|
■ ویژه نامه جولیا سمیعی
|
جولیا سمیعی، عزیز از دست رفته ناشنوایان
من در ایام نوجوانی ، پیشرفت چندانی در زبان انگلیسی نداشتم.روزی ثمینه خانم مدیر مدرسه باغچه بان مرا به خانم سمیعی بزرگ معرفی کرد و مشکلم را با او در میان نهاد. و خانم سمیعی بزرگ پذیرفت که هفته ای یک روز به منزلش رفته و زبان انگلیسی ام را در محضرش تقویت کنم.پس حدود سه ماه در کلاس خصوصی ایشان واقع در منزلشان شرکت کردم و انگلیسی ام کمی بهتر شد.سالها گذشت و من دیپلم خود را گرفتم و به استخدام سازمان ملی رفاه ناشنوایان در آمدم.یکی دو سال بعد خانم آمریکایی محترمی هم به استخدام اداره من در آمد و همکار اداری من شد. نام ایشان جولیا سمیعی بود. حدود یک سال از همکاری ما نگذشته بود که یک روز بر حسب تصادف از جولیا خانم پرسیدم که آیا خانم سمیعی بزرگ را می شناسد. جولیا خانم ذوق زده گفت: " آره! ایشون مادر شوهر منه ! " و من هم ذوق زده گفتم: " ایشون هم معلم خصوصی من بودند ! " اینطوری بود که بین من و جولیا خانم پیوند عاطفی عمیق برادر و خواهری پیدا شد! و ما سالها باهم همکاری صمیمانه داشتیم.همکاری ما طوری صمیمانه بود که در اوقات استراحت اداری با دستنوشته هایم به اطاقش می رفتم و تا حدود یک ربع و گاهی بیست دقیقه دستنوشته هایم را برایش می خواندم و جولیا خانم با دقت تمام گوش می داد. به این علت من برایش می خواندم که متاسفانه ایشان غیر از یاد گرفتن امضای نام و فامیل خود به خط فارسی ، خط فارسی را یاد نگرفته بود. من بعد ها از این برنامه پشیمان شدم و با خود می گفتم که ، هم وقت خودم و هم وقت گرانبهای جولیا را با خواندن دستنوشته ها تلف کرده ام. بهتر می بود که دفتر و قلم بهش میدادم و خط فارسی را یادش می دادم و او با توجه به هوش سرشاری که داشت ، ظرف یکی دو ماه می توانست خط فارسی را بیاموزد و بعد دیگر نیاز نبود که من برایش دستنوشته هایم را بخوانم و او که شدیداً عاشق ادبیات فارسی بخصوص ادبیات فولکلوریکی ایرانی بود ، می توانست کتابهای فارسی را بخواند و ضرب المثلهای فارسی را که خیلی به آن علاقه داشت و خیلی هایش را حفظ کرده بود ، مستقیماً بخواند و لذت ببرد! ما خیلی باهم در باره ادبیات بحث و گفتگو میکردیم و بخصوص وقتی که من از نویسندگان معاصر آمریکایی ، به خصوص از همینگوی و اشتاین بک و فالکنر و آثار و مکتبهای ادبی شان برایش می گفتم ؛ گل از گلش می شکفت! روزی نبود که بدون کتاب به اداره بیاید. روزی نبود که در وقت بیکاری و استراحت کتاب نخواند و هر وقت ضرب المثل تازه ای می شنید ، فوری پیش من می آمد و برایم از ضرب المثل فارسی تازه یاد گرفته میگفت و از ذوق و شوق می خندید! یادم می آید که یک روز به من و همکارانم گفت: " میدونین که دیگه نمیگن خر تو خر!؟ " من گفتم : " نه " و او گفت : " آره دیگه نمیگن خر تو خر! میگن شیر تو شیر! چون مودبانه است! " . بعد قاه قاه می خندید و از هوش و ذکاوت ایرانی ها که به خوبی می توانستند معنای دیگری مترادف با معنای اصلی ضرب المثل یا اصطلاحی را اختراع کنند ، خوشش می آمد و از همه شگفت انگیز تر اینکه هر وقت لغت فارسی یا اصطلاح مشکلی به گوشش می رسید که معنایش را نمی دانست، می آمد سراغم و بدون غرور و خجالت از من معنایش را می پرسید و من برایش توضیح می دادم و عجیب اینکه خیلی سریع یاد می گرفت و دفعه بعد ، بدون غلط آنرا بکار می برد! گاهی موقع صحبت کردن ، از گفتن کلمه ای در می ماند و به فکر فرو می رفت و در ذهنش جستجو می کرد و من بهش می گفتم منظورت این کلمه است؟ و او با شادی می گفت: " آره! این کلمه رو می خواستم بگم! " .خلاصه بین من و جولیا سمیعی بحث و گفتگو بسیار بود . او نَه تنها عاشق زبان فارسی بود، بلکه عاشق صنایع دستی ایرانی هم بود و گاهی لباسهای طرح صنایع دستی می پوشید و به آنها خیلی می نازید و دکوراسیون درون خانه اش را به سبک دکوراسیون قدیم ایرانی آراسته بود ! و از میهمانان با شربتهای مختلف ایرانی و چای دبش پذیرایی می کرد.اصلاً می کوشید بانوی ایرانی جلوه کند و رضایت خانواده اش را جلب نماید و در این زمینه خیلی موفق شده بود و خانم سمیعی بزرگ خیلی از محبتهای عروسش تعریف می کرد و می گفت که خیلی به من می رسد و ازاو خیلی راضی بود و این از نوادر بود. خلاصه جولیا مرا نَه تنها به عنوان همکار زیر دستش در گروه زبان اشاره می نگریست، بلکه به چشم برادر کوچکش هم می نگریست و یادم می آید که روزی در اداره بودم و دیدم که جولیا خانم شتابان به طرفم آمد و گفت که راننده اش کاری داشته و رفته و من کاری فوری و واجب در منزلم دارم ،آیا می توانی کمکم کنی و مرا به به منزلم برسانی. و من با کمال میل کمکش کردم و او را به منزلش رساندم و یادم می آید که یک روز پس از کار اداری خواستم به خانه ام بروم که دیدم جولیا به سویم آمد و گفت من باید به منزل یکی از دوستانم به فلان جا بروم، آیا به مسیرت می خورد؟ من پاسخ مثبت دادم و او را با فولکس قراضه خودم بردم و ناگهان در نزدیکی کلیسایی که نزدیک خانه ام بود ، گفت : " لطفا اینجا نگهدار! " و من ماشین را نزدیک کلیسا پارک کردم. جولیا خانم گفت: " چند دقیقه میرم تو کلیسا بعد بر می گردم، منتظرم باش " و رفت و چند دقیقه ، ده دقیقه شد و ده دقیقه به حدود بیست دقیقه رسید! کمی نگران شدم. دیدم که کسی داخل کلیسا نشده است یا از کلیسا بیرون نیامده و حیاط کلیسا هم سوت و کور است! پس با خود گفتم بروم ببینم چرا دیر کرده است و داخل کلیسا شدم .حیاط کلیسا واقعاً سوت و کور بود. وارد ساختما ن شدم و دیدم در بزرگ کلیسا باز است. آهسته آهسته طوری قدم زدم تا سروصدای کفشهایم جلب توجه نکند و نزدیک آستانه در ساختمان شدم. دیدم هیچکس توی کلیسا نیست! صندلی ها خالی و میز خطابه هم بی کشیش! و جولیا تنهای تنها روی صندلی ای نشسته و سرش را پائین انداخته و چشمهایش را بسته و لبهایش را می جنباند! فهمیدم که دارد با خدای خودش راز و نیاز می کند و گذشت زمان را فراموش کرده است. پس همان مسیر آمده را یواشکی طی کردم و در ماشینم به انتظارش نشستم. چند دقیقه بعد جولیا خانم سبکبالان و خندان آمد!! نگو که مشکل روحی ای پیدا کرده و نیاز داشته که کسی مشکلش را بر طرف کند و مشگل گشایش را که خدایش بود ، در کلیسا دیده و پیشش رفته! فهمیدم که عجب مومن راستینی است و به رویش نیاوردم که چند لحظه پیش یواشکی داخل کلیسا شده و خضوع و خشوع خلوصانه اش را در مقابل پروردگارش دیده ام. به خوبی به یاد می آورم که قرار بود با جولیا و دو پسر کوچکش و چند تن از همکارانم برای شرکت در کنفرانس ناشنوایان به آمریکا برویم. چند روز مانده به سفر ، پیراهنی خریدم و به جولیا خانم گفتم که این پیراهن را برای سفر به آمریکا خریده ام. او نگاهی دقیق به پیراهنم کرد و گفت: " چرا خریدی؟ تو آمریکا بهتر و ارزون تر از این پیراهن می توانستی بخری ! " فهمیدم که خانمی است صرفه جو و از راه صرفه جویی خدمت زیادی به اقتصاد خانواده اش می کند.
