|
این نوشته توسط نگارنده تلخیص شده و کمی تغییر یافته است.
مـانیـفست سبـــــز
"پیشگفتار"

نوشتن در مورد ادبیات ، کار ساده ای نیست که هر کسی بتواند آنرا انجام دهد. آنچه که مراوا داشت تا در این زمینه قلم بزنم،هم عشق بود و هم جسارت ! عشق به نوشتن قصه و داستان ، و جسارت بحث در زمینۀ ادبیات را داشتن! دیگر هیچ! هر چند اعتقاد دارم این عشق و جسارت ، در مقابل عشق و تخصص استادان این فن ، هیچ است. امّا چکنم؟ گفتن و نوشتن در مورد آنچه که تشخیص میدهم برای کمک و برای دادن اطلاعات ، هر چند ناچیز ، جهت انسانها ، کار من است. مگر نه اینکه سعدی گفته است:
اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است
و امّا چه شد که در زمینۀ ادبیات و بخصوص تمدن قلم می زنم؟ داستان مفصلی است مختصرش اینکه باعث و بانی این نوشته ، آرزوها و رؤیاهای کودکی ام در زمینۀ سعادت بشر و همچنین اعتقاد راستینم به توانایی های معجزه آفرین ادبیات بود. چنانچه بیش از نیمی از تربیت و تفکرات و جهان بینی ام از ادبیات است. و در ضمن مسئولیت حفظ و پاسداری از دستاوردهای بشری ( تمدنها) و دشواری چنین پاسداری ای ، دغدغه خاطرهایی را در ذهن هر فرد مسئول برمی انگیزد که من نیز از هجوم چنین دغدغه خاطری مستثنی نبوده و نیستم. و اندیشیدن به فردای خود و دیگران ، خواه ناخواه با بیم و اضطراب همراه است که این از خصیصه سرشت آدمی است. و مسلم است که من نیز از داشتن چنین خصیصه ای محروم نیستم. بهرحال آنچه که باعث شد این نوشته پدید آید تمامی اینها بود. به امید اینکه به "خود" که همانا "امروزیان" هستیم، کمتر اندیشیده و به "آنها" بیندیشیم. چرا که "فردائیان" یا محکوم به فنا خواهند بود یا محکوم به بقا! و چه بهتر که کاری کنیم تا دچارعذاب وجدان نگردیم. و این ممکن نمی شود مگر با کاشتن درخت ادبیات غنی و با به ثمر رساندن شاخ و برگهایی بنام فرهنگهای پویا و سازنده و با میوه هایی به اسم تمدن جدید! دیگران کاشتند ما خوردیم ، ما می کاریم تا دیگران بخورند!
"آغاز"
غالباً عظمت یک ملت را در داشتن تعداد زیاد مؤسسات علمی و آموزشی و صنعتی و اتوبانها و وسایل نقلیه گوناگون و غیره می دانند بدون در نظر گرفتن عوارض سوء پیدا و پنهان آن. به نظرمن ، ملتی دارای برترین پیشرفتها خواهد بود که به تربیت مردان و زنان اندیشمند و متعهد برای آینده ، چه نزدیک و چه دور همت گمارد. شکی نیست که با زیر بنای فرهنگی غنی می توان از برترین و کم نقص ترین نوع سیستم اقتصادی و صنعتی و اجتماعی همراه با سالم ترین و طبیعی ترین روابط اجتماعی برخوردار شد. اگر چنین شود ، می توان آنرا جامعۀ ایده آل و آرمانی یا "تمدن جدید" نامید. جامعه ایده آل و آرمانی بدین معنا که از مشکلات و معضلات موجود جوامع فعلی در آن خبری نباشد. و به علت رشد فکری و فرهنگی بشر ، و تشخیص درست از غلط و زشت از زیبا توسط او به طرز حیرت انگیز ، یکی از عجایب و نوادر روزگار جامۀ حقیقت پوشد. و این آرزو و رؤیا هرگز میّسرنمی گردد مگر با توجه عمیق به ادبیات . یعنی همانا توجه به زیر بنای ساخت جامعۀ ایده آل و آرمانی آینده.
