|
سلسله مباحث زبان اشاره (9)
باز هم درباره مکتب آموزشی باغچه بان
در مبحث 8 مختصری در باره "مکتب آموزشی باغچه بان" گفتم. با توجه به اینکه در این برهه از زمان موضوع تعلیم و تعلم ناشنوایان از اهمیت خاصی برخوردار است ، و با توجه به اینکه آینده محصلان ناشنوا منوط است به آموخته های مفید و لازم مورد نیاز جامعه و بازار کار،لذا تصمیم گرفتم در این مورد باز هم بنویسم تا شاید کمکی به بهبود وضع آموزش و پرورش ناشنوایان شود.اینک دنباله مطلب:
واقعیت این است که بیش از 40 سال مسئولیت آموزش و پرورش ناشنوایان ایرانی و نیز شکل و فرم دادن به آن به عهده آقای باغچه بان بود. و اگر دقت کرده باشیم می بینیم که سیستم آموزشی او در ابتدا فقط منحصر به آموزش نوشتن و خواندن به شاگردان ناشنوا بود.و بعد ها بنا به ضرورت زمانه، خواندن و نوشتن ابتدایی تبدیل شد به روش جامع آموزشی که میتوان به آن "تخصص آموزی" هم گفت. یعنی سیستم آموزشی اش یا به عبارت دیگر مکتب آموزشی اش چند مرحله دشوار تر و حرفه ای تر و مدرن تر شد. و این تغییر و تحول اساسی نشان دهنده این موضوع است که آقای باغچه بان میدانست در عصر موتور روش تعلیمی عصر شتر بدرد نخور و بی فایده است! او میدانست در عصر موتور مکتب خانه یعنی هیچ! و کتب درسی قاجاری یعنی کشک! او میدانست جامعه ای که روزی و روزگاری فقط راضی بود به خواندن و نوشتن ناشنوایان و با به به ! و چهچه! از کارهایش استقبال میکرد، دیگر کارهای ابتدایی او را کهنه و قدیمی میدانست. و صد البته خود ناشنوایان هم دیگر راضی به داشتن شغلهای عصر شتری مثل پادویی و رنگرزی و شاگردی و کفاشی و خیاطی و قصابی نبودند. به این علت، هم او و هم شاگردان جدیدش راضی به کارهای قدیمی نبودند که شتاب تغییر و تحولات اجتماعی را به عیان میدیدند و با پوست و گوشت خود لمس میکردند. اینجاست که می بینیم یکهو توی مدرسه باغچه بان هم درس و مشقهای عصر شتری تبدیل شدند به درس و مشق های عصر موتوری! و سواد آموزی در حد:
- "من آمدم ."
- "بابا نان داد."
- "مامان آش پخت."
دیگر کفایت نمیکرد و بسیار قدیمی و کهنه شده بود! و شاگردانی که روزی و روزگاری راضی بودند به کم سوادی و چند جمله صحیح گفتن و نیز داشتن شغلهای ساده و کم در آمد ،دیگر کم سوادی و چند تا جمله و کلمه گفتن و شغلهای پیش پا افتاده کم در آمد را دون شان خود میدانستند و آنها را به دیده تحقیر می نگریستند. زیرا آنها هم دنیا را بسیار تغییر شکل یافته می دیدند و ضمنا آگاهی های شان خیلی بالا رفته بود و غرور و توقع و خواسته های به حق شان هم خیلی افزایش یافته بود!آنها شغل هایی مثل نقشه کشی و حسابداری و مربیگری و معلمی و کارمندی و مهندسی و مدیریت و متخصص شدن در کار های فنی و صنعتی و غیره را می خواستند و خود را کم تر و کوچک تر از شنواها نمیدانستند! واقعیت این است که مظاهر تمدن مثل اتومبیل و اتوبوس و کامیون و قطار و هواپیما توقعات آدمیزاد را بالا میبرند! آدمیزادی که روزی و روزگاری بی سوادی یا کوره سواد داشتن برایش عادی بود، دیگر در عصر موتور نمیتوانست این گونه بیندیشد. چنین انسانی جهش می خواست. پیشرفت می خواست.دانش و آگاهیهای بیشتری می خواست. رفاه می خواست. استقلال مالی داشتن و سر بار والدین و جامعه نشدن را می خواست.و اینجاست که آقای باغچه بان در عصر موتور کاری کرد کارستان! تعلیم و تعلمی برای شاگردانش ساخت که هم سود معنوی به آنها رساند و هم سود مادی و هم متضمن سعادت واقعی آنها شد! و اینک می بینیم که تمامی کارهایش ماندگار شده است و بسیاری از آگاهان و شیفتگانش قدر و ارزش کارهایش را میدانند.و سرگذشتش را با اشتیاق تمام می خوانند.
براستی او مردی بود که همیشه همگام با زمان پیش میرفت. راز موفقیتش همین بود!
اولین مدرسه با روش تلفیقی
اکنون می خواهم حکایتی از اولین مبتکر روش تلفیقی بگویم :
در دهه 30 مدیر مدرسه معمولی "بیژن مه داد" اعلام کرد که شاگردان ناشنوا را هم می پذیرد و به آنها هم خواندن و نوشتن یاد میدهد. و چند تایی شاگرد ناشنوا داشت و اتفاقا یکی از آنها هم من بودم. و اما پس از مدت کوتاهی والدین شاگردان ناشنوا دیدند که کودکانشان چیزی نیاموخته اند و همچنان بی سواد مانده اند. بالاخره آنها فرزندان شان را از مدرسه بیژن مه داد بیرون آوردند و با جستجو های زیاد مدرسه باغچه بان را پیدا کرده و فرزندان شان را آنجا گذاشتند. چرا مدیر مدرسه بیژن مه داد نتوانست به کودکان ناشنوا خواندن و نوشتن بیاموزد ؟ پاسخش این است که مدیر مدرسه مزبور تخصصش در آموزش به شنواها بود، نه آموزش به ناشنواها. و ضمنا تعداد قلیل شاگردان ناشنوا در میان انبوه شاگردان شنوا و در میان سرو صدا ها و هیاهوهای کودکان شنوا به فراموشی سپرده می شدند! واقعیت این است که جایی که خانه و مکان آموزشی خاص شنواها بوده و الویت تمامی برنامه ریزی ها هم برای شنواها بوده، ناشنواها به حاشیه میرفتند و آموزش به آنان به حالت تعلیق در می آمد. واقعیت این است که جایی که سیستم آموزشی اش بر مبنای شنیدن بود و با شنیدن می شد باسواد شد،لذا امکان نداشت با گوشهای بسته چیزی آموخت! و واقعیت این است که جایی که شاگردان شنوایش از نظر گفتاری و داشتن گنجینه لغوی چندین سال جلو تر و برتر از شاگردان ناشنوا بودند، نمی شد آنها را متوقف کرد تا شاگردان ناشنوا شروع به آموختن بکنند و نهایتا گنجینه لغوی شان به حد گنجینه لغوی شنواها برسد و بعد بتوانند با شاگردان شنوا از برنامه های آموزشی یکسان بهره مند شوند. پس نتیجه میگیریم که اصلا نمی شود ناشنوایان را با شنوایان در یک مدرسه گذاشت. برای همین بود که اولین طرح روش تلفیقی در دهه 30 با شکست روبرو شد.
کامران رحیمی
دی/89 |