سید لال
سید، مردی میان سال بود. مو و ریشی خاکستری و پشتی کمی خمیده داشت. کلاه نمدی بر سر و پیراهن بلند که دامنش تا نیمه رانهایش کشیده شده به تن و شالی سبز رنگ به کمر داشت. معروف بود به سید لال.
و مردم می دانستند که گوشهایش خوب می شنود.اما چطور شد که لال شد،کسی بدرستی نمی دانست. فقط حدس و گمانها و شایعات در افواه مردم بود. عده ای می گفتند سید در عنفوان جوانی شوکه شده و بعد لال شده است. و عده ای می گفتند در ایام ماضی مرض سختی گرفته بود. و بعضی می گفتند در عهد جوانی یک دل نه صد دل عاشق دخترکی شده و با به عقد نکاح در آمدن دخترک به مردی دیگر، سید از شدت غم و اندوه زبانش قفل شده! و کسی هم دقیقا نمی دانست از کدام ده آمده است. فقط اینجا و آنجا شنیده بودند که از اطراف رزن همدان آمده است. و بدبختی اینجاست که سید بی سواد هم بود و نمی توانست اقلا با نوشتن سرگذشتش را شرح دهد. و پاتوق سید و خیلی از گداها و دعا خوانها و فالگیر ها و سرکتاب باز کن ها و کف بین ها و بخت گشاها هم اکثرا ایستگاه پر مسافر گار ماشین شاه عبدالعظیم یا مکان عجایب و الغرایب آن زمان بود و به ندرت ایستگاه تهران. و اسباب کاسبی سید هم یک آتشگردان پر از ذغال های افروخته و یک کیسه پر از اسفند و یک کیسه چرمی سیاه پر از ذغالهای خرد شده که در طرف چپ شالش آویخته بود و نیز یک کیسه پول بزرگ که در سمت راست شالش آویزان بود که صندوق دخلش محسوب می شد و گاهی تا ظهر و گاهی هم تا بعد از ظهر پر می شد از سکه ها و اسکناس های نذری و صدقه ای.
در اوقات بخصوصی که ایستگاه مملو از جمعیت می شد، سید لال و پسرش هم آنجا بودند، یا تو خود ایستگاهها و یا داخل واگنهای قطارهای بخاری درب و داغان و فکسنی که به زبان عوام معروف شده بودند به " ماشین دودی " یا " گار ماشین ". و عوام ترهایش "ماشین آتشخوار " یا "هیولای آتشخوار " هم می گفتند! و سید و پسرش اگر در واگنهای پر از مسافر و زوار بودند، او با دست آزادش ،دانه های اسفند را از کیسه بر میداشت و توی آتشگردان مملو از ذغالهای اخته می ریخت و دود غلیظی از آتشگردان بلند می شد و سید آتشگردان را میگرداند و می چرخاند تا دود به صورت و لباس مسافران و زوار بخورد و بعد در گوشه ای می ایستاد و پسرش هم کنارش یا چند قدمی جلو تر از او می ایستاد. و سید دهان باز میکرد و شروع میکرد به حرفهای عجیب و غریب زدن. سید می گفت:
- هو...هو...هو...آ..آ..آ...دوو...دوو...ها...ها...هااااا
و هم زمان با ادای این کلمات، دست آزادش را به طرز موزونی در هوا حرکت می داد و اشاراتی هم به اشیا و طبیعت و آدمها و در و دیوار و پنجره های واگنهای زمستانی و یا نرده های مشبکی و سقف واگنهای تابستانی بی پنجره و نیمکتهای زهوار در رفته می کرد.و بعد که از گفتن باز می ماند، پسرش سینه اش را صاف می کرد و با صدای رسا و بلند می گفت:
- آقا جون سید بزرگوارم میگه... ای مردم!ای زوار!ایشالا سلامت باشین به حق این دودایی که واستون نذر میکنم. به حق این اسفند دود کردنام بود که شماها به سلامت به شابد الظیم رسیدین و زیارت تون قبول بشه ایشالا. این اسفندای مقدسه که بازم شماهارو به سلامت به تهرون می رسونه!
