|
تمثیلات عرفانی مربوط به ناشنوایی در اشعار مولوی
پژوهشگر: روزبه قهرمان
عالمان اخلاق اسلامی ، زبان و توابع آن مانند لالی و گنگی را بیشتر از جنبه آسیب شناسی و آفات مورد بررسی قرار داده اند تا نقش مفید و سازنده آن. کتابهایی همچون احیاء العلوم ، کیمیایی سعادت ، المُحَّجه البیضاء ،جامع السعادت و معراج اسعاده بر این سان و سیرت رفته اند. آنچه مثنوی ومعنوی مولوی را از اینگونه آثار متمایز می سازد، استفاده هنرمندانه از تمثیل است. ثمثیل در لغت ،به معنای مثال آوردن و تشبیه کردن است و در اصطلاح اهل ادب ، عبارت است از تشبیه به امری دیگر تا از آن فایدتی معنوی حاصل آید. اصولاً ذهن فطری بشر با تمثیل سازواری دارد ، ازاین رو یکی از شیوه های تعلیمی کثب آسمانی و روش های بلاغی و مؤثر پیامبران و مصلحان و مرّبیان بشر ،ارسال مثل بوده است زیرا تمثیل بجا و گویا ،از خشکی سخن می کاهد و ذهن مخاطب را به سوی مقصود گوینده می انگیزد. سولانا در مثنوی از راه تمثیل و تفهیم مقاصد خود ، نگاه فرهنگ و مردم روزگار خود را درباره بسیاری از امور مانند لالی و کری که از اصطلاحات مهم ناشنوایی می باشد ، منعکس کرده است و این مطلب از نظر جامعه شناسی تاریخی و همچنین برای مطالعه فرهنگ ناشنوایان (Deaf Culture) دارای اهمیت است.
1) تقلید
تقلید در اصطلاح مولانا به هر علم و عمل و حالی گفته می شود که ظاهری آراسته و زیبا داشته باشد امّا دل و درون شخص را به صلاح و سامان نیاورد ، همچون کالبدی آراسته امّا بی جان. بنابراین تقلید ، شامل هر گونه پیروی و متابعتی است که تهی از دریافت حقیقت باشد و به قول مولوی ،انسان را ناشنوا می کند:
گوشوَز یکبار خندد ،کَردو بار چون که لاغ ،اِملی کُند یاری به یار
بارِ اوّل از رهِ تقلید و سَوم که همی بیند که می خندند قوم
کر بخندد همچو ایشان آن زمان بی خبر از حالتِ خندندگان
باز ، واپرسد که خنده بر چه بود؟ پس دوم کَرت بخندد ،چون شنود
پس مُقَلّد نیز مانندِ کَراست اندر آن شادی که اورا در سَر است.
(دفتر پنجم 1277-1273)
مولانا در بیان مطلب " مقلّد ، پوسته ظاهر حقیقت را می بیند نَه مغز آن را "،حکایتی لطیف با این شرح می آورد: مریدی خام و مبتدی نزد مرشد خود می رود . چون او را گریان می بیند به گریستن آغاز می کند. بدیهی است که گریه مرشد با گریه او تفاوت ماهوی داشت. گریه آن از روی دلیل و انگیزه بود اما گریه این از روی تقلید.
آن مریدِ ساده از تقلید نیز گریه یی می کرد وَفقِ آن عزیز
او مقلّد وارهمچون مردِکَر گریه می دیدو، زموجب بی خبر
(دفتر پنجم 1298- 1297)
1) روح
مولانا معتقد بود که روح مجّرد یا نفس ناطقه انسانی دارای مراتب تو در تو و لایه اندر لایه است و این موجود شگفت انگیز در عین وحدت ،متکثّرِ ،واحد است.
مولانا به زیبایی احوال و اطوار مختلف روح را به خواب مَثَل می زند. ای بسا شخصی در خواب ببیند که با کسی گفتگو می کند غافل از آنکه هم گوینده اوست و هم شنونده. در واقع خود می گوید و خود می شنود. به عبارت دیگر، تمام صحنه ها که در رویا اتفاق می اُفتد ،جلوه های مختلف روح انسان است که گاه به صورت خودمان در می آید و گاه به صورت دیگری. در واقع خود می گوییم و خود می شنویم.
