|
خاطره ورزشی اولین مسابقه در عصر ژیگولوها !
رضا ذبیحی عزیز پریروز ایمیلت که شامل عکسهای بسیار قدیمی من و نامه پر مهرت بود رسید.من از دیدن عکسها سخت جا خوردم و نزدیک بود گریه کنم...بعد با خود گفتم که اگر شرحی بر این عکسها ننویسم هرگز روشن نخواهد شد که جریان چه بوده است. بنابر این تصمیم گرفتم که توضیحاتی در مورد عکسها بدهم تا شاید بدردت بخورد.این عکسها از دو موضوع متفاوت حکایت میکنند.عکس اولی مربوط به اولین مسابقه والیبال است و بقیه مربوط به تئاتر.
پس اول به خاطره ورزشی می پردازم :
عکس والیبالیستها مال حدود سالهای نوجوانی من و دوستانم است. سال 1344 بود که ما در مدرسه باغچه بان تیم والیبال تشکیل دادیم و کاپیتان تیم حسین موسوی برادر بزرگ محسن موسوی بود که نفر اول ایستاده در سمت راست است و بعد از او من هستم که بیشتر اوقات سرم را با ماشین اصلاح نمره چهار میزدم و تیم مقابل ما شاگردان ورزیده و زمخت هنرستان نظام مافی بودند! ما در مقابل آنها والیبالیستهای ناشی بودیم و مدرسه باغچه بان اولین بار بود که تیمش با تیم نظام مافی مسابقه میداد. تماشا گران همه شاگردان و معلمها و سرایدارها و آشپزها و ثمینه خانم و آقای باغچه بان بودند. ثمینه خانم چهره اش نشان میداد که هیجان زده است. اما آقای باغچه بان خونسرد بود و فقط لبخند به لب داشت و مراسم معرفی دو تیم را با دقت نظاره میکرد. بعد که ما توی زمین های خود قرار گرفتیم به علت اینکه ما بازیکنان سوت آغاز مسابقه را نمیشنیدیم،
 |
 |
قرار شد که ثمینه خانم توپ را روی هر زمینی که می خواست پرت کند تا بازی شروع شود! ثمینه خانم نگاهی به بازیکنان باغچه بان کرد و با چشمهایش به ما قوت قلب داد و بعد توپ را بوسید و بعد به هوا پرت کرد وبدینوسیله بازی شروع شد ولی بازی آسانی نبود! همانطور که گفتم ما والیبالیستهای باغچه بان ضعیف بودیم و حریف قوی و با تجربه تر و بی باک تر و تهاجمی تر بود ولی جانفشانی های ما و کاپیتانی دقیق حسین و تشویق های بی پایان تماشا گران و کف زدنهای شدید و بی وقفه ثمینه خانم و معلمها به ما روحیه داد و توانستیم اعتماد به نفس پیدا کرده کم کم حریف را تضعیف کرده و شکست داده و به خانه اش عودت دهیم! آن روز واقعاً روز شیرینی برای ما و تمام بچه ها و معلمین و آقای باغچه بان بود! اما.. اما.. باید بازی برگشت هم انجام می شد و ما اعضای تیم باغچه بان وقتی پا بر زمین نظام مافی گذاشتیم، دیدیم که واقعا تنهاییم! در آنجا ، تماشاگران نظام مافی بودند و والیبالیست های قدرتمند شان! خلاصه آنروز شکست خورده پکر و غمگین به مدرسه بازگشتیم!!
