|
سلسله مباحث زبان اشاره (16)
مختصری در باره ادبیات ناشنوایان
آیا چیزی به نام ادبیات ناشنوایان وجود دارد؟
پاسخش مثبت است. ولی متاسفانه تاکنون هیچکس در مورد آن چیزی ننوشته است.و حقیقتا ادبیات ناشنوایان یکی از گمنام ترین و ناشناخته ترین و کشف نشده ترین ادبیات بشری است.علت ناشناخته بودن آن این است که تا بیش از 99% آن شفاهی است و به زبان عامیانه مدرسه ای یا به زبان عامیانه تهرانی و به ندرت به زبان کتابی گفته می شود. و زبانهای عامیانه مدرسه ای و عامیانه تهرانی دشوار ترین زبانهای ناشنوایان است. مطمئنا ناشنوایان عوام و تحصیل کرده شهرستانی هم ادبیات ناشنوایان دارند.
خلاصه اگر ناشنوایان تحصیل کرده ادبیات خود را دائم به زبان کتابی می گفتند، مسلم است که معلمان و رابطان علاقمند به ادبیات ناشنوایان می توانستند آنرا تبدیل به مکتوب کنند. ولی متاسفانه چنین نیست. فقط در دهه 40 مقدار ناچیزی از ادبیات ناشنوایان بخصوص لطیفه ها به صورت مکتوب در آمده است.
واقعیت این است که ناشنوایان به علت عدم تسلط به درست نوشتن، قادر نیستند ادبیات شفاهی خود را به صورت مکتوب در آورند. (1) لذا ادبیات آنها فقط بین خودشان مورد استفاده قرار گرفته و میگیرد. و مسلم است اکثر موضوعات بکر ادبیات آنها به مرور زمان بدست فراموشی سپرده می شود.
و واقعیت مهم دیگر این است که با توجه به عمر دراز آموزش و پرورش ناشنوایان ایران(حدود 78 سال) ادبیات مکتوب موجود ناشنوایان بس ناچیز و فقیرانه است!و اولین اثری که ادبیات ناشنوایان در آن جمع آوری شده است کتاب " خورشید ما خاموشان " تالیف اینجانب است که در سال 1346 نوشته شده و در سال 1347 چاپ شده است. همانطور که قبلا گفته شد در این کتاب لطیفه های ناب و قشنگ و منحصر به فرد ناشنوایان دهه 40 موجود است و آنها توسط چند نفر معلم از زبان کتابی مدرسه ای و یکی دو تایش هم از زبان عامیانه مدرسه ای توسط اینجانب به صورت کتبی برگردانده شده است. و همچنین در دهه 80 بخشهایی از ادبیات ناشنوایان در نوشته های اینجانب به نام " پیک نیک در بیابان " و در چند سلسله مباحث زبان اشاره و همچنین در " فرهنگ اشارات و اصطلاحات عامیانه ناشنوایان تهران قدیم " موجود است.
ساختار ادبیات ناشنوایان چگونه است؟
ادبیات شفاهی ناشنوایان تا حدود زیادی شبیه " قصه های هزار و یک شب " و کتاب " عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات " و "اسکندر نامه " و غیره است. یعنی ادبیاتی که در آن واقعیت و تخیل در هم آمیخته شده است. و تخیل در بافت آن نقش برجسته ای را دارد تا واقعیت و همچنین اغراق هم در آن بسیار است. اتفاقا کتب " خورشید ما خاموشان " و "آدمهای سنگی " که آنهم تالیف اینجانب است،کم و بیش با واقعیت و تخیل در هم آمیخته شده است.
