|
■ سروده : کامران رحیمی
|
|
به خانم ثمینه باغچه بان ، اولّین معلّم و استاد گرانمایه ام
دهان خانم معلم کاملاً باز لبها کاملاً باز
- بگو آ ! با این دو انگشت باز شست و سبابۀ باز - بگو آ ! و چشمها بایستی به جای گوشها می شنیدند از شنیدن خبری نبود! پس ، از لبخوانی بایستی بهره جستن! و چنین بود که چشمها شدند عصای گوشها! - آفرین! "یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" حالا لبها بهم بسته نوک انگشت سبابه روی لبهای بسته - بگو ب ... - آفرین! " یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت "
حالا مشت زیر گلو بگو ق ..... ! آفرین! حالا نوک انگشت سبابه روی پره بینی بگو ن ! آفرین! " یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" و بودند کلماتی ناپیدا و ناملموس و نامکشوف و بودند کلماتی نا آشنا و نامفهوم و نامصروف و بودند کلماتی بلند همچو کوه فراخ همچو دریا سخت همچو سنگ و ذهن کودک تنگ! و نازنین معلم می نشست همچو زرگر و شروع می کرد به : کوتاه کوتاه کردن قطره قطره کردن خرد خرد کردن و آنگاه قطعات را بهم چسباندن و گوهر کلمات درخشان ساختن و آنگاه خندان و خُرامان خُرامان می بردشان به میهمانی کودکان ! تا در گنجینۀ ذهنشان دهد خانه شان تا شوند توشه و چراغ راه فردایشان و در پایان ، با دلی شاد و غمگین می ایستاد پشت دروازه کوچک مدرسه مان برای بدرقۀ بچه ها ، سوی سرنوشت سبزشان .... " یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" وگر پرسی چیست معنای مجاهد فی سبیل الله ای عزیز! گوش هوش دار تا فاش و بی پروا گویمت معنایش ای عزیز! انسانی را از وادی تاریک بی کلام رهنمون شدن سوی وادی روشن کلام و نام خدا را تلقین کردن برگوش های بستۀ کودک و جاری کردن برزبان بستۀ کودک و یکی را میان جمع بردن و جمع را سوی یکی بردن و هیاهو را با سکوت آمیختن بی دیواری بی خطی بی مرزی بی حایلی ! این است معنای راستین مجاهد فی سبیل الله و لاغیر ای عزیز! " یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" وه ! خانم معلم چه خوب باغچه داری می کرد! چه خوب گل پروری می کرد! چه خوب ناشنوایان را به خواندن و نوشتن آشنا می کرد! و آموختن زبان اشاره ! و آموختن الفبای دستی ! آهسته به آهسته قدم به قدم روز به روز هفته به هفته ماه به ماه سال به سال با عشق و ایثار با حوصله و صبر "یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" وه ! چه شیرین بود آموختن ها ! وه ! چه شیرین بود انشاء نوشتن ها ! وه ! چه شیرین بود عالم سکوت و سکون ها! وه ! چه شیرین بود دوران طلایی مدرسه بودنها ! و من ! دوبار در زندگی تاتی تاتی کردم: بار نخست مادرم مرا بر جادۀ زندگی راه رفتن آموخت بار دوم معلم مرا برجاده علمی راه رفتن آموخت! و مدرسه تنها مدرسه نبود ، سکوی پرش به قلۀ زندگی هم بود! و چنین است سپاس بی پایانم نثار نخستین معلم کودکی ام ثمینه خانم باد ..... که : "یک حرف دو حرف بر زبانم نهاد و گفتن آموخت" یکی دو کلمه بر قلمم نهاد و نوشتن آموخت و با شیر معنوی اش مرا ادبیات شیرین آموخت !
کامـــران رحیــــــــمی
ابرهونیگن 23/11/2006
ابیات دارای گیومه از سروده های معروف ایرج میرزا هستند.
|