gototopgototop

مقالات

ارتباط

نوشته های انتخابی

مقدمه

article thumbnail

اشاره یک وسیله طبیعی ارتباط انسانها به طور کلی است و می توان حدس زد که ساخت زبان اشاره به وسیله انسانهای او [ ... ]


ادامه ...
 

چهره های ماندگار

خانه
محمد سعیدی (2) چاپ
نوشته شده توسط ویژه نامه محمد سعیدی   


تصاویر به یاد ماندنی از محمد سعیدی

   تصویر یک

 

 

اولین آشنایی من با محمد سعیدی در سال 1371 طی مسابقات قهرمانی ناشنوایان کشور در شهر همدان صورت گرفت.
خوب به یاد می آورم که تمام ورزشکاران ناشنوا برای رفتن به سالن مسابقات ورزشی ، سوار مینی بوس اداره تربیت بدنی شدند.
محمد سعیدی داخل مینی بوس ، روبروی من نشسته بود. من با کنجکاوی به محمد نگاه می کردم ، دیدم که او لباس ورزشی و تی شرت پوشیده و راکت پینگ پنگ در دستش بود.
از محمد پرسیدم که اهل كدام شهري ؟
محمد با خوشحالی گفت: اهل مشهد هستم .
پرسیدم: اسم شما چیه ؟
گفت : محمد سعیدی هستم.
گفتم: چه اسم قشنگی! بعد پرسیدم: علامت تان ( = اسم اشاره ات ) چیه؟
محمد اسم اشاره ای خودش را برایم اجرا کرد : گذاشتن دو انگشت سبابه و وسطی بطور چسبیده به هم و سبابه در کنار گوشه سمت راست لب.
پرسیدم : چرا؟
محمد جواب داد : برای اینکه دوستان مشهدی می گویند که من لکه خال مانندی در گوشه لبم دارم.
گفتم :اسم اشاره ای شما خیلی جالبه . ناشنوایان چقدر ابتکارات جالبی در اشاره از جمله اسم اشاره ای خود را دارند.
محمد هم از من سئوالاتی می کرد و من هم پي در پي جواب می دادم.
یکدفعه من به محمد گفتم : شما که الان لباس ورزشی و تی شرت پوشیدی و راکت هم توی دستته ، به نظرم می آید که برای شرکت در مسابقات ، آمادگی کامل داری...
محمد با خنده گفت: آره.
پرسیدم: قهرمان کشورمیشوی !؟
گفت: اُمیدوارم، شاید هم موفق نشوم..... نمي دونم!
گفتم : انشاالله قهرمان خواهی شد .
خلاصه ، باهم خیلی زود رفیق شدیم.

   تصویر دو

 

دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهرانآذر ماه 1375 در محل دانشگاه علوم بهزیستی وتوانبخشی تهران ، محمد سعیدی را دیدم که به همراه دوستش آقای روزبه قهرمان از مشهد آمده بودند.
من و محمد به خاطر آشنایی قبلی كه در مسابقات ورزشی با هم داشتیم ، همدیگر را گرم در آغوش گرفتیم و من به او خوشامد گویی گفتم .
در آن زمان دوستان ناشنوا در اتاق کمیته پژوهش و توسعه زبان اشاره فارسی ، راجع به مسائل ناشنوایان باهم بحث و گفتگو می کردند.

محمد با جوش و خروش و هیجان زیاد بحث می کرد و با ناراحتی گفت: ما نباید عادت کنیم که فقط از حرف تا حرف کار کنیم بلکه باید از حرف تا عمل کار کنیم و باید طوری باشد که فاصله حرف تا عمل ، کوتاه و سریع باشد.

من توی دلم گفتم: محمد ! چی میگي، فقط شعار میدهی! چون سالهاست که ما ناشنوایان تهراني ، با وجود مشکلات فراواني که داریم ؛ همچنان تلاش می کنیم. اما متأسفانه به خاطر نداشتن پشتوانه و همچنین بی توجهی مسئولان کشوربه خواسته هايي كه حق همه ناشنوایان است و آنها به آن عمل نكرده اند ، هنوزهم نتوانسته ايم به هدف مورد نظرخود برسیم.
دوباره با خودم گفتم: اشکال نداره ! چون محمد به تازگی وارد میدان خدمت به ناشنوایان شده و .....
اما در آن موقع ، به خوبی متوجه شدم که محمد به همراه دوستانش از جمله روزبه واقعاً به طور هدفدار و با آمادگی قبلی ، فعالیت خود را شروع کرده است و باید بزودی شاهد تحولی بزرگ در کانون ناشنوایان مشهد باشيم.