بعد سید صبر میکرد تا چند پسر بچه و جوان که روی سقف واگنها بودند و داشتند از روی سقف واگن اولی تا سقف آخرین واگن مسابقه دو می دادند! رد شوند و سرو صدای تاپ تاپ تاپ کوبش پاها بر روی واگن قطع شود و بعد او دهان باز میکرد و در حالیکه آتشگردان را به چپ و راست حرکت می داد تا دود بیشتر و غلیظ تری پخش شود ، با دست دیگرش ضربه هایی به ریشش می زد و گاهی ریشش را گرفته و می پیچاند و می گفت:
-دوو...دوو....دوو...فه فه فه...ال ال ال...لا...له ...ل ل...هاها...هی هی هی....
و پسر می گفت:
- بابا جون سیدم میگه، شما هر دردی دارین،ایشالا از سرتون رد بشه به حق این اسفندا.هر بدبختی دارین و هر مرض و بلایی دارین و هر غمی دارین ایشالا به حق این دودای نظر کرده رد بشن ازتون و این دودارو بمالین به خودتون و بچه هاتون و به هر کی که با خودتون اوردین تا ایشالا چشم زخم بهتون نزنن و به حق این دودا صحیح و سالم باشین و چشم حسودم کور بشه ایشالا!
باز سید ادامه میداد و می گفت:
- په په په....پوپو.....پوپوپو...پپخ پپخ پخ...پاپاخ...پاپاخ...فو...فو فوت...ته ته.....
و پسر غمگینانه می گفت:
- آقا جون سید نظر کرده م میگه نور معرفت بباره بهتون و خیر ببینین از صدقاتتون و خیر برسه به زن و بچه هاتون و این دودا ایشالا آتیش جهنمو ردش بکنه ازتون!لعنت کنین شیطونو!
و صدای بلند لعنت کردن شیطان توسط مسافران به هوا میرفت و قاطی زوزه لوکوموتیو می شد. و بعد باز هم سید به دود اسفند ها و آتش سوزان ذغالها اشاره می کرد و می گفت:
- زززوجه....ززوج ج جه...م م...ن ن ..هی هی هی ...اااش ش ش...اشک هین هین بوه بوه باه بباه...
و پسر می گفت:
- آقا جونم میگه جنا در میرن به حق این آتیش ذغالا و گوش شیطون کر بشه و چشاش کور بشه به حق این دودای مقدس ایشالا! و به حق نیتایی که می کنین و به حق صدقاتی که میدین!صدقات ایشالا توشه آخرتتون باشه!خیر ببینین از عمرتون و خیر ببینین از صدقه هایی که به من سید نظر کرده میدین!
بعد سید ادامه می داد و می گفت:
- ب.ب.ب.ببه به ب...ع!ب!...ع!بع!بع!
پسرش به آرامی به سرش می زد و حالت گریه به خود می گرفت و می گفت:
- آقا جونم میگه اگه نیت دارین نذر کنین و اگه می خواین گوسفند قربونی کنین اول نذر کنین و فقرا و سیدا یادتون نره ها!ایشالا اگه نذر دارین قبول باشه به حق مظلومیت و معصومیت آقا سید لال!
بعد منتظر می شد تا پدرش باز هم دهن باز کند و حرفهایش را بزند تا او ترجمه کند و سید گاهی برای دهن باز کردن عجله ای نمی کرد. زیرا مسیر ماشین دودی را مثل کف دستش به خوبی می شناخت و از زوزه ها و ناله ها و کم و زیاد شدن سرعت قطار و یا کم و زیاد شدن دودها هایی که از دود کش بلند قطار بالا می رفتند و گاهی باد آن را با سرعت به درون واگن ها می آورد و به صورتش می پاشید می توانست بفهمد چقدر وقت مانده تا قطار به ایستگاه برسد و در این مواقع باز هم به یاد زادگاه و دهات اطراف و مردم مهربانش می افتاد و به یاد می آورد که وقتیکه با خرش داشته در کوره راه های منتهی به دهات می رفته، ناگهان خر محبوبش شروع می کرده به عرعر های بلند و گوش خراش و خنده دار کردن برای جلب توجه ماچه خرهای مانده در طویله ها یا ول شده تو حیاط خانه ها! و بعد می دید که خرش چگونه مثل اسب راهوار و تیزرو شنگول و منگول تالاق تالاق تالاق به طرف دهات روان می شد و او را روی پالان سفت و زمخت بالا پایین می انداخت و زحمت رکاب زدن و هین هین کردن را بهش نمیداد!و اتفاقا سید در اینگونه مواقع حسابی کیف می کرد از تند و تیز رفتن خرش! و قاه قاه می خندید و مردم دهات با دیدن سواری عجیب و غریب و روی پالان بالا پایین پریدنهای او به خنده می افتادند و بهم دیگر می گفتند:
- نیگا کن سیدو!داره خرشو میبره حجله!