ضمنا میتوان گفت که ادبیات ناشنوایان تا نود و نه در صدش کمدی و خنده دار هم هست. و ناشنوایان با استعداد و مسلط به زبان " عامیانه مدرسه ای " و حتی مسلط به " زبان عامیانه تهرانی " بخوبی از پس ساختن ادبیات شفاهی ناشنوایان بر می آیند آنهم به طور مستمر! ضمنا در ادبیات شفاهی و مکتوب ناشنوایان جوک و لطیفه گویی به فراوانی گفته و نوشته شده و می شود. میتوان گفت که ادبیات ناشنوایان ادبیاتی است شاد و مفرح ذات! و شنوندگان را تا حد روده بر شدن می خنداند و باعث انبساط خاطر می شود! باید گفت که ناشنوایان در گفتن ادبیات شاد، استادان مسلمی هستند و کمتر شنوایی میتواند حریف آنها شود و اما ناشنوایان در گفتن ادبیات حزن آور واقعا ناشی و ضعیف می باشند!مثالی در این مورد میزنم: اگر ناشنوایی تصمیم بگیرد ادبیات غم انگیز بگوید، به علت اینکه میمیکهای خاص چهره و نیز درخشش چشمهایش که حکایت از شادی و صفای روحش میکند،همیشه با اوست،لذا این دو پدیده اجازه نمیدهد که او غم و اندوه و صحنه های دردناک و تالم انگیز را با استادی و مهارت توصیف کند و مسلم است که اگر چنین کند،شنوندگان را به خنده می اندازد!واقعیت این است که میمیکهای صورت جزو اجتناب ناپذیر زبان اشاره عامیانه مدرسه ای یا عامیانه تهرانی است. و بار ها اتفاق افتاده که برخی از ناشنوایان قصه گو خواسته بودند به طور طبیعی غم و اندوه را توصیف کنند و روی شنوندگان اثر بگذارند ولی کمتر موفق شده بودند. ضمنا چند تایی از قصه گویان حرفه ای ناشنوا مکرر خواستند استعداد خود را در این زمینه بیازمایند و نتوانستند و باعث خنده و استهزای شنوندگان شدند.زیرا شنوندگان خیال میکردند که قصه گوی ناشنوا یا خل شده ، یا می خواهد عمدا با چهره شاد قصه غم انگیز بگوید!یا به عبارت دیگر می خواهد با خنده! ادای گریه کردن! را در آورد!! البته در این زمینه استثناهایی هست. مثلا در قبل از انقلاب بازیگران ناشنوای ماهر تئاتر میتوانستند تا حدودی مسایل غم انگیز را با چهره و دیالوگ و بازی نمایش دهند یا بیان کنند. خلاصه بد نیست دانسته شود که بازیگران شنوا می توانند بینندگان و شنوندگان شنوا را بگریانند، ولی بازیگران ناشنوا فقط میتوانند بینندگان و شنوندگان ناشنوا را تا حد متوسط متاثر کنند. باید گفت که بازیگران ادبیات نمایشی و همچنین قصه گویان ناشنوا در گریاندن بینندگان و شنوندگان ناشی و ناتوان هستند.
بهتر است دانسته شود همیشه کفه شادی آنها بر کفه اندوه شان بسیار می چربد.
و واقعیت مسلم این است که ادبیات ناشنوایان باز گو کننده روحیه شاد و لطیفه پسند ناشنوایان است.
چگونه میتوان دانست ناشنوایان دارند ادبیات می گویند؟
حتما خیلی ها علاقمندند بدانند چگونه میتوان پی برد ناشنوایان مشغول گفتن ادبیات هستند. خیلی ساده است، وقتی که دیدید دو یا چند ناشنوا دارند صحبت میکنند و یا یکی دارد حرف میزند و چند نفر شنونده با دقت و لذت حرفهایش را گوش میدهند و بعد یکهو صدای شلیک خنده شان به آسمان میرود،بدانید که گوینده، ادبیات ناشنوایان را گفته است!
همانطور که قبلا گفتم ناشنوایان ایرانی از خود، ادبیات کتبی چندانی به جای نگذاشته اند. و این معلول ضعف شدید آنها در نوشتن است و باز هم میگویم که خواننده میتواند در این زمینه به مقاله " چرا ناشنوایان غلط می نویسند ؟ " نوشته اینجانب رجوع کنند. باید گفت اگر آنها در نوشتن ادبیات شدیدا ضعیف هستند،اما در گفتن ادبیات شفاهی استاد می باشند.
خلاصه اگر در مدرسه روی دستور زبان و تقویت انشاء نویسی ناشنوایان به حد کافی کار شود،آنها هم میتوانند قصه ها و داستانها بنویسند.
