spacer
spacer  
 
spacer
spacer
پیر مرد و موش
■ نویسنده: کامــران رحیمی   
پیرمرد هرروز در گوشه دکان بقالی اش که تو خیابان بوذر جمهری نزدیک بازار تهران بود ، تله سیمی بزرگی میگذاشت و درون تله نان به پنیر مالیده شده را به قلاب سیمی تله می چسباند و هر شب یکی از موشهای نگون بخت به درون تله رفته و اسیر میشد. آن شب موش قهوه ای بزرگی به تله نزدیک شد و خواست که نان درون تله مانده را بخورد. پس به آهستگی به تله نزدیک شد و با دقت گوشه و کنار آنرا وارسی کرده و بوئید. تله ثابت سر جایش قرار داشت و موش دچار ترس و سوءظن نشد و دید که اگر داخل تله شود میتواند خارج هم بشود. غافل از اینکه در کوچک تله به بالای سقف تله وصل شده بود!
لحظه ای نگذشت که موش قهوه ای تصمیم گرفت به آرامی و با احتیاط وارد تله شده و به آرامی نان را برداشته و نوش جان کند! پس با احتیاط به تله نزدیک تر شده و پوزه اش را محتاطانه از آستانه در تله تو برد و بو کشید. خطری نبود و همه چیز سرجایش بود. پس کمی جلوتر رفت و نیمی از بدنش را بدرون تله برد و باز هم بو کشید. تکه نان همچنان در انتهای تله بود و او می بایست باز هم جلو تر می رفت تا پوزه اش کاملا به نان برسد. وقتی که کاملا داخل تله شد ترس ناشناخته ای در درونش به وجود آمد و با احتیاط اطراف تله را نگریست. نه هیچ حادثه ای به وقوع نپیوسته بود و در تله همچنان باز و تکه نان هم سرجایش بود.با احتیاط نان را گاز گرفت و تکه ای از نان را با دندان کند و جوید و خورد. نان خوشمزه و اشتها انگیز بود! پس خواست تکه نان را از جایش برداشته و با خود به سوراخش ببرد.
دهانش را باز کرد و نان را به نیش گرفته و بطرف خود کشید و ناگهان صدای مهیبی در فضای دکان پیچید. موش نگون بخت از شدت ترس به جلو جهید و پوزه اش محکم به دیوار شبکه ای سیمی تله خورد و درد گرفت و دیوانه وار چرخید و خواست برق آسا از تله خارج شود که باز هم پوزه اش محکم به در چوبی تله خورد و دردش بیشتر شد و چند بار دیوانه وار خودش را به این طرف و آن طرف تله کوباند تا بلکه راه مفری جوید. اما تقلایش بیهوده بود و رفته رفته خسته شد و از شدت تلاشش کاست و ساکت و بی حرکت ماند. چند دقیقه بعد موشها یکی یکی از کمینگاه ها بیرون آمدند و به جستجوی خوراک و نیز به بازی با یکدیگر پرداختند. موش قهوه ای با حسرت موشهای آزاد را می نگریست.
چون صبح شد پیر مرد کرکره حلبی بقالی را باز کرد و عصا زنان داخل دکان شد. کلاه پشمی چرکمردی بر سر و کت طوسی کثیفی بر تن داشت. او طبق عادت همیشگی اش اول یکراست به طرف تله رفت. وقتی که نزدیک تله شد ، با کمک عصا خم شد تا ببیند آیا موشی توی تله هست یا نه. وقتی که چشمش به موش قهوه ای اسیر افتاد از ته دل خندید و گفت :
- ای دزد ناقلا! تو هم بالاخره به دام افتادی!؟ هه! هه! هه! فکر کردی زرنگی؟ هه! هه! هه!
موش اسیر با دیدن پیر مرد خودش را به شدت به در و دیوار سیمی تله زد تا بلکه مفری جوید. اما تلاشش بیهوده بود و با وحشت پیر مرد را نگریست. پیر مرد در حالیکه با یک دستش به عصا تکیه داده بود ، با دست دیگرش تله را بر داشت و در هوا مقابل دیدگانش نکهداشت و گفت :
- اگر بدانی چقدر منتظرت بودم. خجالت نمیکشی مال من پیر مرد را می دزدی!؟ نه؟ تف به رویت!