فرانسیس پارسونز -جولیا سمیعی
|
یادم می آید که روزی به او گفتم هر کاری می کنم که در کنکور قبول شوم ، نمی توانم و میل دارم که به آمریکا برای ادامه تحصیل بروم اما پول ندارم.او به من گفت : " ناراحت نشو. من به تو پول می دهم تا تو در آمریکا تحصیلاتت را تموم کنی. بعد که کار پیدا کردی می تونی خرده خرده پولمو پس بدی! " من سخت حیرت کردم! زیرا نگفته بود که تو باید ضامن پیدا کنی یا سندی برایم امضا کنی که پولم را پس خواهی داد! او به من اعتماد بسیار داشت.. من آن لحظه فهمیدم که اعتماد کسی را جلب کردن خودش سرمایه بزرگی است! اما متاسفانه دو ماهی نکشید که پر کشید و رفت که رفت....و هروقت به یاد اقیانوس کرامت و گذشت و بزرگواری اش می افتم ، واقعاً اشک در چشمانم جمع می شود و از بازی سرنوشت حیرت می کنم که چرا عزیزی را که وجودش برای تمامی ناشنوایان ایران ، گرانبهای گرانبها بود؛ بی رحمانه گرفت.خاطره دیگری که از او دارم ، این است که روزی در کلاس زبان اشاره آمریکایی که جولیا خانم برای کارمندان و معلمین تشکیل داده بود و خانم ناشنوای آمریکایی معلم ما بود. چشمانم بر اثر تابش نور آفتاب ناراحت شده بود، بنابر این من در زنگ تفریح صندلی ای برداشتم و رویش ایستادم تا پرده را که اشکال پیدا کرده بود ، درست کنم که ناگهان تعادلم کمی بهم خورد و نزدیک بود از روی صندلی بیفتم زمین ، اما خوشبختانه توانستم سریع تعادلم را حفظ کرده و از روی صندلی بپرم و در هنگامی که داشتم از صندلی به پائین می پریدم ، جولیا را دیدم که رنگ صورتش پریده بود و بلند کلمه ای گفت و دوان دوان به طرفم دوید تا مرا بگیرد و از سقوطم جلوگیری کند.دیدم که خیلی وحشت زده شده بود و بعد نتوانست اعصابش را کنترل کند و شروع کرد به سرزنش کردنم. بعد با حالت قهر از پیشم رفت نزد مادرم و شروع کرد از من شکایت کردن! و چند روزی با من قهر بود. من درآن لحظه جوان بودم و نمی دانستم که جولیا چه قلب رئوف و مهربانی دارد و نگران بود که مبادا با افتادنم دست یا پایم بشکند. هروقت چهره اش را که رنگ پریده و وحشت زده بود ، به یاد می آورم از خجالت سرخ می شوم و از روحش طلب بخشش می کنم.
کامران رحیمی - کامران به اشارات جولیا گوش می دهد.
|
قبل از ختم مقالم آخرین خاطره ام را به رشته تحریر در می آورم:در خانه جوانان ناشنوا بودم و داشتم روزنامه می خواندم که چشمم در صفحه حوادث افتاد به حادثه مرگ دلخراش جولیا سمیعی و دو کودک خردسالش. عین برق زده ها لحظه ای خشکم زد و نفهمیدم که چطوری از خانه جوانان بیرون رفتم و چطوری سوار ماشینم شدم و چطوری آن همه مسیر طولانی خیابان کاخ شمالی تا سلطنت آباد را طی کردم و به خانه دوستم محسن که او هم مثل من کارمند زیر دست جولیا خانم بود ، رفتم و فاجعه را به او گفتم و یادم می آید که محسن در حالیکه پیژاما به پا داشت تا چند لحظه مثل برق زده ها ، به نقطه ای خیره شد و بعد با سرعت داخل خانه اش شد تا شلوارش را بپوشد و بعد به سراغم امد و من باز هم همان مسیر را مثل برق زده ها رانندگی کردم و به خانه جوانان رفتیم و من اولین کاری که کردم ، این بود که در تابلوی اعلانات فوت جانگداز جولیای عزیز را با خط درشت نوشتم و یک نوار ضخیم هم به علامت عزا کشیدم و خانه جوانان را برای چند روزی تعطیل کردم.
آگهی تسلیت (مرداد ماه 1357)
|
دیگر بیش از این نمیتوانم از جولیای عزیز از دست رفته بنویسم. زیرا اشک مجال بیشتر نوشتن را نمی دهد.آن خدایی که او را به سوی خود خواند ، روحش را غریق رحمتهای بی پایانش گرداناد و روان دو طفل نازنینش را هم...رودکی:
از شمار دو چشم یک تن کم از شمار خرد هزاران بیش
یاد و خاطرا تت ای جولیای عزیز! تا ابدالاباد گرامی و پایدار باد.
کامران رحیمی .2008-07-16 سوئیس
|