" جنبه های مختلف ادبیات"
ادبیات باید دارای جنبه های گوناگون آموزشی و پرورشی عمیق باشد ، و نیز باید نقش سازندگی شگرفی راایفا نماید. بطوریکه بتوان از این جنبه ها در ابعاد گوناگون برای رشد فکری و معنوی و دهش بنیش صحیح انسانی همۀ جوامع استفاده کرد. ادبیات بایستی ، مادر تمامی علوم و فنون و فرهنگهای آینده باشد ، و نیز ما در تمدن نوی آینده. تمدن نویی که تکنولوژی و فرهنگ و خلاصه تمامی دستاورد های فکری و دستی آن مغایرت و ضدیتی با ساختمان جسمی و روحی بشر نداشته باشد. و چنین ادبیاتی پدیدار نخواهد شد ، مگر با همت و دلسوزی تمامی دست اندرکاران امور بشری.
ادبیات بایستی دارای جهان بینی خاصی که مد نظر پروردگار است باشد. بدون چنین جهان بینی ای شناخت خود و بشر توسط انسانهای فردا میّسر نخواهد بود. ادبیات بایستی آموزش دهنده تعاون باشد. آنچه که قلوب انسانهای فردا را بهم نزدیک خواهد کرد دانستن این واقعیت است: " بنی آدم اعضای یک پیکرند!"
و ادبیات بایستی متعادل کننده رفتار و حرکات انسانهای فردا باشد. بسیاری از نا به هنجاریهای روانی و فردی و اجتماعی معلول عدم تربیت صحیح و آموزشی علمی است. چنانچه توسط ادبیات درین مهّم گامهای اساسی برداشته شود. مسلما از تعداد افرادی که دارای عدم تعادل روحی و اجتماعی هستند ، کاسته خواهد شد. و بایستی ادبیاتی پدید آوریم که جهان دردها و رنجها ، ناکامی ها ، اضطرابها ، کابوسها ، جدایی ها و بیگانگی های فردی و جمعی و مرزها و دیوارهای تصنعی مختلف بشری را ، نه به صورت استعاره و تمثیل و سمبول و سطحی و کم مایه ، بلکه به صورت راستین و قاطع و عمیق ، آنگونه که هست ، بنمایاند. طوریکه انسانهای فردا ، آنها را با تمامی وجود خویش لمس کنند تا دچار تغییر و تحول اساسی روحی و فکری گردند. تغییر و تحولی که خود منشاء پی ریزی تمدن جدید باشد. و نیز آنان بایستی از چنان سطح تعلیم و تربیت والایی بهره مند گردند که حتی انسانهای معلول را درک نمایند و دیوارهای تصنعی کنونی که بین آنان و معلولان کشیده شده را ویران سازند. در حقیقت ادبیات را نباید دست کم گرفت که گنجی بس عظیم و کم شناخته شده است.توانایی هایی در ادبیات نهفته است که برای استخراج این توانایی ها نیاز به جنبش عظیم جهانی هست.
بطور کلی ادبیات می تواند و امکان این را دارد که نفوذ بیشتر و عمیق تر و کارسازتری برروح و فکر و ضمیر بشر داشته باشد. میتواند بشر را به طرز حیرت آوری به نحو مثبتی بسازد که آنان در آتیه تاریخ نوینی سوای تمامی تاریخ بشریت داشته باشند. یعنی اینکه در صورت پدید آمدن انسانهایی با فرهنگهای سوای فرهنگهای کنونی ، بشریت دارای دو نوع تاریخ خواهد بود:
1- تاریخی که داشته و دارد. 2- تاریخی که چیزی جز برنامه ها و اقدامات جدید و مثبت را نمی تواند ثبت کند همراه با اتفاقات و حوادث شیرین!
نقش ادبیات در زمینه برداشتن موانع و دیوارهای کنونی که بین سالم و ناسالم و بین نژادهای مختلف ، با زبانها و لهجه های گوناگون بسیار است. در غیر اینصورت وجود این دیوارها و جدایی ها ، نیروها و استعدادهای بالقوه بشری را در جهت اهداف عالیۀ انسانهای متعهد کرۀ زمین سوق نمی دهد و باعث پراکندگی و در نهایت خنثی سازی فعالیتهای مثبت بشری در داشتن و تأمین زندگی سعادتمند انه و ایده آل می گردد.
