خاطره تئاتر
پیـــک نیــک در بیــابــان !!
رضا ذبیحی عزیز
حالا میخواهم برایت در مورد عکسهای دستجمعی من و حسین موسوی و محسن موسوی و ساسان عبدالعظیمی و علیرضا نصیری بنویسم.این عکسها هم داستان جالبی دارند که گفتنش خالی از لطف نیست!
گروه ما اولین بار میخواست تئاتر درست کند. ما تجربه تئاتر درست کردن نداشتیم. ما نوجوانانی بیش نبودیم. توی عکسها نگاه کن ببین هیچ کداممان ریش نداشتیم! من نشستم و طرحی ریختم و دیالوگهایی ساختم و نمایشنامه ای درست کردم و اسمش را " مگسی در دفتر رئیس " گذاشتم. این نمایشنامه اولین بار بود که توسط ناشنوایان درست می شد و اجرا می گردید. البته قبلا نمایشنامه هایی بود که افراد شنوا برای ناشنوایان ساختند.
خلاصه
در این نمایشنامه ، ساسان شد آبدارچی تریاکی خمار آلود که دائم انگشت می
کرد تو دماغش! من شدم رئیس اداره و حسین شد منشی من و علیرضا شد دهاتی ای
با مرغ زنده تو بغلش و محسن شد پرفسور افلیج با عصا و کلاه سیلندر بر سر و
ریش بزی بر چانه!
روز قبل از اجرای تئاتر رفتیم مرغ فروشی نزدیک میدان
کلانتری و یک مرغ دو سه کیلویی چاق و زنده خریدیم به مبلغ پنج تومان و هر
پنج نفرشدیم صاحب مرغ زنده! نمایشنامه شروع شد و ما بازی هایمان را کردیم.
ساسان نقش آبدار چی تریاکی خواب آلود که باید چای به رئیس و منشی و
ارباب رجوع می داد و دائم با مگس کش، مگسی مزاحم را که رئیس و منشی را
اذیت میکرد میکشت ؛ را واقعاً اُستادانه بازی کرد و تماشاگران از خنده
مُردند!
حسین نقش منشی را ماهرانه بازی کرد وهر کس او را میدید می پنداشت منشی قهاری است.
علیرضا
نقش دهاتی ساده لوح را بازی کرد که از ده اش یک مرغ زنده آورده اداره تا
هدیه بدهد به رئیس! علیرضا توانسته بود با مرغ زنده در بغل و چپق دسته
بلند که مال مادربزرگش بود در دست و کلاه نمدی بر سر نقش دهاتی را خوب
بازی کند. جالب اینجاست که مرغ بیچاره تو تمام مدت بازی آرام تو بغل
علیرضا بود و هیچ اذیتش نکرد!
و محسن نقش پرفسوری افلیج را بازی کرد
که ارباب رجوع اداره بود ، با آن کلاه سیلندر دراز که بر سر گذاشته بود و
با آن ریش بزی درازی که به چانه اش چسبانده بود و با عصای قراضه ای که فکر
می کنم مال پدر بزرگش بود ؛ توانست استادانه نقش پرفسوری که می لنگد ، را
بازی کند! خلاصه محسن هم شیرین کاشت و تماشاگران از خنده روده بر شدند!
پس
از پایان نمایش ، همه می بایست به خانه هایمان می رفتیم، اما .. اما ..
مرغ زنده روی دستمان مانده بود! ما این فکرش را نکرده بودیم که پس از
تئاتر با مرغ چه باید کرد! مرغ را نمی شد به مرغ فروشی پس داد. چون تعطیل
بود. من به حسین و محسن گفتم: " مرغ را ببرید خانه تان مال شما. " آنها
گفتند: " نَه لازم نداریم. "
به علیرضا هم گفتم: " تو مرغ را ببر خانه
ات. " علیرضا گفت که: " نَه ما در خانه مرغ نگه نمیداریم. " به ساسان
گفتم: " تو بَردار بِبَر خانه ات. " ساسان گفت: " خانه ام کوچک است و مرغ
را نمی توانیم نگهداریم " و من گفتم: " منهم نمی توانم مرغ را به خانه ام
ببرم. " علت اینکه نمی توانستم مرغ را با خود به خانه ببرم ، این بود که
برای رفتن از مدرسه به خانه باید دوتا اتوبوس سوار می شدم. پس نمی توانستم
با یک دست کیف مدرسه را بگیرم و با دست دیگر مرغ زنده را ! و بَدتر از همه
اینکه می ترسیدم مرغ توی اتوبوس ناگهان شروع کند به قُد قُد کردن و له له
زدن و توجه مسافران را جلب کردن! و باعث خنده و استهزای مسافران شود! گاهی
زنها و دخترهای شیک و پیک وپر فیس و افاده هم سوار اتوبوس میشدند و ممکن
بود که مرغ ناگهان فضله بیاندازد روی دامن زنی و او اَخمهایش را توهم ببرد
و با دستش دماغش را باد بزند و با عصبانیت بگوید: " اَه.. اَه.. پیف..!