چیز دیگرمانَد ،امّا گفتنش با تو ، رُوحُ القُدس گوید بی مَنَش
نی ،تو گویی هم به گوشِ خویشتن نی من و ،نی غیرِ من ،ای هم تومن
همچو آن وقتی که خواب اند روی تو زپیش خود، به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و ، پنداری فلان با تو اندرخواب گفته ست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق بلکه گرد و نّی و دریای عمیق
آن توِ زَفتَت که آن نهصد تُوست قُلزُم است و غرقه گاهِ صد توست
(دفتر سوم 1303-1298)
شاعری ناشناخته ،با الهام از شعر فوق ، بیت زیبایی با اشاره صریح به ناشنوا سروده است:
من گنگِ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
حسین منزوی- شاعر غزل سرای معاصر- در کتاب مجموعه شعر خویش"از شوکران و شکّر" با استفاده از این معنی – که خود نیز متذکّر آن شده – چنین سروده است:
من سازِ رگ بریده و آوازِ ناشنیده هم خوابدیده گُنگم ،هم گُنگدیده خوابم
2) طلب
طلب به معنای خواستن است و در اصطلاح اهل طریقت ،جستجو کردن از مراد و مقصود حقیقی است. در نظر صوفیه ،"طالب" کسی است که از شهوات طبیعی و لّذات نفسانی عبور کند و پرده پندار از روی حقیقت بردارد و از کثرت به وحدت رسد.
درد طلب ، پیغامی است از حضرت حق. تا ریسمان ما نکشد نتوانیم رفتن. پس رفتن ما عین کشیدن اوست. به زبان دیگر ، طلب را خدا به بندگان می دهد:
دلبران را دل ،اسیرِ بیدلان جمله معشوقان،شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش ،معشوق دان که به نسبت هست هم این و ، هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالَم تشنگان
چونکه عاشق اوست ،تو خاموش باش او چو گوشت می کَشد ، تو گوش باش
(دفتر اول 1742- 1739)
به قول مولوی طلب ، موجب فیضان و جوشش نعمت می شود:
این سخن شیرست در پستانِ جان بی کَشنده خوش نمی گردد روان
مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ارمُرده بُوَد ،گوینده شد
مستمع چون تازه آمد بی مَلال صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
(دفتر اول 2380-2378)
به نظر می آید که صائب تبریزی در مصراع معروف خود "مستمع ،صاحب سخن را برسرِ کار آوَرَد" که به صورت ضرب المثل در آمده ،از این شعر مولوی الهام گرفته است:
جذب سمع است ارکسی را خوش لبی است گرمی وجّدِ معّلم از صبی است
چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش،گردد چنگ ،بار
نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجُنبد در عمل
گر نبودی گوش های غیب گیر وحی نآوردی زگردون یک بشیر
ورنبودی دیده های صُنع بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین
(دفتر ششم 1660- 1656)
4) خاموشی (سکوت ، صَمت)
از جمله آداب سلوک ،سلطه سالک بر زبان و گفتار خود است. زیرا زیاده گویی و سخنان لا یعنی آوردن ،دل را تیره و منکدر سازد. خموشی خصوصاً به گاه توفیدن شهوت کلام گرچه دشوار و امری مستصعب است امّا در عوض متانت روح و وقار شخصیت به ارمغان می آورد.
یعقوب چرخی در رساله نائیه گوید: اهل تصّوف را سخنانی است که به هر زبان بیان آن نتوان کرد و ایشان به آن زبان خاص بیان اسرار حقیقت می کنند در میان همدیگر. هر که واقف نیست پیش او سخن تصّوف نتوان گفت.
مولوی رابطه میان خاموشی و درک اسرار حقیقت را نشان می دهد:
گوش آن کس نو شد اسرار جلال کوچه سوسن صد زبان افتاد و لال
(دفتر سوم 21)
همچنین معتقد است که روشن بینان و عارفان در عین خاموشی سخن می گویند:
هر خموشی که ملولت می کند نعره های عشق ،آن سو می زند
توهمی گویی: عجب! خامُش چراست؟ اوهمی گوید: عجب ! گوشش کجاست؟!