ادبیات می تواند آنچه را که علوم و فنون و فرهنگهای آتی مورد نیازش است را فراهم کرده و در اختیار آنها بگذارد. علوم و فنون و فرهنگهای آتیه به علت اینکه جمعیت جهانی و منابع طبیعی برعکس هم یکی سیر صعودی و دیگری سیر نزولی را طی خواهند کرد ، نمی توانند در خدمت بشری قرار بگیرند که میراث فقیرانۀ کنونی را به ارث خواهند برد واین عدم توانایی علوم و فنون و فرهنگهاي آتيه مشکلات و معضلات طولاني و فشارهاي روحي و جسمي دردناک و زحمت و مرارت زيادي براي آيندگان فراهم خواهد کرد. و لازم است که از همين حالا زنگ خطر را به صدا در آوريم. و در صورت هشياري مي توان اميد داشت که تمدن نو و مفيدي پي ريزي شود. تمدني که پديده هاي همچون جنايت و ويراني در آن نخواهد بود. تمدني که تعاون و اشتراک و عشق و محبت و يکي شدن انسانها در آن رکن اصلي را خواهد داشت. تمدني که متعالي و درخشنده خواهد بود در مقابل تمدن امروزي. همچنانکه تمدن امروزي تمدن درخشاني است در مقابل تمدن دو سه هزار سال پيش! در تمدن فردا ، بشريت زندگي و دنيا را آنچنان شکوهمندانه خواهد داشت که ما در رؤيا هاي خود مي بينيم. و امّا اگر اين رؤيا پياده و ميسر نگردد. آيندة بشر چگونه خواهد بود؟ با وحشت اعلام مي کنم که تاريک و پر ار بيم و خطر خواهد بود. بشر فردا همچون بند بازان بين نيستي و هستي گام خواهد زد و پيکر هزار تکه شدۀ جامعۀ بشري امروز، فردا به ميليون تکه تبديل خواهد شد و همه باهم خواهند جنگيد! مثلاّ دوستداران رنگ زرد با دوستداران رنگ سبز! و طرفداران هويچ با طرفداران شلغم! و سيل خون به صورت دائمي بر زمين خون آلود فردا جاري خواهد شد تا به نابودي و اضمحلال بشر و نهايتاً تبديل زمين به سيّاره اي فاقد حيات بيانجامد. در حقيقت انقراض يا بقاي نسل فردا در اختيار ماست! در حقيقت پايه ريزي اوليه تمدن فردا با ماست! لذا از انصاف بدور است که فقط در انديشه خويش باشيم نه آيندگان! به سر نوشت خويش علاقمند باشيم نه به سر نوشت آيندگان. و درين مورد عاقلانه تر خواهد بود که توليد مثل متوقف گردد! چرا که توليد مثل بدون تأمين آتيه اميد بخش و روشن براي فرزندان ، کار صحيح و منصفانه اي نيست. و حرف آخر اينکه ، بشر فردا خواهان ميراثي گرانبها که متضمن بقاي سعادت او باشد خواهد بود: ميراثي که بدردش بخورد نه اينکه نابودش کند. پس بيائيم رفته رفته به عصر جنگلهاي بتوني خاتمه دهيم و براي آيندگان جهاني بسازيم همه جايش سبز و خرم و پرگل و پر جويبار و پرآبشار و پر چشمه و پر درياچه ، با هواي لطيف و جان افزا، با فراواني نعمات ، تا آنان فارغ از غم و درد و رنج و اضطراب ، در کمال "سلامت" ، "بنوازند" و برقصند و بخورند و بنوشند و شاد باشند! آنچه که خدا در مورد بهشت وعده داده است، چرا شبيه اش را نسازيم؟ آنچه که حکيم عمر خيام آرزويش را داشت ، چرا جامۀ عمل نپوشانيم؟ خيامي که جهان بيني و حتی فلسفه اش ، روشن و منطبق با واقعيات زندگيست تا فلسفه و جهان بيني خشک و جزمي و پوچ مارکس! و مسلم است که روزي در سرتاسر جهان "خياميسم " ، " بر "کمونيسم" و ساير مکاتب غلبه کامل خواهد يافت! و جهان آينده جهان خيامي خواهد بود! و اگر مرا از کسي استهزاء و ملامتي نباشد ، بازگشت به طبيعت ما قبل تاريخ ، برايم نهايت آرزوست! طبيعت بکر و شاداب ما قبل تاريخ که قرنها دايناسورهاي غول پيکر را تغذيه کرده و پرورانده بود. خوشابحال آيندگان ، که در آغوش چنين طبيعتي ،رؤياهاي به حقيقت پيوستۀ ما را خواهند داشت!
من ديگر حرفي براي گفتن ندارم. کاري نکنيد که آيندگان بگويند: " يکي گفت و هيچ کس نگفت ، يکي خواست و هيچکس نخواست!"
1983- 2000 میلادی
کــامــران رحيــــــــــــمي
|