محمد سعیدی- محسن موسوی - روزبه قهرمانخلاصه محمد و روزبه در طول جلسه با دقتي بی مانند به حرفها ، فرمایشات و رهنمودهای آقای محسن لوح موسوی که غنی از تجربیات گرانبهاست ، گوش می دادند و سئوالات زیادي از محسن درباره چگونگی ایجاد تحولات و تقویت فعالیتهای کانون ناشنوایان مشهد از جمله تربیت رابط ناشنوایان می کردند و .....
و من از پشتكارشان لذت مي بردم.

   تصویر سه

 

هتل هویزه - تهران 1375در سال 1374 ما به همراه دوستانمان گروهي به نام " سیمرغ طلایی " را تشکیل دادیم و فعالیتهاي زيادي در زمینه های مختلف فرهنگی و هنری انجام می دادیم .
ما به دوستان ناشنوای مشهد پیشنهاد تشکیل گروه " سیمرغ " را دادیم اما آنها دو سال قبل یعنی سال 1372 گروهي به نام " هفت تیر" را تشكيل داده بودند.

سمینار بررسی آموزشی ناشنوایاندر پایان سمیناري با عنوان " بررسی روشهای موثر در آموزش به ناشنوایان " که محمد سعیدی و روزبه قهرمان در آنجا سخنرانی کرده بودند ؛ من و دوستان گروه " سیمرغ طلایی " با دوستان ناشنوای مشهدي همچون آقایان محمد سعیدی، رضا کار بزرگ، اکبر محمدی و مهدی کاویانی باهم به منطقه فرحزاد که دارای آب وهوای بسیار خوب ، دلنشین و با صفا بود ، رفتیم. در یکی از بهترین رستورانهاي آنجا ، براي صرف چلوکباب بر روی تخت چوبی نشستيم. جای روزبه خالی بود چون راضی به تنها گذاشتن مادرش " سرکار خانم فرشته قهرمان " که از مشهد برای سخنرانی در همایش مذکور آمده بود، نشده بود.

فرحزادآن شب من و محمد از اینکه همچنان دوستان صمیمی همدیگر هستیم خوشحال و شنگول بودیم و زیاد باهم شوخی می کردیم. به خصوص محمد بیشتر می خندید و می گفت: رضا چقدر شیطونه! خیلی هم خوب بلده که سر به سر دوستانش بگذارد. یادش بخیر.

   تصویر چهار

بعد از گذشت حدود دو سال ، دوباره محمد را دیدم. در سال 1376 یکی از دوستانم به تازگی ازدواج کرده بود و ما برای هدیه دادن به زوج جدید ، به باغ همان دوستم واقع در شهر طالقان بود رفتیم که خيلي هم با صفا و بزرگ و دارای مناظر زیبا بود.

 

محمد به همراه نامزدش " کلارا بلیغی " همراه ما آمده بودند. ما برای اولین باربود كه با همسر آینده محمد آشنا مي شدیم . او زن خوب و با سوادی به نظر می آمد و مشخص بود كه محمد خیلی دوستش دارد.

در آن روز ، من خیلی خوشحال بودم و همه اش باخودم مي گفتم: انشاالله كه محمد همیشه در زندگي و كارش خوشبخت و موفق باشد. به خصوص كه، وصف فعالیتهای او و روزبه در کانون ناشنوایان مشهد ، خیلی زیاد به گوشمان در تهران می رسید.

   تصویر پنج

 


در شبی از تابستان 1384 ، همه ما در منزل محسن لوح موسوی دور هم جمع بودیم . محمد و همسرش هم به منزل محسن آمده بودند. آن شب ، خیلی به همه ما خوش گذشت.

یادم می آید که محمد تمام وقت ساکت بود و به حرفهای محسن و دوستانمان ، با دقت گوش می کرد. سر سفره شام ما همه در حال خوردن بوديم در حاليكه محمد به خاطر ناراحتی معده اش ، نمي توانست خربزه بخورد .
من از کلارا خانم پرسیدم: چرا همه چیز نمی خوره؟
او به من جواب داد : ما باید رژیم پزشکی اش را رعایت کند .
من به محمد گفتم: چیزی نیست. انشاالله بزودی خوب می شوی.
خلاصه ، محسن خیلی خوشحال شد که محمد با خانمش پیش ما آمدند و برای چند ساعتی ، دورهم جمع شدیم.