من زنعره کرشدم، او بی خبر تیزگوشان زین سَمَر هستند کر
آن یکی در خواب ، نعره می زند صد هزاران بحث و تلقین می کند
این نشسته پهلوی او بی خبر خفته خود آن است و کرزآن شور وشر
و آن کسی کِش مَرکبِ چو بین شکست غرقه شد درآب ، او خود ماهی است
نه خموش است و ، نه گویا، نادری است حال او را عبارت نام نیست
نیست زین دو ، هردو هست،آن بوالعَجب شرحِ این گفتن برون است از ادب
(دفتر ششم 4632- 4625)
به قول مولانا سکوت ،جذب کننده رحمت و حکمت است:
صبر و خاموشی ،جَذوبِ رحمت است دین نشان جُستن ،نشانِ علّت است
خاموش سکوت صَمت اَنصِتُوا آید از جانان جزای اَنصِتُوا
(دفتر سوم 2726-2725)
کودک ، اوّل چون بزاید شیر نوش مدتی خاموش باشد،جمله گوش
مدتی می باید لب دوختن از سخن ، تا او سخن آموختن
(دفتر اول 1624-1623)
در نهایت ، به نظر مولانا خاموشی (گنگ) عارفانه وقتی حاصل آید که شخص به حقیقت رسیده باشد:
گر تو خود را بشکنی ، مغزی شوی داستان مغز نغزی بشنوی
جَوزرا در پوست ها آوازهاست مغز و روغن را خود آوازی کجاست؟
دارد آوازی نه اندرخوردِگوش هست آوازش نهان در گوشِ نوش
گرنه خوش آوازی مغزی بُوَد ژَغژَغِ آواز قشری که شنَوَد؟
ژَغژَغِ آن ،زآن تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی
چندگاهی بی لب و بی گوش شو و آنگهان چون لب ، حریفِ نوش شو
چند گفتی نظم و نشر و رازِ فاش خواجه یک روز امتحان کن ، گنگ باش
(دفتر پنجم 2149-2143)
5) رازداری
راز دانی لازمه اش رازداری (کتمانِ اسرار) است. یکی از اهّم آداب سلوک ، کتمان اسرار از اغیار است. اگر کسی بر این مهم صبر نیارد ، در امر سلوک توفیق نیابد. بخصوص که کتمان اسرار به نوبه خود درس استقامت و استواری می دهد و آدمی را از خوی خود نمایی و آوازه طلبی مصون می دارد.
بنابراین مشایخ بزرگ صوفیه در قرون پیشین ، مقاصد خود را با تعابیری خاص می گفتند و سّر دلبران را در حدیث دیگران می تنیدند تا گوش نامحرمان ، پیغام آنان را نشنود.
به قول مولوی ،عارفان ربّانی ،رازدان راز دارند:
ما چو واقف گشته ایم از چون و چند مهر بر لب های ما بنهاده اند
تا نگردد رازهای غیب ، فاش تا نگردد مُنهدم ، عیش و معاش
تا ندّرد پرده غفلت تمام تا نماند دیگِ محنت ،نیم خام
ماهمه گوشیم ، کر شد نقشِ گوش ماهمه نطقیم ، لیکن لب خموش
(دفتر ششم 3529-3526)
به نظر می آید که حافظ در مصراع معروف خود "گوشِ نامحرم نباشد جای پیغام سروش" ، از معنی این شعر مولوی الهام گرفته است.
6) موانع معرفت مولانا عمده حجاب ها و موانع معرفت آدمی را ناشی از صفات ناپسندیده همچون حرص ،حسد،شهوت و طمع می داند.
الف) حرص:
بودشان تمییزکآن مُظهَر کند لیک حرص و آزکورو کر کند
کوری کوران زرحمت ، دُورنیست کوری حرص است کآن مغرور نیست
(دفتر چهارم 1706-1705)
ب)حسد:
هرکسی کو از حسد بینی کَنَد خویشتن بی گوش و بی بینی کُند
(دفتر اول 439)
ج) شهوت:
میل شهوت کَر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف ، نار نور
(دفتر پنجم 1365)
د) طمع:
طمع به عنوان یکی از شاخه های دنیا دوستی شناخته می شود و در کتاب جامع السعادات آمده است:
"هو التِّوقُّعُ مِنَ النّاسِ فی اَموالهِمِ" ، طمع عبارت است از توقع داشتن در دارایی های مردم.
به نظر مولانا ، طمع گوش باطنی آدمی را کر می کند:
گوش تو پُر بوده است از طمعِ خام پس طمع ، کَر می کند کور ای غلام!
