gototopgototop
English French German Italian Portuguese Russian Spanish

مقالات

ارتباط

نوشته های انتخابی

تحقیق و بررسی مسائل عمده توان بخشی ارتباطی اشخاص ناشنوا

بنام خدا
یکشنبه 7 خرداد 1374   ریاست محترم سازمان بهزیستی کشور با تشکر از مسئولان و کارشناسان دانشگاه علو [ ... ]


ادامه ...
 

چهره های ماندگار

خانه زبان اشاره ناشنوایان زبان اشاره فارسی سلسله مباحث زبان اشاره (11)
سلسله مباحث زبان اشاره (11) چاپ
■ نوشته : کامران رحيمي   
سلسله مباحث زبان اشاره (11)

(بحث شیرین روش شفاهی! )


ما در این مبحث باز هم بحث شیرین روش شفاهی داریم!و جالب اینجاست که هر چقدر در مورد روش شفاهی بحث و فحث کنیم، تمامی ندارد!
خلاصه عرض شود حضور خوانندگان ارجمند که متاسفانه در ایران در مورد روش آموزشی شفاهی تعریف کامل و جامع و دقیقی نشده است. و همچنین این روش آموزشی مهم مورد نقد و بررسی و تحقیق و تفحص همه جانبه کارشناسان قرار نگرفته است. و عده قلیلی فقط با شنیدن اینکه مثلا گفته شده فلان مدرسه با روش شفاهی اداره می شده، حقیقت را باور کرده و نسنجیده گفته اند که:" بلی! فلان مدرسه با روش شفاهی اداره می شده!"بدون اینکه خود یک ساعت معلمی یا تمرین سخن آموزی با کودکان ناشنوا را کرده باشند،یا قبل از گفتن و نوشتن در مورد این روش ،نکوشیدند تا شناخت مختصری در مورد مکاتب آموزشی ناشنوایان داشته باشند، یا نظرات کارشناسان خبره را جویا شوند، و از همه مهم تر اینکه بدون شناخت کافی از مکتب آموزشی شفاهی، تا توانستند با دلایل سطحی و غیر علمی در مورد این روش قلمفرسایی کردند.غافل از این که اینگونه نسنجیده نوشتن و تعریف بی جا کردن از روش آموزشی معمولی یک مدرسه، بعد ها برای خود مسئولان همان مدرسه گرفتاریها درست خواهد کرد.