محسن به من میگفت: من هر وقت به مشهد مي رفتم محمد همیشه با آغوش باز مرا به خانه اش دعوت می کرد و خیلی هم خوب پذیرانی میکرد. بنابر این هیچوقت محبت و لطف محمد را فراموش نمی کنم و خوشحالم محمد در آن شب ، درجمع ما بود .

   تصویر شش

 


بعداز شنیدن خبر دردناک " بیماری سخت محمد سعیدی " در ماه بهمن 1386 ، ما یعنی محسن لوح موسوی ، فریدون خلیلی ، مسعود پارساپور ، نادر غیرتمند و من تصمیم گرفتیم که باهم از تهران به عیادت محمد سعیدی در مشهد برویم .

در مشهد ، ما به مدت دو روز در منزل مادر گرامی آقای روزبه قهرمان بودیم که خیلی نسبت به ما محبت و لطف داشتند. خلاصه ، شب به دیدن محمد سعیدی در منزلش واقع در منطقه آزاد شهر رفتیم. ضمنا بعد از ما هم آقای حسین تقی زاده " بنیانگذار کانون ناشنوایان مشهد " به همراه پسرشان به عیادت محمد آمدند و همگی دور هم جمع شدیم.

محمد از دیدن ما خیلی خوشحال شد و با زحمت زیاد ، از روی تخت بلند شد و نشست و با لبخند به ما نگاه میکرد. اما من متوجه شدم که محمد با اینکه بسیار بیمار بود ، سعی می کرد که خیلی عادی با ما برخورد میکرد و صحبت کند که انگار بیمار نیست .
واقعاً محمد چقدر تحمل بالایی داشت و با گشاده روی با ما صحبت می کرد و با حوصله به حرفمان گوش می کرد.
من هم با دوستان مان راجع به خاطرات گذشته ، حرف می زدیم و می خندیدیم.

در این فاصله ، من پسر نازنین پنج ماهه محمد و کلارا به نام " کیان " را بغل گرفتم. محمد همیشه نگاه توام با محبت و علاقه نسبت به پسرانش " کیسان " و " کیان " داشت و لبخند می زد و عاشق بچه های خودش بود و به قول روزبه قهرمان ، محمد از ابتدا و حتی قبل از ازدواج ، همیشه عاشق بازی با بچه ها بود و همیشه از بازی کردن با بچه ها لذت می برد.

خلاصه محسن موسوی با محمد حرف می زد و محمد با خوشحالی و امیدواری ، به حرفهای محسن گوش می داد. کلارا خانم هم راجع به فلسفه زندگی ، مطلب جالبی را بازگو می کرد.
سرانجام ما می خواستیم به منزل مادر روزبه برگردیم. من برای خداحافظی با محمد ، پیش او رفتم و گفتم: محمد جان ! شما هنوز هم مثل قبل هستی و خیلی خوشحالم که شما را دیدم ، اراده و پشتکار شما را می ستایم .امیدوارم هر چه زودتر مانند گذشته خوب و خوش و سلامت شوی.
این لحظه آخرین تصویر ذهنی من از محمد بود و چه خداحافظی غمناکی....

الان خیلی خیلی خوشحال هستم که در آخرین دیدار با محمد ، به منزل اش رفتم . در نتیجه ، همیشه یک خاطره ارزشمند و فراموش نشدنی از او برایم مانده است.

چیزی که برایم جالب بود، این است که محمد در ماه آذر 1386 خیلی علاقه داشت در همایش رابط ناشنوایان که در کرمانشاه برپا می شد ، شرکت کند و برای هماهنگی ، از مشهد با آقای محسن لوح موسوی تماس گرفت و گفت: من هنوز حالم خوب است و واقعاً برای آمدن به کرمانشاه آمادگی دارم.

آقای محسن موسوی و ما به خاطر اراده قوی محمد برای شرکت در همایش مذکور ، خیلی تعجب کردیم. البته همایش کرمانشاه به علت سرمای بی سابقه توام با بارش سنگین و طولانی برف در سطح کشور ، به هم خورد و در تاریخ از قبل تعیین شده ، برپا نشد .......
بعدها از روزبه قهرمان شنیدم که محمد به شهر کرمانشاه - زادگاه همسرش " کلارا خانم " - علاقه زیادی داشت.