موش پوزه اش را بلند کرد و هوا را مأیوسانه بوئید. پیر مرد با خشم تف غلیظی بدرون تله انداخت که افتاد پشت موش. موش وحشت زده خودش را به عقب تله کشاند.
پیر مرد عصا زنان تله را با خود از بقالی بیرون برد. احساس غرور و پیروزی میکرد.
در آن صبحدم مردم کمی در رفت و آمد بودند. پیر مرد به کنار جوی آب اولی رسید. دید جوی آب کمی دارد. پس به آن سوی خیابان رفت و کنار جوی پر آب ایستاد. آب کثیف و بد بو و روغن آلودی درون جوی به آرامی جریان داشت. پیر مرد به آهستگی تله را توی آب برد تا موش خفه شود. دو سه رهگذر پیرمرد را دیدند و از روی کنجکاوی نزدش رفته و ایستادند. این حرکت آنها باعث جلب توجه رهگذران دیگر هم شد. لحظه ای نگذشت که اطراف پیر مرد پر از تماشاچی کنجکاو شد! پیر مرد در عالم خودش بود و تله را توی آب نگهداشته و موش درون تله با نومیدی هی دست و پا میزد و دهانش را هی باز و بسته میکرد و گاهی درون تله پر از آب غوطه ای میزد.
رهگذری به پیر مرد گفت :
- پدر جان! داری شنا یادش میدهی؟
پیر مرد سرش را بالا آورد و ندانست کدام رهگذر این حرف را زده است پس خطاب به رهگذران گفت :
- تا به حال ده تا موش توی آب خفه کردم . این یکی از آنها جان سخت تر است و نمی خواهد به این زودیها جان به عزرائیل بدهد! هه! هه! هه!
و شلیک خنده رهگذران به هوا رفت و قاطی اصوات وسائط نقلیه شد. پیر مرد دید که موش همچنان دست و پا می زند و راه فرار و خلاصی میجوید و وقت داشت به کندی می گذشت. پس با خشم نوک عصای مفتولی اش را از شبکه تور سیمی تله تو برد و به پهلوی موش رساند و ناگهان با فشار آنرا به درون امعا و احشای موش فرو برد. موش به طرز دردناکی دهانش را باز کرد تا جیغ بزند اما آب داخل دهانش شد و نگذاشت جیغ بزند و ازگلویش عوض جیغ ، حباب هایی خارج شد و موش آخرین دست و پایش را زد. بعد از حرکت ایستاد. وقتی که پیر مرد مطمئن شد که موش مرده است عصایش را بالا کشید و لاشه موش درون تله غوطه ای خورد. پیر مرد کمی خم شد و در تله را باز کرد و آنرا در هوا واژگون نگه داشت. لاشه موش و تکه های نان به درون جوی افتادند و در سطح آب شناور شدند و جریان کند آب آنها را با خود برد.
چند رهگذر که کنجکاوترازهمه بودند ، دنبال لاشه شناور موش راه افتادند. وقتی که لاشه به زیر پل جوی رفت آنها ایستادند و یکی از آنها خم شد و سرش را زیر پل برد تا همچنان رفتن لاشه را در زیر پل ببیند اما زیر پل تاریک بود و رهگذر دیگر نتوانست چیزی ببیند. پیر مرد با غرور به سوی مغازه اش راه افتاد. تله خالی در دستش به جلو و عقب در حرکت بود.
هنوز پیر مرد عرض خیابان را کاملا نپیموده بود که ناگهان وانتی با سرعت به او خورد و چند متر آن طرف تر پرتش کرد و تله و عصا تو هوا چند تا معلق زدند بعد روی خیابان افتادند.
رهگذران وحشت زده به سوی پیر مرد دویدند و وقتی که به او نزدیک شدند ، دیدند که غرقه در خون دچار آخرین رعشه های مرگ شده است.

کامران رحیمی
1363/4/1

با تغیرات جزئی در تاریخ 2008/04/26

 
spacer
 

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به بنیاد پژوهشهای ناشنــوایــان ایــران می باشد .
Developed By Mambolearn Group

این صفحه در مدت زمان 0.000024 ثانیه پردازش شد