ضمیمه زندگینامه ثمینه باغچه بان-پیر نظر
آموزگاری ثمینه خانم در دهه سی
اخیرا بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران زندگینامه خانم ثمینه باغچه بان را منتشر کرده است.و من پس از خواندن آن متوجه شدم که این زندگینامه کامل و جامع نیست.حاصل 60 سال هدایت کشتی آموزش و پرورش ناشنوایان ایران توسط ایشان نمیتواند در چند صفحه خلاصه شود!این را می توان به حساب شکسته نفسی ایشان گذاشت.و اما با توجه به اینکه تجربیات و کارهای ابتکاری ایشان که تاثیر شگرف و بی چون و چرایی در گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان ایران داشته و دارد را نمیتوان نادیده گرفت.و با توجه به اینکه طرح ها وخلاقیتها و پایه گزاری روشهای نوین آموزشی ایشان میراث گرانبهای معنوی و علمی برای امروزیان و آیندگان می باشد ، و با توجه به اینکه هنوز هم ایشان قادر به رفع مشکلات آموزشی فعلی ناشنوایان هستند.و با توجه به اینکه تئوری های آموزشی ایشان ارزش و مقبولیت جهانی دارد،لذا بر خود لازم و واجب دانستم در حد توان خود، مختصری از چگونگی آموزگاری ثمینه خانم را بنویسم تا ناشنوایان و آموزگاران عزیز و شیفتگان خدمت به ناشنوایان بعد از انقلاب با بخشی از فعالیت ایام جوانی ایشان آشنا شوند.
نخست بد نیست شناخت کمی از تهران دهه سی داشته باشیم:تهران دهه سی شهری بود کوچک،با امکانات آموزشی و تفریحی کم ، و فاقد وسایل ارتباطی کافی.و خانواده ای که کودک ناشنوا داشت،نمیدانست برای آینده کودک چه باید بکند.پس بیشتر خانواده ها کودکان ناشنوا را به سر کار می فرستادند و خیلی ها هم آنها را به امان خدا رها میکردند!زیرا به علت نبود وسایل ارتباطی کافی،از وجود مدرسه ناشنوایان بی خبر بودند. و بعضی از خانواده ها هم کودکان ناشنوا را به مدارس عادی میفرستادند و بعد از مدت کوتاهی متوجه بی حاصل بودن حضور کودک ناشنوا در مدرسه می شدند و او را باز به خانه بر میگرداندند. یکی از خانواده ها هم خانواده من بود که مرا در سه مدرسه عادی گذاشته بود! خلاصه سرنوشت اکثر ناشنوایان تهران دهه سی همین بود: آنها یابه علت عدم آگاهی والدین علاف می شدند و بی سواد می ماندند و یا خانواده ها از وجود مدرسه باغچه بان باخبر می شدند و کودکشان را به آنجا می فرستادند، و این دسته از خانواده ها واقعا خوشبخت بودند! و بچه هایشان دو چندان خوشبخت تر!!
در دهه سی مدیریت مدرسه نو ساخته شده باغچه بان در یوسف آباد به عهده آقای باغچه بان بود.و بهترین معلمهای آن زمان هم دراین مدرسه توسط او آموزش دیده و زیر نظر او آموزگاری میکردند که یکی از آنها ثمینه خانم، دخترش بود.و آقایان محمود پاکزاد و حقیقت و یزدانی و امیر جلالی و خانمهای فرزانه امیر جلالی وفرنگیس ارجمندی(خواهر زاده آقای باغچه بان)و مهین ادیب وخانم شهریاری و چند خانم معلم ورزیده دیگرهم بودند و در مرحله بعد معلمهای ورزیده دیگری هم آمدند که یکی از ایشان مادرم بود و خانمهای رزا منومن و مینو علی احمد و خواهران عزب باشی و آقای محمود قربانی و...و... که متاسفانه به علت گذشت حدود نیم قرن نامهای شریفشان از حافظه ام خارج شده، در مدرسه به امر شریف آموزگاری و ساختن آینده ای نوید بخش برای شاگردان مشغول شدند و آن زمان مدرسه باغچه بان با بهترین مدارس عادی تهران برابری و رقابت میکرد!