پیف..! پسره خیال کرده اتوبوس مرغدونیه! " و زنی دیگر هم بلند بلند داد
بکشد سرم و بگوید: " آی پسر! مگه ما زنا مرغیم که با خودت مرغ آوردی تو
اتوبوس؟! " بعد پیرزنی هف هفو هف هفو یا هاف هافو:
پیری که دندانهای او افتاده و نمیتواند درست صحبت کند. دهخدا (به علت عدم
دسترسی ام به مراجع معتبر، حدس می زنم که کنایه از هاف هاف سگ باشد!
نگارنده) با هفت قلم آرایش و بزک دوزک بزک دوزک: آرایش زن روی خود به سرخاب و وسمه و جز آن . دهخدا
دستش را به طرفم دراز کند و خطاب به زنها بگوید: " این جوجه
خروسه! یه مرغ کمش بوده پا شده با مرغش اومده اتوبوس تا واسه خودش حرمسرای
مرغی درست کنه! و واسمون بشه خروس آقا بالا سر! و قوقولی قوقو بخونه
واسمون و مام واسش قد قد کنیم !!" بعد شاگرد شوفر با غضب بگوید: " پسر
جان! مگه اتوبوس طویله خونته که با مرغت اومدی اینجا؟ " و بعد شوفراز پشت
آئینه هوار بکشد و بگوید: " اَاَاَ... پسر! مگه مرغت آبجیت
آبجی ( ترکی) :خواهر یا نومزدته که با خودت اوردیش
اتوبوس تا ببریش گردش!؟ " خلاصه اصلاً رسم نبود که محصل مدرسه مرغ زنده با
خود داخل اتوبوس عمومی ببرد! و آن موقع مرد های کراواتی و بی کراوات. با
نامزد های شان ، با زن هایشان ، با مادر زن هایشان ، با مادرانشان ، با
خواهرهای شان ، با عمه جان هایشان ، با خاله جان هایشان ، با فی
فی فی فی و زی زی: نامهای دختران در دهه چهل!
جونهایشان ، با زی زی فی فی و زی زی: نامهای دختران
در دهه چهل! جونهای مینی ژوپ مینی ژوپ:
دامن کوتاه پوششان سوار اتوبوس عمومی می شدند و پُز می
دادند به عالم و عامی! و این اوج بلاهت و فضاحت بود که من مرغ چاق و گُنده
به بغل سوار اتوبوس می شدم و باعث می شدم که همه چپ چپ نگاهم کنند و پچ پچ
کنند و با انگشتانشان مرا به همدیگر نشان بدهند و هرهری و کر کری بخندند!
و بگویند " نیگا کن یارو پسره رو که داره با مرغش به ما پز میده !! "
امروزه صد بار به خودم اَحسنت و آفرین می گویم که چنین کار خنده دار و
عجیب و غریبی را نکردم !! این کار واقعا اوج بلاهت بود!