(دفتر دوم 676)
همچنین معتقد است که طمع ، حجاب بینش و حواس آدمی است:
هیچ در گوشِ کسی زایشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زَفت
گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطّلاع
(دفتر سوم 66-65)
یک حکایت گویمت بشنو به هوش تابدانی که طمع شد بندِگوش
هرکه را باشد طمع ،اَلکَن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود؟
پیش چشمِ او خیالِ جاه وزر همچنان باشد که موی ، اندر بَصَر
(دفتر دوم 580-578)
7) ضمیر خوانی
کشف ضمایر و آگاهی از درون دیگران ، یکی از ویژگی های عارفان و روشن بینان است. در تاریخ تصوف و عرفان ،این خاصیت باطنی و فراحسی را برای بسیاری از آنان به صورت کرامت نقل کرده اند. مولانا نیز به چنین خاصیتی عقیده داشت و می گوید: بدون الفاظ و واژگان نیز می توان سخن گفت ، خصوصاً میان آنان که پیوند روحی و قرابت باطنی دارند.
غیرِ نطق و غیر ایما و سِجِل صدهزاران ترجمان خیزد زدل
(دفتر اول 1208)
مولوی در زمینه برتری همدلی بر همزبانی می گوید:
همزبانی خویشی و پیوندی است مرد،بانامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و تُرکِ همزبان ای بسا دو تُرک چون بیگانگان
پس زبانِ مَحرَمی خود،دیگراست همدلی از همزبانی بهتر است
(دفتر اول1207-1205)
از لحاظ علمی ثابت شده است که زن و شوهر ناشنوا (همنوع) باهم تفاهم قلبی دارند و لو از ملیت های متفاوت باشند.
8) حواس ظاهری
حکما و فلاسفه پیشین در مبحث علم النفس ،قوای مدرکه آدمی را به دو گونه تقسیم کرده اند:
1) حواس ظاهری 2) حواس باطنی
مولانا می گوید تمام حواس آدمی در یکدیگر تاثیر و تداخل دارند. چرا که جمیع حواس از یک چشمه آبیاری می شوند و آن، روح لطیف با نفس ناطقه است که در هر حسّی با نام آن حس ظهور کرده است. در سمع، سامعه (شنوایی) نام گرفته و در بصر ،باصره (بینایی) نامیده شده است و غیره.
منظور از حجاب بودن حواس ظاهری ،نفس آن حواس نیست بلکه فهم و ادراکی است که به اغراض نفسانی و نیات پلید آلوده شده باشد و به عقیده مولوی ،مددکات حسی مانند خس و خاشاکی است که روی آب حقیقت می نشیند و آن را می پوشاند.
پنبه اندر گوش حِسّ دون کنید بندِ حسّ از چشم خود بیرون کنید
پنبه آن گوش سِر ، گوش سَر است تانگردد این کر، آن باطن کراست
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید تاخطاب اِرجِعی را بشنوید
(دفتر اول 568- 566)
9) انسان شناسی
همه آدمیان به صورت، شبیه یکدیگرند و به سیرت مختلف ، و اصل گوهرین آدمی ،سیرت است نَه صورت ،بنابراین آزمایش لازم است. بدینسان جمیع آدمیان به بوته آزمايش اندر مي شوند تا سرشت و شاکله هر کس در ظهور آيد.
مولانا آدميان را از جيث مرتبت به سه گونه تقسيم مي کند:
1) انسان برين (کامل) 2) انسان ميانين 3) انسان فُرودين(ناقص)
در توصيف انسانِ فُرودين (ناقص):
گوش بعضي زين تعالَواکَراست هر سُتوري را صِطبلي ديگراست
مُنهزِم گردند بعضي زين ندا هست هر اسبي طويله او جدا
(دفتر چهارم 2014-2013)
در توصيف انسان برين (کامل):
تو اگر شلّي و لنگ و کور و کر اين گمان برروح هاي مِد مَبَر
شرم دار و ، لاف کم زن، جان مَکَن که بسي جاسوس هست آن سويِ تن
(دفتر چهارم 1793-1792)
10) اندرز عملي
در ميان موجودات ، تنها انسان است که عملش به رغم جبر ، وراثت و محيط و فرهنگ به اختيار صورت مي گيرد.
مولانا عقيده دارد که چون جميع حرکات و سکنات آدمي ،از احوال دروني و انفعالات روحي او نشأت مي گيرد، اندرز عملي موثرتر از اندرز لفظي است.
پندِ فعلي ،خَلق را جذاب تر که رسد در جان هر باگوش و کَر
اندرآن، و همِ اميري کم بُوَد در حَشَم تاثير آن محکم بُوَد
(دفتر چهارم 486-485)
|