توضیح:

آقای مهرداد معماری معلم ناشنوایان آبادانی است.و ضمن اینکه به شغل شریف آموزگاری مشغول است،با کانون ناشنوایان آبادان همکاری و در تهیه برنامه های رادیو محلی آبادان هم فعالیت دارد.و مهم تر از همه اینکه قلم شیرینی دارد و قصه های مموش را هم نوشته است.و در این قصه ها خواننده را با خود به گذشته های دور یکی از محله های آبادان و میان بچه های آبادانی می برد.و خیلی شیرین و روان عالم کودکی کودکانی را که می خواهند بادبادک درست کنند و اما در رویای هواپیما هستند!! را بر روی کاغذ می آورد!
خلاصه داستانهای مموش دنباله دار است و به زبان کودکانه یک بچه آبادانی با بعضی از لغات محلی نوشته شده است.و خواننده با خواندن این داستانها پی میبرد که زبان شیرین فارسی تا کجاها رفته است!
آقای مهرداد معماری اوایل وبلاگ قشنگ و متنوعی داشتند و هنوز هم دارند به نام : "لبخند ها" و بعد وبلاگ ادبی جدیدی به نام "داستان کوتاه" تهیه کردند که در آن نه تنها قصه های خودشان را گذاشته اند،بلکه قصه های خوبی از نویسندگان ایرانی و خارجی را هم گذاشته اند.و برای ناشنوایانی که علاقمند به آگاهی های بیشتر از ادبیات و نیز تقویت ادبیات خود هستند،وبلاگ "داستان کوتاه" آقای مهرداد معماری کمک زیادی به آنها میکند.
کامران رحیمی
سوئیس/29خرداد1389
قصه های مموش (7)
طیاره (2)
برا طیاره هوا کردن چند تا شرط لازم بود. اول از همه یه پشت بوم. دوم ؛ یه طیاره که به دست یه آدم حرفه یی ساخته شده باشه. سوم ؛ باد شمال . چهارم ؛ لااقل 3 تا قرقره سفید نمره چهل. پنجم ؛ آدمش که بلد باشه طیاره رو هواکنه. شیشم ؛...شیشم...نه دیگه همو 5 تا بسه.
مو و ابی و اسی و ساسان رو پشت بوم خونه ی ما – مموش ؛ چاکریم – بودیم. اینم بگم که رو پشت بوممون یه کُله کفتری بود که مال صاب خونه مون بود و خالی بود. مو اصلن عمرا از کفتربازی خوشم نمی اومد. آقام همیشه می گفت : کسی که کفتر باز بشه دزد میشه. برا همین هم مو کفتر باز نشدم. بچه های آبودان حرف رو حرف بوباشون نمیارن. تو ذاتشونه.
بچه ها شیش دونگ حواسشون به مو بود که ببینن مو – مموش ؛ چاکریم- قراره چه کار کنم و چه جوری او هیکل کاغذیو بسپرمش به آبی آسمون. همو وقت یه حسی به سراغم اومد . یه حسی که انگار خودم می خوام برم هوا. قبلا هم یه همچی احساسی بهم دس داده بود و اصلا برا همین بود که بچه ها صدام می زدن سوپرمن. یه نگاهی به اسی انداختم . خودش فهمید باید چه کار کنه. شروع کرد به خوندن:
آسمون لخته ستاره هاش جفته بچه ها دست بزنین که د.........
تشری بهش رفتم که حساب کار بیاد دستش . ابی گفت : کا مموش ! مو بخونم ؟ گفتمش : لازم نکرده.
ساسان گفت : آقا مموش ! "هواش کن دیگه".
ساسان تقصیر نداشت ؛ بچه ی آبودان نبود که بفهمه طیاره هوا کردن تو آبودان برا خودش راه و رسمی داره درست مثه فرودگاه بین المللی آبودان.
همو وقت بود که پریدم رو کُله کفتری و سینه ی طیاره رو دادم به باد. وقتی طیاره داشت می رفت بالا صدای زوزه شه می شنیدم که انگار داره از رو باند فرودگاه آبودان بلند میشه میره سمت لندن. یه دیقه هم نشد که طیاره خال کرد.