آخه مملکت صاحب
داشت ، قانون داشت ، نظم داشت ، فرهنگ داشت ، اخلاق داشت و از شاه خدا
بیامرز بگیر تا وزیرو از آژان آژان (لفظ عامیانه
قدیمی): پاسبان بگیر تا شوفر و شاگرد شوفر، و از مدیر مدرسه
و معلمها بگیر تا پدر و مادر ها آدم را می پائیدند تا مبادا دست از پا خطا
کند! زمانه، زمانه حساب و کتاب بود! و نمی شد همین طوری به خیابان و به
میان مردم رفت و یللی تللی یللی تللی کردن: ولگردی
کردن. معین و کار های عوضی کرد ! شهر هرت
شهر هرت (اصطلاح): جای بی نظم و در هم و بر هم. دهخدا
نبود و می شد به خطا کار بگویند بـاریــک اللـــه! بـالای چشمت ابروست! بـالای چشـمت ابروست (ضرب
المثل): سرزنش کردن، ایراد گرفتن. نگارنده
خلاصه
در این حیص و بیص حیص و بیص: تنگی و گرفتاری. دهخدا
، ناگهان چشمم افتاد به علی آقا آشپز مدرسه که در گوشه ای
ایستاده بود. رفتم پیشش و گفتم: " مرغ را می خواهی مجانی مال خودت؟ " علی
آقا گفت: " نه. " ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و به علی آقا گفتم: "
میتوانی مرغ را بکشی و بپزی و بدهی به ما؟ " علی آقا گفت: " آره اما نَه
برای امروز، برای فردا صبح! " من گفتم: " باشه " و به دوستان گفتم که فردا
جمعه است و همه جا تعطیل. فردا قرار می گذاریم سر ساعت 8 صبح توی مدرسه
باشیم و مرغ را بگیریم و برویم پیک نیک. پیشنهاد من به تصویب همه رسید!
فردا صبحش همه سر ساعت 8 توی مدرسه حاضر بودیم و علی آقا خدا عُمرش بدهد
مرغ را کشته و پر کَنده و پخته و آماده توی قابلمه گذاشته بود و تحویل ما
داد! ما قبلاً وسایل پیک نیک را از خانه هایمان آورده بودیم بخصوص بیشترش
را محسن و حسین تهیه دیدند و تو میتوانی در عکسها آنها را ببینی.
خلاصه ناهار حاضر و وسایل پیک نیک هم حاضر. اما کجا باید می
رفتیم؟ کرج؟ با چه وسیله ای؟ شمیران؟ با چه وسیله ای؟ کجا نهر بود و سبزه
و چمن؟ به عقل هیچکدام ما نرسید برای پیک نیک باید کجا میرفتیم! هیچ
برنامه ریزی ای نشده بود وهیچ جا را که مناسب پیک نیک باشد، نمی شناختیم!
این عجیب ترین روز ما بود! زیرا غروبش تصمیم گرفتیم که مرغ پخته شود و
صبحش به پیک نیک برویم آنهم به نا کجا آباد!! خلاصه سرت را درد نیاورم.
گفتیم از مدرسه باغچه بان کمی دور شویم تا شاید جایی برای پیک نیک پیدا
کنیم. آن زمان از شمال مدرسه باغچه بان تا حدود نیم کیلومتر تک و توکی
ساختمان و خانه و سه چهار تائی مغازه بود و دیگر هیچ! وقتیکه از آخرین
خانه یوسف آباد رَد می شدیم ، همه جا بیابان بود و بیابان بود و بیابان!
ما دیدیم که نمی شود توی بیابان خدا زیر نور و تابش شدید آفتاب با تشنگی
پیک نیک کنیم.
مشکل نداشتن آب را داشتیم. پنج تا آدم و گرما و بیابان
و بی آبی! حداقل شش یا هفت لیتر آب می خواستیم. پس رفتیم و رفتیم و رفتیم
و عجیب بود که همه جا بیابان بود. همه جا تپه ماهور و محل زندگی مار و مور
و ملخ بود. هیچ پرنده ای پر نمی زد و هیچ چرنده ای نمی چرید! رفتیم و
رفتیم و رفتیم تا اینکه از دور درختزاری را دیدیم !! انگار خدا چند تایی
از درختهای بهشت را آنجا فرستاده بود برای ما تشنه لبان رَه گُم کرده!
گفتیم: برویم آنجا پیک نیک! رفتیم و داخل درختزار شدیم و دیدیم که جوی آب
روان خنک و با صفائی دارد و هوای درختزار هم مصفا و مطبوع بود. کور از خدا
چه می خواهد؟ دو چشم بینا ! ما هم در بیابان همان درختزار را می خواستیم!
آیا می دانی آنجا کجا بود؟ آنجا درست نزدیک ونک بود که امروزه شده پُر از
ساختمانهای تو در تو با جمعیت زیادی که مثل ماهی های کنسرو ساردین به هم
چسبیده اند و اگر سوزن بیاندازی زمین نمی افتد! آن زمان کل ونک بیابان
بود. راست را نگاه میکردیم ، بیابان بود. چپ را نگاه میکردیم ، بیابان
بود. جنوب را نگاه میکردیم ، بیابان بود. شمال را نگاه می کردیم ، بازهم
بیابان بود! خدایا! نَه سید خندانی بود ، نَه عباس آبادی نَه این منطقه
نَه آن منطقه...