حالا به اختصار دوستانم و بازیکنان نظام مافی را به تو معرفی میکنم:
 |
بازیکنان مدرسه باغچه بان به ترتیب از راست به چپ: حسین موسوی کاپیتان تیم یکی از عزیزترین دوستان دوران کودکی و نوجوانی و جوانی من که بیش از چهل سال است مقیم آمریکاست با حرف "ح" الفبای گویا شناخته شده و صدا زده می شد. نوجوان کنار دست راست من حمید که متاسفانه نام فامیلش یادم رفته ، معروف بود به حمید چانه دراز! بعدعلیرضا نصیری معروف بوده به علیرضا پهلوان ، بعد مصطفی خدابخش که پدرش در بازارچه میدان شاهپور بقالی داشت ومن تابستانها گاهی به بقالی پدرش میرفتم و با مصطفی ساعتها به گفتگو مینشستم و گاهی او یا پدرش مرا به ساندویچ مربای بالنگ مهمان میکردند. بَد نیست توضیحی در مورد ساندویچ مربای بالنگ بدهم: در قدیم هنوز مغازه های ساندویچ فروشی نبود و مردم فقط ساندویچ کالباس را می شناختند که آنراهم در بوفه های سینماها درست می کردند و فروشنده های سینما در هنگام استراحت پانزده دقیقه ای وسط فیلم، ساندویچ ها را همراه با تخمه و خوراکی های دیگر در جعبه گذاشته و جعبه را بوسیله کمربند که به گردن می آویختند به میان تماشاگران برده و میفروختند و یا بقالی ها ساندویچ بالنگ را که عبارت بود از نان بولکه و کره محلی (آن زمان هنوز کره قالبی پاستوریزه نبود) و مقداری مربای بالنگ که درون نان بولکه میگذاشتند ، می فروختند و گاهی من و مصطفی به قهوه خانه بزرگ جنب بقالی رفته و در حیاط وسیع قهوه خانه چای خورده و ساعتها تلویزیون را که تازه به ایران آمده بودو همه کس نداشت تماشا می کردیم! مصطفی معروف بود به مصطفی مومن! بعد محسن موسوی یکی از یاران قدیم وندیم من یا به قول سعدی رفیق گرمابه و گلستانم ، چون چشمانش سبز بوده و هست معروف بوده به محسن چشم سبز!
حالا می رسم به معرفی بازیکنان نظام مافی: نفر اول نظام مافی که کاپیتان بود و علی اصغر طائب نامش است معروف بود به علی اصغر زبان گاز گیر، بعد بهروز کبیری که او هم حدود چهل سالی است مقیم آمریکاست ؛ معروف بوده به بهروز یقه اسکی! بعد کنار دستی بهروز ، محمد که نام فامیلش یادم رفته و رفیق قدیمی منهم بوده معروف بوده به محمد ژیگولو! آن زمان ژیگولو و ژیگولو بازی در تهران زیاد بوده و این پدیده از فرانسه آمده بوده و کلمه ژیگولو ژیگولو فرانسوی است. اما محمد خودش ژیگولو نبوده و هرگز هم ژیگولو بازی نکرده ، نَه بلد بوده مثل ژیگولوها چشمک بزند نَه بلد بوده زنجیر بچرخاند و نَه بلد بوده مثل ژیگولو ها سوت بزند و مزاحم دختر های مردم بشود! فقط چون موی سرش را عین ژیگولو ها می آراست ، به این اسم معروف شده بود! حالا بد نیست مختصری از کارهای ژیگولوهای آن زمان برایت تعریف کنم: در قدیم موبایل و آن لاین و چت و فاکس و این چیزها نبود. در خانه ها هم زیاد تلفن نبود. پس ژیگولوها مجبور بودند سر چهار راهها یا مداخل کوچه هایی که زنها و دخترهای زیادی در رفت و آمد بودند ، بایستند و با چشمک زدن به دخترها و زنها تلگراف بزنند که " حاضری رفیقم بِشی ؟ " و با غنچه کردن لبهایشان و فرستادن بوسه تلگراف می زدند به طرف که " دوستت دارم ! " و با سوت زدن به دخترها تلگراف شفاهی می فرستادند که " خانوم من اینجام ! " و با زنجیر چرخاندن جلوی زنها و دخترها تلگراف می زدند که " بله من بزن بهادرم و نترس جونم ! " من خودم در یکی از مداخل کوچه ای از کوچه های مختاری شاهپور، ژیگولویی که کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید به تن داشت و کراوات بسته بود ، را دیدم که به چند تا دختر خانمی که آن طرف خیابان بودند ، نگاه می کرد و از همان فاصله به دخترها با چشمک زدن تلگراف بی سیم می زد !! و وسایل تلگرافشان عبارت بود از چشم (فرقی نمیکرد چشم راست یا چشم چپ) برای چشمک زدن و انگشت سبابه برای چرخاندن زنجیر و دهان و لبها برای سوت زدن و کله برای دعوت کردن !! و چه بسا هم با شکایت بردن زنها و دخترها از آنها به شوهران و آقا داداش های گردن کلفت و متعصب ، خشم و غیرت آنها را بر می انگیختند و آنها هم می رفتند حسابی ژیگولوها را کتک می زدند و ادب شان می کردند !! مادر بزرگهای امروزه تهران یادشان می آید که ژیگولوها چه تیپ هایی بودند و چه کارهایی می کردند و فکر میکنم که امروزه ژیگولوهای آن زمان پدر بزرگهای پشت خمیده و عصا بدست و احیاناً زنجیر چرخان شده اند! و چه خوب می شد که خاطرات ژیگولو بازیهایشان و کتک خوردن هایشان را می نوشتند! این خودش شیرین ترین کتاب خاطره ایرانی می شد! خلاصه ، مدتی بعد دوره ژیگولوها ور اُفتاد و دوره کلاه مخملها فرا رسید. کلاه مخملها با آن پاشنه کفش خواباندنشان و با آن کت و شلوارهای خاصشان و بخصوص دستهایشان را که توی آستین کت نمی کردند و با چاقوی ضامن دارشان و با سبیلهای تاب داده شان شناخته می شدند! من خودم ناشنوایی را که کفاش بود، دیدم که خودش را کاملا به هیئت کلاه مخملها آراسته بود! و این برایم جالب بود! و بد نیست که یاد آوری کنم که من در نمایشنامه "عروسی دختر قصاب " از تیپ کلاه مخملها استفاده کرده بودم که شرحش را موکول می کنم به وقت دیگری. خلاصه این دوره هم ور اُفتاد و دوره بیتلها فرا رسید و جوانها هم موهایشان را بیتلی آرایش می کردند و لباس بیتلی می پوشیدند ! ناشنواها از بیتلها استقبالی نکردند . زیرا با دنیای موسیقی بیگانه بودند! بعد این دوره هم ور اُفتاد و دوره هیپی ها شروع شد و جوانها و خیلی از ناشنواها و من و محسن شروع کردیم به ریش و پشم بلند گذاشتن و موها را فرفری و ژولیده کردن و هیپی بازی درآوردن !! و دختر ها و پسر های هیپی ایرانی شروع کردند به پوشیدن لباسهای عجیب و غریب و زیور آلات عجیب و غریب تر و زلم زیمبوهای هیپی یانه به خود بستن و گاهی گیسهای بلند و صاف تا پشت کمر رویاندن!! و نشان دادن خود به خلایق که بی اعتنا به زندگی مادی و جهان گذران پر غوغا هستند! و عجیب تر از همه اینکه هیپی های ایرانی شروع کردند به استفاده کردن از گیوه های ساخت دهات!!! بعد دوره هیپی ها هم ور اُفتاد. خلاصه می خواهم بهت بگویم محمد هرگز ژیگولو نبود و بچه های مدرسه باغچه بان بیخود این لقب را بهش داده بودند! او پاک پاک بود. نجیب نجیب بود. عین بره ای که تازه از شکم میش بدنیا آمده باشد ، چشم و گوش بسته بود ! حالا برویم به ادامه معرفی کردن ، نفر آخر ایستاده نظام مافی ، پرویز رابط می باشد که او هم حدود 35 سال مقیم آمریکاست و معروف بوده به پرویز چشم دو رنگه! چون یک چشمش آبی بود و چشم دیگرش قهوه ای! اُمید وارم که این مختصر خاطره ورزشی برایت مفید بوده باشد.
ارادتمندت : کامران رحیمی سوئیس 31.10.2008
 | یادآوری: تمام عکسهای دیده شده در این صفحه ، متعلق به جناب آقای محسن لوح موسوی است. |
|

توضیح : با اشاره ماوس بر روی کلماتی که به رنگ بنفش مشخص شده اند میتوانید معانی آنها را مشاهده نمایید. |
|