آیا ادبیات ناشنوایان غم انگیز است؟
پاسخ سوال بالا منفی است. ادبیات ناشنوایان ادبیات شاد و آمیخته به جوکها و لطیفه ها و طنز های گاه اغراق آمیز است.زیرا روحیه اکثریت ناشنوایان شاد و بشاش است و کمتر دچار غم و حرمان می شوند.لذا امکان ندارد از اشخاص شاد ادبیات غم انگیز درست شود:از کوزه همان برون تراود که در اوست! ضمنا دیده شده که اکثر ناشنوایان به قصه ها و داستانهای شاد شنواها بیشتر رغبت دارند تا به قصه ها و داستانهای غم انگیز شان. ضمنا آنها دیدن فیلمهای شاد را بر فیلمهای غم انگیز ترجیح میدهند. لذا ادبیات حزن آور در بین آنها اهمیت چندانی ندارد. و ضمنا دیده نشده ناشنوایان در عزاداری ها به حد افراط عزاداری کنند و به اصطلاح چنگ به صورت خود زده یا بر سر خود بامبی بزنند یا راستکی یا نمایشی برای جلب توجه دیگران کله خود را به در و دیوار بکوبند و زاری ها و گریه ها و مویه ها ی سوزناک و گاه جگر خراش نمایند و به حد افراط بی تابی کنند و از شدت غم و حرمان بی هوش و مدهوش شوند تا با آب پاشیدن به صورتشان یا با سیلی زدن بهوش شان آورد!میتوان گفت علت انجام ندادن چنین حرکاتی بخاطر داشتن حرکات روزانه بدنی و بخصوص حرکات دائمی دستها و میمیکهای صورت برای اشاره کردن است. لذا آنها نیازی نمی بینند که چنین حرکات اضافی خاص عزاداری برای مردگان را انجام دهند و باعث جلب توجه حضار شوند. آنها از نظر روانشناسی اشخاص کم رو و محتاطی هستند و می کوشند کاری نکنند که باعث حیرت یا سرزنش دیگران شده و انگشت نما شوند. و باید گفت که آنها در انجام دادن حرکات خاص عزاداری ناشی و نا پخته هستند. ضمنا بد نیست دانسته شود که در اروپا ناشنوایان توانسته اند کشیش شوند و به زبان اشاره برای ناشنوایان موعظه کنند. ولی کشیشان ناشنوا هرگز نمیتوانند همچون کشیشان شنوا مومنان را با قدرت کلام و اشاره خود متاثر و متالم کنند تا اشکی بیفشانند. و مسلم است ناشنوایان ایرانی هم نمیتوانند روحانی سنی یا شیعه و حتی مداح شوند. زیرا زبان اشاره قدرت و توانایی صدای نافذ و محزون را برای متاثر و متالم کردن و نهایتا گریاندن شنوندگان را ندارد. حتی ناشنوایان نمیتوانند خوانندگان موزیک پاپ شوند و با زبان اشاره کنسرت های شادی بخش چند ده هزار نفره اجرا کنند و شیفتگان را به رقص و طرب و بزن و بکوب واقعی وا دارند. در کشورهای غربی ناشنوایان هنرمندی پیدا شده که با زبان اشاره خوانندگی(ترانه خوانی با اشاره) می کنند ولیکن آنها قدرت و توانایی خوانندگان شنوا در تحریک احساسات ناشنوایان را ندارند.
خلاصه بهتر است بگویم ادبیات ناشنوایان ادبیات چارلی چاپلینی است.