خلاصه در این مواقع که سید در قطار بود ،خاطرات گذشته بی اختیار به یادش می آمد و او حسرت خورده و محزون می شد و در حالیکه از تکانهای قطار ، خودش هم به چپ و راست تکان تکان می خورد، دهانش را باز می کرد و با صدای بم و محزون می خواند:
- ع ع ع.....عر...عر...عررر ع ع رر!!
و پسرش چهره شاد به خود میگرفت و می گفت:
- آقا جون سید بزرگوارم میگه اونوخت که آخرالزمون میشه و خر دجال میاد! یهو خر دجال با عرعراش گوشای کافرا رو کر میکنه و اونایی که مومن بودن تو دنیا و صدقه دادن به سیدا ،واقعا خوشبخت و راحتن و عرعرای خر دجالو نمی شنفن و میتونن برن اون دنیا تو بهشت!و اما وای به حال اونایی که صدقه ندادن!اونا واقعا بدبختن و میرن جهنم پیش مارا و عقربا!!یه صلوات بلن بفرستین دارین به سلامت به تهرون می رسین!
بعد همراه پدرش با دستهای دراز شده برای گرفتن سکه ها و اسکناسها و گاهی خوراکی ها به طرف مسافران و زوار راه می افتاد.و مسافران و زوار متاثر شده صلوات می فرستادند و بعضی پیر ها اشکی می ریختند و به فرا خور حالشان سکه ای یا اسکناسی می دادند به سید یا پسرش. و گاهی مسافران و زوار و بخصوص فکلی ها کمتر دست به جیب می کردند و پسر با شم قوی خود تشخیص می داد که سخنرانی پدرش تاثیری به حال مسافران نکرده ،به اصطلاح یخ شان نگرفته و یا دهاتی و هالوی کمتری تو واگنها هستند و او بلافاصله شروع می کرد اول این شعر بند تنبانی شاعرکی را در وصف پدرش خواندن:
به آفتاب گفتند ای آفتاب! طلوعت از بهر کیست؟
بگفتا از بهر سید است!دیگر نگویید از بهر کیست!
به ماه گفتند ای ماه! مهتاب عالمتابت از بهر کیست؟
بگفتا از بهر قدوم سید است دیگر نگویید از بهر کیست!
به مومنین گفتند اینهمه صدقات از بهر کیست؟
بگفتند از بهر سید است و دیگر نگویید از بهر کیست!
فرشتگان از خداوند پرسیدند خلقت عالم از بهر کیست؟
بفرمود از بهر چهارده معصوم و سید است و دیگر نگویید از بهر کیست!
بعد پسر شروع می کرد با صدای محزون و گرفته در وصف معجزات و کرامات نداشته پدرش نوحه های هشت من یه غاز خواندن و مقام و مرتبت پدر را به عرش اعلا رساندن!
و گاهی سید و پسرش در محوطه سوار قطار شدن می ایستادند و به ماشین دودیهای ناصرالدین شاهی که به آرامی و طمانینه دود دود کنان و بخار بخار دفع کنان و با صداهای رعب انگیز بو...ممپ!پوپ!پوپ!پوپ!فش!فش!..فش فش فش!های ترسناک همراه با صفیر های ناگهانی می کردند،دود اسفند به هوا می فرستادند و به قطار چی ها که مشغول راندن و هدایت لوکوموتیوها بودند با دست سلام می فرستادند و قطارچی ها هم که صورتهای شان از دود و دوده ها سیاه شده بود عینهو حاجی فیروزها با دست جواب سلام شان را می دادند! در حقیقت سید و پسرش عمدا این کار ها را جلوی چشم مسافران می کردند تا آنها بدانند که قطار به پشتوانه دعای سید صحیح و سالم به مقصد می بردشان!