من در این مباحث قصد تخطئه یا کم جلوه نشان دادن کار هیچکس را ندارم.ضمنا بر له یا علیه هیچ کس هم جبهه گیری نمیکنم. و زحمات تمامی کسانی را که برای بهبود آموزش و پرورش ناشنوایان یا رفاه آنها کوشیده اند را پاس می دارم. و مطرح کردن برخی از مسایل آموزشی ایام سپری شده فقط برای آگاهی نسل امروز و برنامه ریزان آموزشی ناشنوایان است.
در این مبحث تلاش می شود به اختصار چون و چرایی ایده پیاده کردن مکتب شفاهی و نیز علل عدم توفیق آن گفته شود.
با جرئت میتوان گفت آن مسئولان گرامی ای که در دهه 40 نقشه پیاده کردن مکتب آموزشی شفاهی را در سر می پروراندند و با تبلیغات زیاد نیت و هدف خود را اعلام داشتند، در نیمه راه متوجه شدند که اولا امکان پیاده کردن مکتب شفاهی در ایران نیست ، دوما خودشان هم آنچنان تجربه و توانایی پیاده کردن این مکتب دشوار را نداشته اند. میتوان گفت که آنها احتمالا وقتیکه پی به دشواری این کار بردند ، دیدند که نه راه پس دارند نه راه پیش! و احتمالا فرصت پس گرفتن حرفشان را هم نداشته اند، یا اینکه تبلیغات پیاده کردن مکتب شفاهی آنچنان در اذهان عامه جا گرفته بود که امکان زدودن آن از اذهان میسر نبود!این موضوع مرا به یاد چند داستان واقعی می اندازد: در مدرسه باغچه بان یوسف آباد تهران روزی پسر بچه ای به نام حسن ، موی سرش را با تیغ زد و بعد از آن معروف شد به حسن کچل!و اما حسن کچل پس از آن هیچ وقت موی سرش را با تیغ نزد و همیشه زلف زبر و پر پشتی داشت، بعد بزرگ شد و استخدام شد و ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد و همه همچنان او را حسن کچل خطاب میکردند با اینکه میدیدند روی سرش زلف پر پشتی دارد! و یا سه نفر دیگر هم در دهه 30 موهای شان را مدل موهای ژیگولوهای دهه های 30 و 40 آرایش میکردند و معروف شده بودند به هوشنگ ژیگول و ممد ژیگول و پرویز ژیگول(1) و بعد ها که در میانسالی موهای جلوی سرشان ریخته شد، یا برف پیری بر باقیمانده موهایشان نشست و به طور کلی دیگر ریخت ژیگولوها را نداشتند،اما ناشنواها همچنان به آنها می گفتند:هوشنگ ژیگول و ممد ژیگول و پرویز ژیگول!انگار برای ناشنواها، زمان حال همان زمان دهه های 30 و 40 است!و چه بسا بسیاری از آنها ژیگولوهای ده های 30 و 40 را ندیده بودند!! یا پسر بچه ای معروف شده بود به علی کوچولو یا علی ریزه میزه! و در جوانی یک دفعه قد کشید و شد غول تقریبا یک متر و نود سانتی متری! ولی دوستانش همچنان صدایش میکردند:علی کوچولو! علی کوچولوی نیم وجبی کجا و علی غول یک متر و نود سانتیمتری کجا! و از این نوع داستان ها حتی برای تیپ های مختلف شهری هم پیش آمده بود!مثلا روزی روزگاری، در محله های جنوب تهران، زنی بود فحاش و بی تربیت و زبان دراز ومعروف شده بود به فخری سلیطه!(2) و بعد ها بنا به تغییر زمانه،او شد پارسا و مومن و چادری ، ولی مردم همچنان او را به اسم فخری سلیطه به همدیگر معرفی می کردند! و این زن بیچاره هی با خواهش و التماس میگفت :"آقا جان! خانوم جان! باور کنین دیگه سلیطه نیستم!مومن و با خدا و زبون کوتام! دیگه نگین فخری سلیطه!"اما کو گوش شنوا! خلاصه از این نوع داستانها زیاد است. غرض از مطرح کردن این مسایل این بوده که دانسته شود وقتی که انگی به پیشانی کسی یا موسسه ای زده شد، حالا حالا ها پاک نمیشود! همانطور که انگ شفاهی بودن مدرسه نیمروز 45 سال است که بر پیشانی مدرسه نامبرده ماندگار شده و پاک شدنی نیست! خوب شد که نگفتند مدرسه نیمروز امامزاده هم بوده و معجزه هم میکرده و زبان شاگردان لال را شفا میداده و بلبل زبان تحویل پدر و مادرهای شان میداده!

حالا برویم سر موضوع اصلی:
باید این حقیقت را بپذیریم که مکتب آموزشی شفاهی خود دارای قواعد و قوانین و مقررات بین المللی خاص و دشواری می باشد. و پیاده کردن کامل آن به سهولت مونتاژ کردن ابزار یک کارخانه نیست. و مسئولان کشورهایی که چند قرن خود بنیانگزاران و منادیان این مکتب آموزشی دشوار بوده اند، رفته رفته با مشاهده تغییرات اوضاع و احوال زمانه و نیز به وجود آمدن شرایط اجتماعی جدید دانستند که این روش، روشی پر هزینه و پر مشقت است و خواستاران اندکی دارد. ضمنا دانستند که این مکتب نمیتواند به آسانی خودش را با ًعصر تخصص " وفق دهد. زیرا "تخصص" و"متخصص شدن"در یک حرفه، وقت و دقت و آموزش و حوصله بسیار می خواهد و نمیتوان همزمان دو هندوانه را با یک دست گرفت: هم به شاگردان به خوبی سخن گفتن یاد داد و هم متخصص شان کرد تا پس از فارغ التحصیل شدن بتوانند در بازار کار به آسانی نان خود را بدست آورند.
واقعیت این است که در این دور و زمانه ،هر کشوری که اهمیت به"تخصص"ندهد، بازنده است!
من در این مبحث می کوشم تا با دلایل و شواهد و مدارک غیر قابل انکار در رد روش شفاهی وجود نداشته در مدرسه نیمروز بحث کنم. مسلم است که این بحث هم آخرین بحث نخواهد بود و چه بسا علاقمندان و بخصوص منتقدانی نظرات شان را در رد یا قبول عقایدم ابراز خواهند داشت.
اینجانب در مبحث (6) در حد توان خود در رد وجود روش شفاهی در مدرسه نیمروز توضیحاتی دادم و متاسفانه هیچ کس تاکنون به سوال اصلی من در آن مبحث که پرسیده بودم:نیمروزیها اشارات را از کجا آموختند؟ پاسخ نداده است. اگر یک نفر به همان سوال اصلی اینجانب پاسخ قانع کننده میداد، مطمئنا تمامی حرفهایم را در مورد شفاهی نبودن روش آموزشی نیمروز پس میگرفتم. لذا من پاسخ سوالم را در این ضرب المثل پر معنای ایرانی می جویم:

 

از کوزه همان برون تراود که در اوست!(3)

بنابر این نتیجه میگیریم که از مدرسه نیمروز شاگردانی فارغ التحصیل شدند که"زبان مدرسه ای"داشتند! ضمنا بنا به دلایل زیر بودن روش شفاهی در نیمروز را رد میکنم:


الف:ساخته شدن الفبای دستی شهبازیان ( تصویر آن در سلسله مباحث زبان اشاره (3) موجود است.)
ب:پخش و نشر شدن الفبای دستی شهبازیان توسط آقای پاکزاد در مقام دبیری کانون ناشنوایان ایران.
ت:استفاده وسیع و ماهرانه ناشنوایان نیمروزی از زبان مدرسه ای.


و ضمنا لازم به توضیح است که ناشنوایان نیمروز آنچنان با مهارت و استادی اشارات مدرسه ای را بکار میبردند که تا 99% شبیه زبان مدرسه ای نظام مافی ها و باغچه بانی های شماره 1 و2 و3 در دهه 50 بوده است! و وقتی که بیشتر آنها در دهه 50 به خانه فرهنگی جوانان ناشنوای ایران به مدیریت اینجانب مراجعه میکردند و از اینجانب و اعضای هیئت مدیره به نامهای آقایان محسن لوح موسوی و بهروز مبشری و مسعود سعادتی و خسرو خوشپور با زبان مدرسه ای تقاضای صدور کارت عضویت میکردند، ما نمی توانستیم تشخیص دهیم که آنها از کدام گروههای تحصیل کرده تهرانی هستند!زیرا آنچنان استادانه با لهجه اشاره ای تهرانی با ما صحبت میکردند که نمی شد باور کرد آنها تربیت یافتگان مکتب آموزشی شفاهی بوده اند!
بنابر این میتوان قاطعانه گفت شاگردان نیمروزی در خود مدرسه اشارات زبان مدرسه ای را ساخته و با این زبان دائم با یکدیگر ارتباط گفتاری بر قرار میکردند و این مسئله ثابت میکند که "مکتب آموزشی شفاهی"در آن مدرسه بکار برده نمی شده که هیچ،از مکتب آموزشی باغچه بان استفاده می شده آنهم با کم استفاده کردن از الفبای گویای باغچه بان! (اینجاست که میگویم تا 99 در صد!). ضمنا لازم به یادآوری است که در ًمکتب آموزشی شفاهی "به طور کلی نه از الفبای دستی استفاده می شود و نه از الفبای گویا. زیرا پیروان این مکتب عقیده دارند هر نوع استفاده از الفباهای دستی نهایتا منجر به استفاده از اشاره می شود. در این مکتب دستهای معلمان و شاگردان بیکار هستند و تنها دهان و لبهایشان فعال می باشد. و"الفبای دستی شهبازیان"ثابت میکند که سازنده آن مکرر از الفبای دستی یا گویا و نیز "اشارات درسی" استفاده میکرده و نهایتا به مرتبه استادی رسیده و توانسته الفبای دستی خاص خودش را اختراع کرده و آماده استفاده ناشنوایان قرار دهد! پس نتیجه میگیریم که اگر واقعا مدیر مدرسه نامبرده اعتقاد به ًروش شفاهی"داشت ، محال بود اجازه دهد دانشجوی سابق خودش که بعدا معلم و معاون مدرسه اش شد،"الفبای دستی شهبازیان"را بسازد و بد تر از همه اینکه خود ایشان هم در مقام دبیری کانون ناشنوایان ایران اجازه چاپ و نشر آن را بدهد!