آیا ادبیات ناشنوایان مختص ناشنوایان تحصیل کرده است؟
پاسخ این سوال منفی است.هر کجا گروه و دسته ناشنوا باشد ،حتما ادبیات خاص خودشان هم هست. حتی ناشنوایان عوام رضا شاهی هم ادبیات خاص خود را دارند. و تمامی ادبیات ناشنوایان هم به زبانهای اشاره خاص گروههای ناشنوا بیان می شود. یا به عبارت دیگر: ناشنوایان عوام رضا شاهی برای خودشان ادبیات خاص دارند و ناشنوایان عوام و نیمه عوام امروزه هم برای خودشان ادبیات دارند. و تم و موضوع اکثر ادبیات آنها هم موضوعات شاد همراه با لطیفه های گاه عجیب و غریب است. و بد نیست یاد آوری شود دیده شده که در میان ناشنوایان عوام رضا شاهی قصه گویان ماهری پیدا شده و آنها با توجه به احترام و ارزشی که ناشنوایان به قصه گویی شان نشان داده اند به طور دائم قصه می گفتند و برای دوستان خنده و شادی می آوردند. حالا پیش خود میتوانیم تصور کنیم اگر همین ناشنوایان عوام قصه گو سواد خواندن و نوشتن می داشتند،چه قصه های ناب و جالبی به سبک " امیر ارسلان نامدار " می نوشتند!
آیا امکان دارد ادبیات شفاهی ناشنوایان را به صورت مکتوب در آورد؟
خوشبختانه پاسخ این سوال مهم مثبت است.کافیست ناشنوایان مسلط به نوشتن و همچنین شنواهای مسلط به زبان عامیانه رضا شاهی و عامیانه مدرسه ای و نیمه عامیانه به میان دستجات ناشنوایان بروند و ادبیات آنها را گوش دهند و یاد داشت کنند، یا کلمه به کلمه نوشته و آنگاه آنها را پاکنویس کرده و به ادبیات مکتوب تبدیل کنند برای استفاده دیگران.
:: نمونه هایی از ادبیات شفاهی دهه های 50 و 60 به زبان عامیانه مدرسه ای
"دیروز ناظم مدرسه گفت: " ای وای!فردا بچه ها ناهار ندارن!یادم رفت گوشت و برنج و سبزی بخرم و بدم آشپزا تا ناهار فردا رو درس کنن!عیب نداره!به دخترا میگم برن طویله تخم کنن و من تخم مرغا رو جمع میکنم و میدم آشپزا تا فردا ناهار تخم مرغ پخته با سیب زمینی بدن بچه ها!اینه که ما امروز ناهار تخم مرغ و سیب زمینی پخته داریم! "
" به حسن کچل گفتم: برو گم شو! حسن کچل گفت: بیاه!بهش گفتم:میرم به مدیر میگم ها!حسن کچل گفت: منم همچین اردنگی میزنم بهت تا از اینجا(اشاره به حیاط مدرسه) پرت بشی اونجا!(اشاره به خانه جنب مدرسه)منم بهش گفتم:واه!....پر رو شدی ها!حسن کچل زبونشو اورد بیرون و چونه شو هی کج و راست کرد اینجوری و واسم شکلک در اورد!منم بهش گفتم:تو خلی ها!حسن کچل بازم واسم شکلک در اورد و منم عصبانی شدم و بهش گفتم:تو خلی! یالا بروگم شو!حسن کچل بازم شکلک در اورد و منم شروع کردم به شکلک در اوردن واسش و اونم عصبانی شد و گفت: خل شدی ها! و بعد در رفت ومن قاه قاه خندیدم و فهمیدم که اگه حسن کچل خواست لجمو در بیاره منم باید لجشو در بیارم تا بره پی کارش! "
" به علی سیاه گفتم: " ساعت چنده؟ علی سیاه نگاهی به ساعت مچیش که تازه خریده بود کرد و گفت:ساعت ده و دو تا صفر و پانزده دقیقه س!خندیدم و فهمیدم که بی سواده!دو تا نقطه روشن خاموش شوی ساعت دیجیتالی شو خیال کرده دو تا صفره! "
