و دور از چشم معلمها با هم یکی دو تا قاشق از غذا هایشان را ردو بدل می کردند!که طبعا از چشم تیزبین آقای باغچه بان پنهان نمی ماند! و او هم چاره ای جز تحمل کردن نداشت، زیرا بودجه تهیه ناهار برای آنهمه جمعیت را نداشت.
خلاصه امروزه به نبوغ و ابتکار آنروز آقای باغچه بان صد بار آفرین می گویم. و یادم می آید که اولین روز به ما نهار کتلت با لوبیا چیتی دادند. نمی دانم این پیشنهاد آقای باغچه بان بود یا دخترش یا زنش یا کسان دیگر. خلاصه آنروز ثمینه خانم و چند نفر از معلمها پیشبند به خودشان بستند و دیسهای پر از کتلت و دیگهای پر از لوبیا را بدست گرفته با کفگیر و ملاقه به یک یک بچه ها نفری دو تا کتلت و دو ملاقه لوبیا و قرصی نان دادند.و آقای باغچه بان در گوشه ای از ناهار خوری ایستاده بود و داشت کار ها را می پائید و گاهی سراغ شاگردی رفته و از او در باره کیفیت غذا می پرسید و کسی نبود که از غذای عالی بد بگوید!.و او براستی از خوشحالی داشت پر در می آورد!حق داشت!همه ما بچه هایش بودیم! و بد نیست یاد آوری کنم که ما دوشنبه ها نهار چلو کباب داشتیم. و در این روزها که دود کبابها تو تمام مدرسه و کلاسها می پیچید، برای ما شاگردان دوست داشتنی ترین روزها بود.

روانهای آقای باغچه بان و شاهزاده خانم شاد باد!


کامران رحیمی
سوئیس/6.12.2008

 

آیتم های مرتبط