خلاصه تا وقتیکه قطار ها در مسیر تهران- شاه عبدالعظیم و بالعکس در رفت و آمد بودند، کار سید لال هم همین بود و در سختی و تنگی معیشت نبود و زن و پسرش هم راضی بودند. کاشانه محقری داشتند. لقمه غذایی داشتند. پوشاکی داشتند و با فک و فامیلها و آشنا ها هم دید و بازدیدی داشتند و بریز و بپاشهایی هم داشتند!! تا اینکه یک روز لوکوموتیوها و واگنهای تق و لق و فرسوده و زنگ زده را که دیگر نای حرکت را نداشتند و هی خراب می شدند و هی تعمیرشان می کردند و مخارج تعمیراتشان هم هر روز زیاد تر می شد و به اصطلاح شده بودند آفتابه خرج لحیم کردن، را از حرکت بازشان داشتند و گذاشتند گوشه ای تا موزه شوند برای تماشای خلق الله!و سید ماند و غمی بزرگ در دلش که برای پول گیر آوردن چه باید بکند. سن و سالی ازش گذشته بود و نیروی زیادی هم برایش باقی نمانده بود و جز سیدی کردن و از راه صدقات و نذورات امرار معاش کردن، حرفه ای نیاموخته بود و شکمهای زن و پسر و خودش هم دائم نان می خواستند و با از حرکت افتادن قطار ها قطع شده بود. و این شوخی نبود.فاجعه بود. چند روزی کار سید کاسه چکنم چکنم بدست گرفتن بود و یک روز ناگهان فکر بکری به مغزش خطور کرد: "با...ز..ا..ر! " سید چند بار با خود گفت: "بااا...ز..اا.! " و چشمانش از شادی برق زدند و ناگهان بی اختیار چند تا بشکنی زد و پشت سرش چند تا قر کمری هم زد! و از شدت شادی خنده بلندی کرد. پس تصمیم گرفت که در بازا ر همان کار همیشگی ایستگاههای گار ماشین را بکند: آنهم فقط برای بازاریان! و خوشبختانه خانه اش تا بازار چند کوچه فاصله داشت. پس یک روز شروع کرد آتشگردان را پر از ذغالهای بر افروخته کردن و کیسه های اسپند و پول و کیسه ذغال را به شال کمر بستن و به تنهایی به بازار و به درون حجره ها و دکانهای بازاریان رفتن و دود اسفند به در و دیوار و اجناس فرستادن و همان حرفهای همیشگی را بر زبان راندن. و دید که عجب بخت بلندی دارد که بازاریان ازش استقبال می کنند و دید که آنها عجب دست و دل بازند!و ندید بازاری ای را که گدا صفتی و خستی به خرج دهد. یا ترشرویی و رویگردانی کند و یا مثل برخی از زوار و مسافران متلک بهش بگویند! و دید عجب بازاریها مشت مشت اسکناسهای یک تومانی بنفش رنگ و دو تومانی نارنجی رنگ مزین به عکس محمد رضا شاه جوان کف دستش می گذارند و یا مشت مشت سکه های یک قرانی و دو ریالی و پنج ریالی تو کیسه پولش می ریزند. و گاهی به حجره ای داخل می شد و میدید که چند تا بازاری دور هم جمع شده و گپ زنان داشتند تسبیح می چرخاندند، یا چرتکه می انداختند، یا چای دبش می خوردند و یا قلیان می کشیدند و وقتی که چشمشان به او می افتاد، به گرمی ازش استقبال میکردند. و همان وقت اگر سید شروع می کرد به گفتن حرفهای نامفهوم همیشگی اش، آنها هم به شوخی و برای تفریح حرفهایش را تقلید می کردند و بلند بلند می خندیدند و بعد واقعا پول بارانش می کردند. براستی سید توانسته بود در مدت کوتاهی در دل بازاریان جا باز کند.