آن روزها عجب تهران خودش بچه شهر بود، نه مثل امروز
کلان شهر!. شهری بود کوچولو و نازنین و خوب و مهربان و زیبا با مردمانی
صمیمی و ساکت و آرام و تلاشگر و با هوایی پاک که شبهای تابستان می شد روی
پشت بام خوابید و ستارگان را شمرد و در مهتاب بادبادک های شناور در هوا را
به خوبی دید و فانوسهای آویخته از نخهای بادبادک ها را تماشا کرد و از
فانوس خیال لذت برد!! خلاصه ، توی درختزار شروع کردیم به پهن کردن بساط
پیک نیک ومحسن مثل روال همیشگی شد آشپز باشی گروه! او اول خربزه بزرگی را
که با خود آورده بود و از گرمای بیابان گرم شده بود را گذاشت توی جوی خنک!
بعد به ما گفت: " بچه ها پخش درختزار بشین و برای من سنگ های متوسط
بیارین. " و ما پخش درون درختزار شدیم و لحظاتی بعد با سنگهای متوسط پیشش
رفتیم. و محسن سنگ ها را با دقت و ظرافت خاصی کنارهم چید و شد یک اجاق
درست و حسابی! بعد شاخه متوسط خشکیده ای را نشان مان داد و گفت: " دوباره
پخش بشین و برایم از این شاخه هر چقدر می تونین بیارین! " و ما باز هم
درون درختزار پخش شدیم و دمی بعد با بسته هایی از شاخه های خشکیده به طرفش
بر گشتیم و محسن شاخه ها را توی اجاق گذاشت و شد هیزم! بعد آتش درست کرد و
بعد با آب زلال جویبار، چای درست کرد و به هرکداممان یک لیوان چای دبش داد
و ما چای را با لذت زایدالوصفی نوشیدیم و خستگی بیابانگردی و سرگردانی از
تنمان رفت. بعد محسن با آب تمیز جویبار شروع کرد به پختن پلو و بعد سالاد
درست کرد و سفره را چید. ما ناهار مرغ پلو داشتیم! بعد شروع کردیم به بخور
بخور! بعد اگر تو رضا جان اولین فیلم صامتی که در عهد مظفرالدین شاه ساخته
بودند و بازیگران بدون آمادگی و برنامه ریزی قبلی داخل کادر می شدند و هر
یک به سبک و روش خودش شروع میکرد به خندیدن و شکلک در آوردن و رقصیدن و
نمایش بی سرو ته دادن و تو سرو کله هم زدن را دیده باشی ، خواهی دانست که
ما پنج نفر هم درست مثل همان هنرپیشگان عهد مظفری ، بدون برنامه ریزی شروع
کردیم به تویست رقصیدن و کشتی گرفتن و الک دولک بازی کردن و قایم موشک
بازی کردن و همدیگر را قلقلک دادن و شیرین کاری های مختلف و من در آوردی
کردن!
این عکسها را اگر با دقت نگاه کنی خواهی دید که
چه روزگار شیرین و با شکوه و فراموش نشدنی داشتیم ما یاران بسیار صمیمی
دیروز و امروز!
آری! مرغی 5 نفر از بازیگران باغچه بانی را در فاصله
زمانی بس کوتاه مثلا یک نیمه روز از صحنه تئاتر به بیابان برای پیک نیک
کشاند تا عجیب ترین و خنده دارترین و بی برنامه ریزی شده ترین پیک نیک ها
را داشته باشند!!
آن
زمان محسن و ساسان حدود 13-14 ساله بودند و من و علیرضا حدود 14-15 ساله و
حسین حدود 16 ساله آری! حدود چهل و دو سه سال از آن زمان می گذرد! چهل و
دو سه سال مثل باد و برق گذشت.انگار چهل و دو سه روز پیش بود!
رباعی ای از خیام
افسوس که نامه جوانی طی شد و آن تازه بهار شادمانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب فریاد ندانم که کی آمد کی شد
یاد و خاطراتش همیشه گرامی و عزیز و پایدار باد!
ارادتمند تو : کامران رحیمی
سوئیس / پائیز 2008
یادآوری:
تمام عکسهای دیده شده در این صفحه ، متعلق به جناب آقای محسن لوح موسوی است.

توضیح : با اشاره ماوس بر روی کلماتی که به رنگ بنفش مشخص شده اند میتوانید معانی آنها را مشاهده نمایید.