"دیروز داشتم تو خیابون پهلوی گردش میکردم. بعد خواستم از این ور جوب به آن ور جوب بپرم.دیدم جوب خیلی پهنه و پاهام کوتاس.آب جوب هم زیاد بود. دیدم پل جوب هم دوره و حوصله نداشتم اینهمه راهو برم تا به پل برسم. دست راستمو چسبوندم پهلوی راستم و فرمون رو گرفتم و چرخوندم و چرخوندم و پای راستم دراز شد و دراز شد و پای چپم تو هوا معلق زد!بعد دست چپمو چسبوندم به پهلوی چپم و فرمون چپو چرخوندم و چرخوندمو و پای چپم هم هی دراز شد و هی دراز شد تا اندازه پای راستم شد. بعد تونستم راحت از جوب بپرم. بعد یهو دیدم که مردم کوتوله هستن و ماشینا و اتوبوسام عین ماشینای اسباب بازی کوچولوهستن!بعد دیدم که مردم دارن با تعجب نیگام میکنن و میگن نیگا کن علی سیاهو! عجب غولی شده!منم دستامو چسبوندم پهلوهام و فرمونارو گرفتم و چرخوندم شون و پاهام کوچیک و کوچیک شدن تا شدن اندازه قبلی . مردم همینطوری دهناشون واز بود و بعد واسم کف زدن و گفتن: باریک الله علی سیاه!خوش به حالت که فرمون پا دراز کن داری! "
" دیروز خواستم برم خرید. حوصله لباس پوشیدنو نداشتم. چادر خواهرمو سرم کردم و رفتم خیابون. یهو مردی جلوم وایساد و چادرو از صورتم کنار زد و لبمو بوسید!بعد جا خورد و تف کرد به زمین و گفت: اه!...حالم بهم خورد!این زنیکه عجب سیبیل کلفت داش مشدیا رو داره و چن تار سیبیلش رفته تو دهنم! و هی داشت تار های سیبیلمو از دهنش بیرون می اورد و می انداخت زمین! منم قاه قاه خندیدم و بهش گفتم: مرتیکه! یادت باشه هروخت خواستی چادر کسی رو کنار بزنی اول صورت شو خوب نیگا کن ببین طرف مرده یا زن! بعد ماچش کن!خوب شد که مرتیکه احمق سیبیل کلفتمو درسته قورت نداد! "
دیروز مردی روی سکوی خونه ای نشسته بود و داشت فکر میکرد و هی سیگار می کشید و دودش را هوا میکرد و هی سیگار می کشید و دودش را هوا میکرد و بعد دید آسمون تاریک شده و سر شو بالا برد و دید که ابر تو آسمونه. با خودش گفت: آه...تقصیر من بود که هی سیگار کشیدم و دودش را کردم هوا و ابر درس شد! "
:: نمونه هایی از یادداشتها و ادبیات ناشنوایان در دهه 40
در خانه خود دختر کرولال یتیمی را به نام سکینه بطور شبانه روزی نگاه می داشتم. سکینه خیلی شیطان بود . روزی هنگامی که مشغول نوشتن بودم سکینه میز را حرکت داد و جوهر روی نوشته هایم ریخت.
من عصبانی شده و به سکینه گفتم: "خرکه! "
سکینه که معنای کلمه را نمی دانست از من پرسید خرکه یعنی چه؟ من توضیح دادم که خر به معنای خر بزرگ و خرکه به معنای خر کوچک است.
پس از چندی اتفاقا من ندانسته جوهر را روی میز ریختم. این بار سکینه به من گفت: "خرکه! "
من به او گفتم من از تو بزرگتر هستم. اگر من به تو خرکه گفتم تو نباید به من بگویی خرکه.
سکینه کمی فکر کرد و گفت: بله ببخشید. شما خر هستید و بچه شما خرکه!
" آری گندم از گندم بروید و جو ز جو "
از یاد داشتهای مرحوم باغچه بان
یکی از شاگردان در جواب این پرسش طبیعی که آپاندیس در کدام قسمت بدن قرار دارد نوشت:
در جنوب شرقی بدن قرار دارد!
یک شب سکینه خیلی گرسنه بود،بعد از اینکه شام خوبی خورد،دست روی شکمش مالید و گفت:
" به به شکم خوشحال! "
ثمینه باغچه بان
شاگردی در انشای خود نوشت:روز جمعه به باغ رفتم،بازی کردم،آش و کاهو خوردم و آبستن شدم!