حالاباز برگردیم به سر مطلب:آقای باغچه بان پس از نام نویسی کودک ،کلاس او را تعیین میکرد. واو پس از ثبت نام کردن من ،مرا بدست دخترش سپرد! چه خوشبختی بزرگی!اما،از شما چه پنهان!من از حضور در کلاس ثمینه خانم ترس ناشناخته ای داشتم.زیرا سه تا مدرسه عادی رفته بودم که به معنای واقعی کلمه برایم بی حاصل بودند. نه حرفی آموخته بودم و نه دستم به نوشتن یک حرف آشنا شده بود. و به چهارمین مدرسه و چهارمین همکلاسان جدید و چهارمین معلم جدید خود هم اطمینان نداشتم!و خیال میکردم که بازهم موقتا به مدرسه آمده ام و دوباره خواهم رفت. خلاصه همه ما شاگردان کلاس اول، مثل ساسان عبداعظیمی و محسن موسوی و اکبر آقاخانی وعلیرضا نصیری و شهلا همتی و هما یوم طوبیان و دو سه شاگرد دیگر به اصطلاح شاگردان صفر کیلومتر بودیم از نظر بی سوادی و بی زبانی!مومهای دست نخورده بودیم!هیچ کدام از همکلاسان جدید من نه یک کلمه بلد بودند بگویند نه یک اشاره را که زبان عادی ناشنواهاست را بلد بودند بکار ببرند. زیرا هیچ یک از ما قبل از ورود به مدرسه با ناشنوایی تماس نداشتیم تا اقلا با یاد گرفتن چند تا اشاره با هم سخنی ردو بدل کنیم.(محسن موسوی با اینکه برادر بزرگ تر ناشنوا داشت باز هم شاگرد صفر کیلومتر محسوب می شد! ) و بد تر از همه اینکه بعضی شان هم حروف ابتدایی ساده مثل آ، یا، ب، یا، ت را هم نمیتوانستند بگویند.به معنای واقعی کلمه لال بودند وخنده دار اینجاست:هم لال، هم بی سواد و هم غریب به اوضاع و احوال جدید مدرسه.زیرا مدرسه خودش جای عجیب و غریب و جادویی بود برای آنها!و آنها پس از چند سال ناگهان می دیدند که خانم معلمی خندان روبرویشان ایستاده و نمیدانستند که خانم معلم می خواهد چه کار بکند!و برای چه تو کلاس ایستاده است!وخود آنها برای چه باید در کلاس باشند!زیرا کسی به آنها نگفته بود:مدرسه!یا کلاس!یا درس!نه اسم مدرسه به گوششان خورده بود و نه اسم درس و مشق و کلاس و نه اسم معلم! کودکان عادی چرا.آنها قبل از ورود به مدرسه بار ها از زبان پدر و مادر یا خواهر و برادر بزرگ ترشان نام مدرسه و درس خواندن را شنیده بودند و آمادگی ذهنی قبلی داشتند.و اما من میدانستم . زیرا سه بار روی تخته نوشتن معلمها را دیدم.سه بار خواندن و نوشتن همکلاسان شنوای خود را دیدم.و این بار فکر میکردم باز هم همان آش است و همان کاسه!