خلاصه روزگار بر وفق مراد سید و زن و پسرش می چرخید و دنیا به کام شان شیرین شده بود. انگار در سرزمین افسانه ای می زیستند. شاد بودند. خندان بودند. بی غم و بی درد بودند و سفره پر از اطعمه های رنگین و اشربه های گوارا داشتند، تا اینکه یک روز صبح نزدیکی های ظهر، سید از خواب بیدار شد و دید که نه زنش هست نه پسرش. یادش آمد که شب قبل زنش گفته بود فردا باید به کمک خواهر زائویش برود و پسرش هم طبق معمول مشتی پول برداشته و رفته بود پی الواطیش. و سید دید که سماور سرد و خاموش است و از صبحانه خبری نیست. آتشگردان را آماده کرد و لباس همیشگی اش را پوشید. بعد رفت سراغ سفره و تکه نانی برداشت و به دندان گرفت و شروع کرد به جویدن و خوردن. بعد تشنه اش شد و حال و حوصله سماور روشن کردن را نداشت. چشمش افتاد به رف. دید که بطری عرق سگی آنجاست. رفت و بطری را برداشت و جرعه ای نوشید. دید که باز هم تشنه اش است. جرعه دوم را هم نوشید و پشت سرش همه محتویات شیشه را روانه خندق بلایش کرد. بعد شاد و سرحال از خانه بیرون زد. رفت بازار. دید که در بازار عجب قیامتی است! بازار رنگ وارنگ و چراغانی شده است! با شکوه و پر جلال و پر زرق و برق شده است!انگار بازاریان، بازار را برای مقدمش آذین بسته اند! و آدمها عجب بی شمارند!همه شنگول و منگول و خوش خوشان و رقص رقصانند و هی بهش تعظیم و تکریم های غرایی می کنند و بفرما! بفرما ها! می زنند! و چاکرتیم!چاکرتیم ها!می گویند!و دید که بازاریها دست به سینه پشت دخلها ایستاده اند و از شدت خنده نیشهایشان تا بنا گوش باز شده و هی پول پول پول به طرفش پرت می کنند! بعد دید که عجب بازاریها هم پیدایشان می شود و هم گم شان می شود.هم هستند و هم نیستند.هم صداهایشان را می شنود و هم نمی شنود. هم پول تقدیمش می کنند و هم خست به خرج می دهند. هم جلو می آیند و هم عقب می روند. یکی دو تا هستند،بعد ده تا بیست تا می شوند.ده تا بیست تا هستند، یهو صد تا دویست تا می شوند!و دید که مردم هم پیشش می آیند و هم ازش فرار می کنند. و بعد دید که به هر حجره ای که قدم می گذارد،هم حاجی بازاری هست و هم نیست. بعد دید که حاجی فرشچی،حاجی بنکدار،حاجی سماور چی،حاجی گیوه چی،حاجی چلچراغی،حاجی پوست چی، حاجی طلاچی،حاجی ظرفچی،حاجی زعفرانی،حاجی بزازی و...و.... دیگر عین سابق نیستند و شکل های کریهی پیدا کرده اند و دارند عبوسانه زل می زنند به صورت و قد و قواره اش. و ناگهان شنید که یکی شان بلند گفت:
- اه....بوی گند عرق دهنش بازارو عالمو پر کرده!
و سید همینطوری که داشت به طرف حاجی ها می رفت، ناگهان صدای کلفت و نخراشیده و رعب انگیزی به گوشش خورد که می گفت:
- آی یارو!قرمساق!سید بازی و مست بازی!؟ اینجا مگه شهر هرته الاغ!؟
و سید تا چشم باز کرد تا ببیند کیست که اینطور با درشتی سخن می گوید، دید یهو گوشش رفته تو دست کلفت و زمخت نره خر لوطی کلاه شاپویی بر سر با سبیل چخماقی تا بنا گوش در رفته که با چشمهای قرمز و شرر بارش داشت زل می زد بهش. باز شنید که لوطی می گوید:
- قرمساق!دیگه اینجا پیدات نشه ها!از فردا نیای اینجا قرمساق!!اگه بازم اینطرفا پیدات بشه،همچین جفت قلمای پاتو می شکونم تا دیگه نتونی راه بری ها!فهمیدی دیوث قرمساق!؟
بعد سید حس کرد که لوطی با زور دارد گوشش را به طرف خود می کشد و می رود و او هم آتشگردان به دست به طرف لوطی کشیده شده و کشان کشان به سوی دروازه بازار برده می شود. وقتیکه چند قدمی از دروازه دور شدند،لوطی ایستاد و بعد سید حس کرد که اردنگی محکمی خورد به ماتحتش و دو سه تا فحش آب نکشیده هم نصیبش شد و همان لحظه مستی و منگی پاک از سرش پرید!بعد رویش را برگرداند و لوطی و جمعیت انبوهی را کنار دروازه دید که داشتند با هیاهو و اشکال مختلف بهش می خندیدند.آه از نهاد سید برخاست و اشک از چشمهایش جاری شد و دود همچنان از آتشگردان بلند می شد.
پایان
کامران رحیمی
سوئیس/دوم ژانویه 2009