(البته مقصودش این بود که شکمم باد کرد. )
خانم طلعت زرکوب معلم سابق مدرسه
(بر گرفته از کتاب خورشید ما خاموشان چاپ 1347)
:: نمونه هایی از ادبیات شفاهی به زبان اشاره عامیانه تهرانی در دهه 50
تف به کف دست کن و دو انگشتو رو شقیقه راه ببر بالای سر و ضربه بزن به کله طاسش (2) دیروز سوار ماشین ژیانش شد. ماشینش عین شتر بالا پایین می پرید!تف به کف دست کن و دو انگشتو رو شقیقه راه ببر بالای سر و ضربه بزن به کله طاسش موقع رانندگی یهو دید که زنی تو خیابون وایساده و ماشینشو نیگر داشت و به زنه بفرما زد و زنه سوار شد و تف به کف دست کن و دو انگشتو رو شقیقه راه ببر بالای سر و ضربه بزن به کله طاسش ماشینو راه برد و ماشینش بازم موقع رفتن عین شتر بالا پایین می پرید و یهو زنه گفت نیگر دار!و تف به کف دست کن و دو انگشتو رو شقیقه راه ببر بالای سر و ضربه بزن به کله طاسش ماشینو نیگر داشت و زنه با غضب گفت: من خیال کردم که سوار ماشینت شدم اما این که شتره! "
نقل شده به زبان عامیانه سبک قاجاری
" سیبیل باریکه کار چاق کن(علامت اسمی یک ناشنوای عامی به نام ح.ت.) رفت فولکس قورباغه ای قراضه خرید. و بعد از صبح تا شب با فولکسش رفت گردش و نصف شب شد و از فولکسش اومد بیرون و دید که کمرش قوز داره و با اخم و تخم گفت: اه...این فولکس بد مصب پشتمو عین پشت خودش قوزی و بد ریخت کرده! "
نقل شده به زبان عامیانه سبک رضا شاهی
:: نمونه ای از ادبیات مکتوب ناشنوایان در دهه 80
"...منهم نمیتوانستم مرغ را به خانه ببرم. علت اینکه نمیتوانستم مرغ را به خانه ببرم این بود که برای رفتن از مدرسه به خانه باید دو تا اتوبوس سوار می شدم. پس نمیتوانستم با یک دست کیف مدرسه را بگیرم و با دست دیگر مرغ زنده را!و بد تر از همه اینکه می ترسیدم مرغ تو اتوبوس ناگهان شروع کند به قد قد کردن و له له زدن و توجه مسافران را جلب کردن!و باعث خنده و استهزای مسافران شود!گاهی زنها و دختر های شیک و پیک و پر فیس و افاده هم سوار اتوبوس می شدند و ممکن بود که مرغ ناگهان فضله بیندازد روی دامن زنی و او اخمهایش را تو هم ببرد و با دستش دماغش را باد بزند و با عصبانیت بگوید: "اه...اه...پیف!..پیف!..پسره خیال کرده اتوبوس مرغدونیه! " و زنی دیگر هم بلند داد بکشد سرم و بگوید : " ای پسر!مگه ما زنا مرغیم که با خودت مرغ اوردی اتوبوس؟! " و بعد پیر زنی هف هفو با هفت قلم آرایش و بزک دوزک دستش را به طرفم دراز کند و خطاب به زنها بگوید: "این جوجه خروسه!یه مرغ کمش بوده،پا شده با مرغش اومده اتوبوس تا واسه خودش حرمسرای مرغی درست کنه!و واسمون بشه خروس آقا بالا سر!و قوقولی قوقو بخونه واسمون و مام واسش قد قد کنیم.... " (3)
بر گرفته از "پیک نیک در بیابان"
کامران رحیمی
شهریور 1390
سوئیس
پانویس:
(1) - رجوع کنید به مقاله " چرا ناشنوایان غلط می نویسند؟ "
(2) - علامت اسمی است به سبک اشاره قاجاری
(3) - این نوع ادبیات مکتوب را می توان به زبانهای عامیانه مدرسه ای و عامیانه رضا شاهی و همچنین عامیانه قاجاری بیان کرد و باعث خنده شدید دستجات مختلف ناشنوایان شد!
|