و جالب اینجاست شخص محترمی هم با وجود اینکه میدانست نیمروزیها در همه جا اشاره میکنند و عکسها و مدارک آن موجود است ، با وجود اینکه میدانست خانم شهبازیان استاد مسلم الفبای دستی ساختن هستند، و با وجود اینکه میدانست آقای پاکزاد مهر تایید بر الفبای دستی شهبازیان زده و مجوز چاپ و نشر آنرا گرفته است، و با وجود اینکه میدانست تمامی معلمین نیمروز که به قول ایشان روزی و روزگاری دانشجویان تربیت معلم بوده و زیر نظر دو استاد پاره وقت روش شفاهی را آموخته اند و اما از زیر دستان آنها و استادان شان به جای شاگردان سخن گو،شاگردان اشاره کن رد شده اند، همچنان غیر مستقیم اصرار به بودن روش شفاهی در نیمروز می کند! حالا بد نیست در مورد دانشجو بودن معلمین نیمروز در تربیت معلم استثنایی کمی بحث کنیم:
در مبحث 6 نوشتم هیچکدام از معلمین مدرسه نیمروز دوره خاص روش شفاهی و نیز کار آموزی اجباری در این زمینه را ندیده بودند غیر از آقای پاکزاد. دلیلش این است که سال 1344 که سال تاسیس مدرسه نیمروز بوده، در ایران مکتب آموزشی شفاهی بطور رسمی و قانونی مطابق با استاندارد بین المللی دایر نبوده است.و تا قبل از سال 1347(سه سال بعد از تاسیس نیمروز) هنوز مرکز تربیت معلم استثنایی تاسیس نشده بود. و معلمین نیمروز هم همان معلمهای آقای باغچه بان بودند که از او جدا شده بودند و فقط روش آموزشی خاص باغچه بان را آموخته بودند. و گزارش مورخه 9 آبان 1389 سایت "مرکز تربیت معلم نسیبه" سال تاسیس تربیت معلم استثنایی که در ذیل می آید را دقیقا بیان میکند:

 

"در سال 1347 اساسنامه مرکز تربیت معلم کودکان استثنایی به تصویب شورای عالی آموزش و پرورش رسید.دارندگان دیپلم کامل متوسطه با گذراندن یک سال تحصیل در این مراکز به تدریس مدارس ابتدایی کودکان استثنایی می پرداختند.
مرکز تربیت معلم شهید رجایی نیز از سال 1354 تا سال 1358به عنوان دانشسرای عالی دختران مورد بهره برداری قرار گرفته و از سال 1358 تا 1361مرکز تربیت معلم پسران بوده است."


پس تا اینجا تاریخ تاسیس تربیت معلم معلوم شده است. و نتیجه می گیریم که از سال 44 تا 47 مدرسه نیمروز به مدت سه سال با همان کادر جدا شده از مدرسه باغچه بان اداره می شده بدون دانشجویان تعلیم دیده در تربیت معلم. سوال این است: در این مدت روش آموزشی نیمروز چگونه بود؟بی شک میتوان گفت همان روش آموزشی باغچه بان بوده. زیرا تمامی معلمین آنجا سالها کار آموزان آقای باغچه بان بوده اند. و اگر دو مسئول مدرسه نیمروز در سال 47 استادان پاره وقت تربیت معلم شدند، و تا حدود ناچیزی توانستند دانشجویانی را برای روش شفاهی تربیت کنند ،یک سال وقت می خواست تا دانشجویان فارغ التحصیل شوند (از نظر استاندارد بین المللی، آموخته های ًروش شفاهی" این دانشجویان کافی و وافی نبوده است. ).پس آن دانشجویان با دانش اندک در زمینه شفاهی در سال تحصیلی 49 معلم می شدند. و حداکثر دو سال زمان می خواست تا آنها از مرتبه آموزگاری مبتدی به آموزگاری با تجربه برسند، پس سال تحصیلی می شده سال 51. و از سال تحصیلی 51 تا سال 58 که آقای پاکزاد باز نشسته شد، آیا امکان داشت دانشجویان سابق آن دو مسئول مدرسه، ظرف 7 سال در کنار معلمین قدیمی که تعلیم دیده مکتب آموزشی باغچه بان بوده و نسبت به آنها حق ارجحیت داشته اند، شاگردان را با روش شفاهی تربیت کنند؟آیا امکان داشت دو گروه از معلمین با دو روش آموزشی متفاوت شاگردان را "متکلمان بی اشاره" تربیت کنند؟ضمنا مهمترین مسئله اینجاست با توجه به پاره وقت تدریس کردن استادان مامور در تربیت معلم ،چه کس یا کسانی مدرسه نیمه وقت نیمروز را اداره میکرده است؟ خود مدرسه شفاهی نیاز مبرمی به مدیر و معاون تمام وقت دارد تا با نظارتهای علمی و کارشناسی دائم خود باعث شوند هم تدریس بخوبی انجام شود و هم برنامه تکلم آموزی به نحو رضایت بخشی پیش رود. پس نتیجه میگیریم که با وجود تدریس کردن پاره وقت دو مسئول سابق مدرسه نامبرده در تربیت معلم و با وجود نیمه وقت بودن آن مدرسه و با وجود حجم زیاد دروس اجباری و با وجود فعالیت معلمین قدیمی با آموخته های روش باغچه بان،و با توجه به اینکه ساختمان مدرسه نامبرده واجد شرایط استانداردهای بین المللی روش شفاهی نبوده، و چند مشکل اصلی دیگر که بیان آنها باعث اطناب کلام می شود، لذا واضح و روشن است که در آنجا مطلقا نمی شد شاگردان را با روش شفاهی و مطابق با استاندارد بین المللی تربیت کرد! و مهمترین اصل این است که در هیچ کجای دنیا امکان ندارد مکتب آموزشی دشوار و پر هزینه و معتبری مثل شفاهی توسط دو استاد پاره وقت در کوتاه زمان پیاده شود و نتایج رضایت بخشی داشته باشد. به قول شاعر:

 

روز ها باید که تا یک پنبه دانه ز آفتاب
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو، یا شاعری شیرین سخن(4)


واقعیت این است که اگر یک مدرسه شفاهی بخواهد از صفر شروع کند تا به مرحله باز دهی رضایت بخش برسد، حداکثر 20 سال (دو نسل) وقت لازم دارد. بنابر این پیاده کردن مکتب آموزشی شفاهی در کوتاه مدت توسط دو استاد پاره وقت و با امکانات ناچیز آموزشی و با دو کادر آموزشی مختلف (کادر قدیمی با روش باغچه بان و کادر جدید با روش شفاهی) و با فضای آموزشی تنگ و با نیمه وقت بودن مدرسه و با حجم زیاد دروس اجباری و دهها کمبود و اشکال کوچک و بزرگ دیگر عملا غیر ممکن بوده است.
و این واقعیت را بپذیریم که : اگر پیاده کردن روش شفاهی در دهه های 30 و 40 امکان داشت ، خود مرحوم باغچه بان مدرسه اش را با همین روش اداره میکرد!
در خاتمه بد نیست باز هم یاد آوری کنم هدف از مطرح کردن مطالب فوق، کم ارزش نشان دادن زحمات مسئولان گرامی مدرسه نیمروز نبوده ؛ بلکه برای معرفی بهتر"مکتب آموزشی شفاهی"و مشخص کردن مرز بندی های مکاتب آموزشی ناشنوایان و نیز صحیح تر گفتن تاریخ آموزش و پرورش آنهاست.

 

کامران رحیمی
اردیبهشت1390
سوئیس

 

پانویس:


(1)- ژیگول، مخفف ژیگولو(کلمه فرانسوی): دختر باز!
(2)-سلیطه:زن دراز زبان.دهخدا
(3)- هرچیزی که در کوزه باشد،از سوراخ یا شکاف کوزه همان چیز بیرون می آید.اگر روغن باشد درون کوزه،همان روغن بیرون می آید. و اگر آب باشد آب بیرون می آید نه دوغ!
(4)- دانه پنبه بسیار وقت می خواهد تا بوسیله آفتاب رسیده شود و بعد آن را تبدیل به نخ کنند و نخ را خرقه(جامه ای از قطعات مختلف دوخته شود.فرهنگ واژگان فارسی به فارسی) برای پارسا و مومن(زاهد) کنند و یا از آن طناب(رسن) درست کنند برای خر (حمار) و وقت بسیار می خواهد تا یک کودک از روی استعدادش دانشمندی(عالم) خوب یا شاعری شیرین سخن شود.

 

آیتم های مرتبط