خلاصه ،ثمینه خانم با چهره خندان یک یک ما را نگاه کرد.بعد رفت پای تخته و شروع کرد به نوشتن حروف.بعد با روش الفبای گویا شروع کرد به یاد دادن آنها به ما و همینطوری با حوصله پیش رفت و پیش رفت تا ما شاگردان توانستیم تمام حروف را بخوانیم و بنویسیم.بعد نوبت یاد دادن کلمات شد. بعد نوبت یاد دادن جمله سازی شد. در جمله سازی به وقت ضرورت از اشاره استفاده میکرد و به وقت ضرورت از الفبای گویا و گفتار!و گاهی فقط از گفتار استفاده میکرد تا شاگردان در گفتار خوانی هم مهارت پیدا کنند.بعد نوبت یاد دادن دستور زبان شد. بعد نوبت یاد دادن اسمهای مشکل شد.برای اینکه نامها خوب بخاطر سپرده شود،او از نمایش دادن اجسام هم دریغ نمیکرد. مثلا حبوبات را در کیسه نایلونهای کوچک ریخته بود و کیسه ها را به تخته اعلانات وصل کرده بود و نام یک یک آنها را به ما می گفت.اینطوری بود که شاگرد تا آخر عمرش نامهای نخود و لوبیا و عدس و لپه و گندم و ارزن و جو و غیره یادش نمیرفت!وبعد شروع کرد به یاد دادن طعمها،آنهم با چشاندن انواع و اقسام طعمها به شاگردان می آموخت که شیرین یعنی چه!ترش یعنی چه!الا آخر. بعد نوبت یاد دادن رنگها از روی کارتهای منقش به اسبهای رنگی شد.خلاصه با انواع و اقسام روشهای پیشرفته آن زمان شروع کرد به یاد دادن اسامی و کلمات.بعد نوبت دیکته گفتن شد. در موقع دیکته گفتن هرگز از اشاره و الفبای گویا استفاده نمیکرد.ودر آغاز چقدر سخت بود برای کودکان ناشنوا که شش دانگ حواسشان را جمع چشم دوختن به لبهای معلم کنند واز روی لبخوانی دیکته بنویسند. و اینطوری بود که بعد ها آنها لبخوانی کنندگان قهاری از آب در آمدند!بعد دروس انشا بود.و هفته ای یک روز در بعد از ظهر ها هم سوزن دوزی روی کاغذ کلفت را داشتیم،این درس اسمش کاردستی بود.مثلا معلم روی تخته شکل سیب را می کشید و به ما دستور میداد که از روی سیب تخته، سیب بکشیم. و ما می کشیدیم . بعد دستور میداد که با نخ و سوزن سیب را بدوزیم و بعد رنگ آمیزی اش کنیم. و چنین بود که بعد ها در جوانی و میانسالی ام هروقت جیبهایم سوراخ می شد یا لباسم شکاف بر میداشت خودم نخ و سوزن بر میداشتم و سوراخها و شکافها را می دوختم!و با خودم می گفتم:خدا پدر ثمینه خانم را بیامرزه!

خلاصه زمان با سرعت می گذشت،اما یاد گرفتن ما سریع نبود!به کندی می آموختیم،اما مطمئن و واقعی و پر بار!عین شتر آهسته میرفتیم اما مطمئن به مقصد میرسیدیم.و هیچ نیازی نبود که در کارها شتاب شود. زیرا تهران خودش شهر آرامی بود و به کندی گسترش میافت و از هیاهو و غوغا و فشارها و استرسها و عجله کردن ها و داد و هوارها خبری نبود!ایاب و ذهاب آرام بود.ماشینها و درشکه ها و گاریها و دوچرخه سوارها به آرامی رفت و آمد میکردند و کسب و کار و زیستن هم در کمال آرامش انجام می شد.پس تا پایان سال وقت کافی برای یاد گرفتن داشتیم و کتاب درسی هم به زودی به پایان صفحه نمی رسید!و ما تا درسی را خوب یاد نمی گرفتیم ، محال بود معلم درس جدید را آغاز کند!زیرا با عجله و هول هولکی یاد دادن، پیشرفت واقعی نصیب شاگردان نمی کرد و امکان گیر افتادن و در جا زدن شاگردان در کلاسهای بالاتر و نیز بیزاریشان از درس و مشق ومدرسه و احتمال فرار از مدرسه بسیار بود.و ثمینه خانم هرگز چنین ریسک خطرناکی را نکرد. اصلا روش آقای باغچه بان اینگونه بود: شاگردان تا کلمه آسان را یاد نمیگرفتند، دنبال یاد دادن کلمه مشکل نمیرفت. کارها باید مرحله به مرحله و با روش علمی و با حوصله و صبر پیش میرفت.و آقای باغچه بان تا وقتیکه مدیر مدرسه بود، گاه به گاه به کلاس ما سر میزد تا پیشرفت درسی ما را با چشمهای خود ببیند. و بسیار اوقات دیده شده که ثمینه خانم از حل مسئله ای در میماند و از پدرش یاری میگرفت برای حل مشکل.شعر:
و بودند کلماتی
ناپیدا و نا ملموس و نا مکشوف
و بودند کلماتی
نا آشنا و نا مفهوم و نا مصروف
و بودند کلماتی
بلند همچو کوه
فراخ همچو دریا
سخت همچو سنگ
و ذهن کودک تنگ
و پس از اینکه راهنمایی ها و تجربیات پدر را گوش میداد، با امید و انرژی تازه دنباله کارش را می گرفت.شعر:
و آنگاه خندان و خرامان خرامان
می بردشان به مهمانی کودکان
تا در گنجینه ذهنشان دهد خانه شان
تا شوند توشه و چراغ راه فردایشان(1)
واینگونه بود که جاده یاد گیری با راهنمایی های آقای باغچه بان و تلاشهای مستمر ثمینه خانم هموارتر می شد.و اینگونه بود که بسیاری از کلمات و مطالب و دانستنیها در حافظه شاگردان جان می گرفتند و ماندنی می شدند و از بی سوادی به با سوادی می رسیدند.و اینگونه بود که زبان جامع (لبخوانی،گفتار،اشاره و الفبای گویا)(2) در کلاسهای درس، زبان خود جوش و رسمی و همیشگی ناشنوایان شد!وآنها همه جا برای تبادل افکار خود از آن استفاده میکردند.و اینگونه بود که در سرتاسر مملکت ده ها مدرسه ناشنوایان باز شد، حتی در روستاهای دوردست!و هزاران ناشنوا از نعمت سواد و آگاهی ها بر خوردار شدند! واینگونه بود که مملکت پس از نیم قرن صاحب صدها آموزگار و کارشناس و متخصص امور ناشنوایان شد!
خلاصه گفتنی در باره ثمینه خانم و آموزگاری کردن و ابتکارات و خلاقیتها و ایده هایش وقت بسیار میخواهد. امیدوارم که ایشان شکسته نفسی را کنار بگذارند و خودشان در این مورد بگویند و بنویسند.خودشان در تربیت معلمها و مدارس ناشنوایان ایران حضور یابند و تجربیات 60 سال آموزگاری شان را در اختیار تشنگان آموختن بگذارند.انشاالله.
ودر خاتمه آخرین مکاتبه ثمینه خانم و خودم را با اجازه ایشان در ذیل می آورم برای کمی خندیدن!نامه های استاد و شاگرد!
کامران عزیزم
آنقدر خنگ شده ام که نمی دانم برایت تبریک عید فرستادم یا نه...
به هر حال سال نو را متقابلأ به تو تبریک می گویم و صمیمانه امیدوارم که سال نو برای تو تندرستی و شادمانی به ارمغان بیاورد.
خیال دارم یک نامه ی همگانی برای دوستان بنویسم و کارهایم را شرح دهم در این صورت برایت می فرستم.
خوب و خوش باشی ثمینه
راستی " گزند دلبستگی " را برایت فرستاده ام یا نه؟ اگر نفرستاده ام بگو تا بفرستم.
ثمینه خانم عزیز!
با درود فراوان حضورتان و به امید اینکه مثل همیشه در صحت و سلامت بسر ببرید.دیر فرستادن تبریک را می توان به حساب گرفتاریهای روزمره زندگی گذاشت.اگر دقت کنید می بینید که خیلی ها بر اثر گرفتاریها، دامن را به جای پیراهن می پوشند و شلوار را رو سر میگذارند و کفشها را عوضی می پوشند و در روز شب بخیر می گویند و در شب روز بخیر!!! و ماه را آفتاب می بینند و آفتاب را ماه!ببخشید پروژکتور!خلاصه خواستم بگویم که این حواس پرتی را همه دارند و مسئله ای نیست!سوال کردید که آیا گزند دلبستگی را فرستاده اید یا نه؟ نه،نفرستاده اید. و مشتاق دریافتش هستم.دیگر بیش از این وقتتان را نمیگیرم. و روی ماهتان را بوسیده و به خداوند بزرگ می سپارمتان.قربانتان:کامران
کامرن رحیمی
سوئیس
25/فروردین 1389
14.04.2010
پانویس:
(1)- از شعر"در مدرسه" سروده اینجانب موجود در سایت بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران
(2)- زبان جامع:بهتر است که به جای زبان اشاره جامع،از زبان جامع ، یا زبان جامع ناشنوایان استفاده کرد. زیرا لبخوانی و گفتار ناشنوایان زبان اشاره محسوب نمیشود.
کامران رحیمی