بچه ها دس می زدن ؛ کل می زدن ؛ هورا می کشیدن. و یی طیاره بود که مثه جت می رفت و دود سفید از خودش به جا میذاشت.
اولین قرقره تموم شد. دومیش هم بهش دادم. قرقره ی سومیه که دادمش دیگه طیاره دیده نشد. مو مطمئنم تو لایه ی اوزون بود. ابی چشاش شور بود بهش گفتم یه کلام حرف زدی نزدی. به اسی گفتم قاصدکه آماده ش کن. ساسان گفت : قاصدک چیه؟ بهش گفتم قاصدک برا اینه که طیاره سبک نمونه و ملقی نشه.
اسی یه تیکه کاغذ و گرد برید بهم داد. وسطشه سولاخ کردم تا از قرقره ردش کنم و بدمش بره هوا. قاصدکه بوسیدم و بهش گفتم برو به سلامت. قاصدک مثه برق رفت بالا و چسبید به سینه ی طیاره.
هر چی بچه ها گفتن بده ما هم نخشه دس بگیریم نذاشتم. هوا کم کم داشت تاریک می شد. به بچه ها گفتم همه برین خونه هاتون. گفتن : " پس طیاره چی میشه؟ "
گفتم : نخشه می بندم به میخ. فردا صبح میارمش پایین.
ادامه داره......
لغات قصه هاي مموش (7)
برا:( کلمه ای عامیانه و تصغیر شده است.) برای
طیاره:حقیقتا هواپیما است، اما در زبان کودکانه بچه های آبادانی بادبادک می باشد!
همو:همان
آبودان: (زبان محلی آبادانی) آبادان
بوبا:( به ضم ب،زبان محلی آبادانی) بابا
لازم نکرد: (عامیانه است از نظر دستوری)لازم نیست!
دیقه: (عامیانه)دقیقه
یی: (عامیانه) این
کله:(به ضم ک و تشدید ل، زبان محلی) قفس
مو: ( به ضم م،زبان محلی)من. یادداشت:اتفاقا در زبان محلی همدانی به من"مو" میگویند و بابا طاهر عریان یکی از شعرای قدیم ایرانی دیوان اشعاری دارد که به زبان محلی همدانی سروده است و"مو" در آن زیاد است نمونه ای از شعر بابا طاهر عریان همدانی: مو از روز ازل"طاهر" بزادم از این رو نام بابا طاهر ستم
یادآوری:
معانی لغات محلی آبادانی را با کمک آقای مهرداد معماری تهیه کردم.
کامران رحیمی
سلام آقا مهرداد جان!
امیدوارم طبق معمول سلامت باشید.از اینکه وبلاگ ارزشمندتان را برایم فرستادید خیلی خیلی ممنونم."قصه های مموش" نشان از داستان نویسی خوب شما می دهد. قصه ای که خواننده را میخکوب کند سر جایش و وادارش کند که تا انتهایش را بخواند قصه است!یادم نیست که از کدام نویسنده خواندم که قصه باید شیرین و جاندار و جذاب باشد و خواننده را راغب به خواندن کند.ضمنا قصه شما تاثیر زیادی بر من گذاشت. زیرا مرا به بیش از 50 سال پیش برد که داشتم درست عین قهرمان قصه شما در پشت بام کاهگلی خانه مان بادبادک هوا میکردم و به علت ناشیگری و بی تجربگی نخ را تا آخرش سپردم دست بادبادکی که چند روز برای درست کردنش زحمت کشیده و عرق ریزی کرده بودم!خلاصه خواستم بگویم که قصه ای قصه است که خواننده را اجازه ندهد به بهانه ای ترک خواندن کند! من به شما برای استعداد خوب تان که آینده درخشانی دارد تبریک میگویم و به دوستی با شما افتخار میکنم. با آرزوی پیروزی و سلامت برایتان.ضمنا قسمت اولیه فرهنگ اشارات و اصطلاحات عامیانه ناشنوایان تهران قدیم را برای اظهار نظر برایتان می فرستم.تا چه نظر آید و چه پسند افتد!
ارادتمندتان: کامران رحیمی
آدرس وبلاگهای آقای معماری:
http://dastan-e-kootah.blogsky.com , http://labkhandha.persianblog.ir