محمد برای شرکت در همایشهای مختلف ، همیشه مقید به پوشیدن کت و شلوار رسمی بود و در آراستن صورت و پوشاک خودش برای مراسم های رسمی ، بسیار کوشا بود .....

 

   تصویر هفت

 


در روز یکشنبه بیست و دوم اُردیبهشت 1387 ، ساعت شش بعد از ظهر من و محسن عزیز با دوستان ناشنوا یعنی فریدون خلیلی ، سید محمد هادی پورشمسیان و منوچهر ساسانی از تهران با اتوبوس عازم مشهد شدیم و در ساعت هفت و ربع صبح دوشنبه بیست و سوم اُردیبهشت 1387 به مشهد رسیدیم و درساعت 8 صبح ، خودمان را به حرم مطهر امام رضا (ع) رساندیم.

در ساعت 9.30 صبح همان روز ، مراسم تشییع در صحن آزادی آغاز شد و جمعیت زیادی در آن مراسم حضور داشتند و بصورت حلقه دور تا دور ایستادند.

من از راه دور ، همسر دلسوز و فداکار محمد " کلارا خانم " را دیدم که با زبان اشاره خطاب به محمد می گفت: برگردعزیزم ....

من هم به خاطر مشاهده احساس خالصانه کلارا خانم ، گریه ام گرفت. همه ما به منظور ادای احترام به محمد که ناشنواست ، با زبان اشاره برایش دعا می کردیم.

خلاصه ، پدر محمد به همراه برادر کلارا خانم و محسن عزیز و سایرین ، برای تشکر بابت همدردی فامیل و آشنایان و دوستان ، بصورت دور تا دور راه می رفتند و از همه تشکر میکردند. محسن قرار نبود برود اما حسین تقی زاده " بنیانگذار کانون ناشنوایان مشهد " دست محسن موسوی را گرفت و گفت : محمد همیشه به شما ارادت داشت.

محسن به تفاضای حسین تقی زاده پاسخ مثبت داده و پدر محمد را همراهی کرده تا بتواند نسبت به کلارا خانم و همچنین مادر فداکار محمد " مینا خانم " ابراز احترام و همدردی بنماید .
من در آن لحظه ، همیشه به یاد برادر ناشنوای محمد " علی سعیدی " و نیز قدیمی ترین دوست محمد " روزبه قهرمان " بودم که هر دو تا در شهر تورنتو واقع در کشور کانادا زندگی می کنند و متاسفانه به علت گرفتاریهای شغلی و درسی ، توفیق آمدن به مشهد برای حضور یافتن در مراسم وداع با محمد را نداشتند.

بعد از پایان مراسم تشییع ، ما به رستوران رفتیم و استراحت کردیم و سپس برای همدردی با والدین محمد و همچنین کلارا خانم ، به منزل پدر محمد رفتیم .کلارا خانم خیلی خوشحال شد که ما آمدیم باهم همدردی و درد دلی می کردیم و کلارا خانم از بیماری سخت محمد و صبر و تحمل زیادی اش برای همه ما تعریف می کرد. محسن موسوی هم از خصوصیات اخلاقی خوب محمد برای کلارا خانم تعریف کرده و گفت: محمد و روزبه از شاگردان خوب من بودند و من هرچی به هر دو می گفتم ، خوب عمل می کردند و اکنون خیلی خوشحال هستم که محمد عزیز برای جامعه ناشنوایان مشهد خیلی زحمت کشیده و فعالیتهای کانون ناشنوایان مشهد خیلی خوب ترقی کرده است. و همیشه احساس غرور میکنم . محمد واقعاًً مرد بزرگی بود و اهل عمل بود و من هیچوقت خدمات محمد به جامعه ناشنوایان مشهد و نیز ایران را فراموش نمی کنم.

ما در روز سه شنبه صبح بیست و سوم اُردیبهشت از ساعت 9.30 تا 11.45 در مراسم ختم او حضور یافتیم و بعد از پایان مراسم ختم برای همیشه از او خداحافظی کردیم و او را به خدا سپردیم.

خدایش رحمت کند و روحش شاد باشد.

رضا ذبیحی

مدیر داخلی و روابط عمومی بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران