|
سلسله مباحث زبان اشاره (2)
در مبحث گذشته گفتیم که آقای باغچه بان برای شاگردان کلاسهای درسی خودش زبان اشاره مدرسه ای درست کرد.اکنون کمی به عقب برگردیم:
او در خاطراتش نوشت وقتیکه تابلوی مدرسه کرولالها را به دیوار مدرسه نصب کردم،عوام متعصب به خشم آمده و به تابلویش سنگ اندازی کرده و بعد آنرا پایین کشیدند!
این مسئله واقعا حیرت آور است! نشانه فقر علمی و فرهنگی جامعه ما در قدیم است.مردی که میخواست به نجات کسانی بشتابد که در حاشیه جامعه قرار داشتند و از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. و آرزو داشت تا بلکه بتواند کاری کند که آنها در کلاسهایش اقلا بتوانند بنویسند و بخوانند، چنین با بی مهری و پرخاشگری عوام روبرو شده بود.و اما خوشبختانه او بیدی نبود که به این باد ها بلرزد و با پافشاری و اصرار خودش توانست شاگردانش را خواندن و نوشتن بیاموزد.اما در ابتدا، کار آسان نبود. به قول حافظ:
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها (1)
با کدام پشتوانه تجربی؟با کدام وسیله؟چگونه؟دهها مانع جلوی پایش بود.هر کس هم جای او می بود با چنین معضلات بزرگی روبرو میشد.پس برای اینکه با شاگردان ناشنوایش که طبعا لال هم بودندارتباط برقرار کند ،از اشارات کمک گرفت. اکثراشارات هم حتما ابتکاری و اختراعی خودش بود!دلایل زیادی صحت این ادعایم را اثبات میکند.یکی از آنها عدم شباهت بسیاری از اشارات مدرسه ای با اشارات ناشنوایان عوام عصر رضا شاهی است: اشارات مدرسه ای مثل پسر و دختر و پدر و غیره که عوام ناشنوا آنها را بکار نمیبردند و جور دیگری بکار میبردند. در آن زمان در تهران قدیم دو گروه ناشنوا بود:ناشنوایان عوام و ناشنوایان محصل.البته ناشنوایان محصل از نظر تعداد جمعیت کمتر از ناشنوایان عوام بودند. معلوم است که این " اشارات ارتباطی اولیه مدرسه ای " بین معلم و شاگردان را، شاگردان خودشان به تنهایی درست نکردند.محال بود که شاگردان ناشنوا بتوانند خودشان اشارات اولیه را درست کنند. خیلی ها می پندارند که اکثر اشارات مدرسه ای را خود ناشنوایان محصل ساختند!اما چنین نیست. همانطور که تکلم کردن برای کودکان شنوا آموختنی است، پس اشاره گروهی هم آموختنی است. توجه کنید! میگویم اشاره گروهی نه عمومی. چون فقط گروه معدودی از محصلین ناشنوای آن زمان آنهم فقط در تهران آنرا بکار میبردند.اصولا کودکان شنوا بدون شنیدن سخنان پدر و مادرشان نمیتوانند حرف زدن یاد بگیرند و کودکان ناشنوا اشاره و حرف زدن را باید از چه کسی می آموختند؟بنابر این یکی باید می بود تا به آنها هم اشاره یاد بدهد و هم حرف زدن را. پس بیشتر اشارات مدرسه ای ابتدایی را آقای باغچه بان درست کرد آنهم با شکل و فرم دادن آنها به سبک و روش و سلیقه خودش که عمر بعضی از آنها به بیش از هفتاد سال می رسد. و به مرور زمان بر اثر نیاز روز افزون برای گفتگوهای بیشتر، همان شاگردان اشارات جدیدتری را درست کردند و قاطی اشارات ساخته شده آقای باغچه بان نمودند تا بتوانند بیشتر حرف یزنند و منظور هم را بفهمند. یا به عبارت دیگر کمتر لال بازی کنند و بیشتر اشاره. پس باید اذعان کرد که هرکس جای آقای باغچه بان می بود مجبور می شد که اول از اشاره برای ارتباط اولیه و آشنایی با شاگردانش استفاده کند و به مرور زمان بر اثر تجربه اندوزی چگونگی گفتن را با روشهای خاص به شاگردان بیاموزد. پس نتیجه میگیریم که در مدرسه او، اول اشاره بود بعد گفتار!نمیتوان ادعا کرد در آن زمان می شد به جای اشاره از گفتار استفاده کرد. این فرضیه غلطی است!اگر چنین چیزی امکان داشت مسلم است که او خودش اینکار را میکرد!همانطور که برای شاگردان شنوایش کرده بود.و مسلم است روش سختی هم نبود.چند سالی بود که او معلمی شاگردان شنوا را کرده بود و به رموز معلمی کاملا واقف و آشنا و مسلط شده بود. اما همان زمان دانست که با روش خاص تدریس به شاگردان شنوا نمیتوان به همکلاسان ناشنوای آن شاگردان هم درس بدهد. این را همه معلمهای کلاس اول ابتدایی ناشنوایان به خوبی میدانند. بنابر این او دانست که باید برای ناشنوایانش روشی دیگر سوای روش شاگردان شنوا بسازد. اما متاسفانه واقعیت این است که بدون تجربیات اولیه محال بود به شاگردان کرولال عهد رضا شاه زبان آموخت آنهم دست تنها. کاری را که بایستی از صفر شروع میکرد آنهم بدون داشتن تجربه و بدون داشتن ابزار اصلی،کاری بس دشوار و طاقت فرسا بود. لذا آسان ترین راه ارتباط با ناشنوایان کلاسش همانا ابتدا استفاده کردن از اشارات ابتدایی و خام اولیه ساخته شده توسط خودش بود تا بعد ها زمینه ای شود برای کشف روشهای تدریس وگفتار آموزی.
ممکن است که بعضی ها سوال کنند که آقای باغچه بان چگونه اشاره را آموخته بود در حالیکه در میان خانواده و فامیلش ناشنوا نبود؟ مسلم است که اوپس از پذیرش شاگردان ناشنوایش برای کسب اطلاعات سراغ ناشنوایان عوام آن عهد رفته بود و اشارات و گفتگوهای آنها را دیده بود و کم و بیش اشاراتی را از آنها آموخته بود که بعد ها بدردش خورد. پس وقتیکه در کلاسش توانست با اشاره تا حدودی با شاگردانش ارتباط بر قرار کند ، و تا حدودی با روحیات و خلقیات و استعدادهای مختلف آنها آشنا شود، آنگاه شروع کرد به یاد دادن کلمات با گفتار آنهم به کندی و با اتلاف وقت بسیار،آنهم بطور آزمایشی.(2) مسلم است که در ابتدا نمی دانست چگونه و با چه روشی گفتار را به شاگردانش بیاموزد.او به مرور زمان تجربه کسب کرد و توانست تا حدودی گفتار را با اشاره به آنها بیاموزد. بعد که شاگردانش تا حدودی توانستند کلماتی را تلفظ کنند، برای بیشتر یاد دادن و یاد گرفتن، هم او و هم شاگردانش در ماندند. چون برای به زبان آوردن شاگردان آنهم در حد نیاز، تنها اشاره و گفتار کفایت نمیکرد. زیرا چشم ها نمیتوانستند دقیقا عمل گوشها را انجام دهند. با چشم لبخوانی سهل و آسان و شمرده شمرده و آهسته آهسته کردن کجا و با گوش سریع و تمام و کمال شنیدن کجا! دیکته نوشتن یک صفحه از کتاب درسی را با گوش می توان سریع و در چند دقیقه انجام داد و با چشم بسیار کند و بطئ و شاید با یک ساعت وقت تلف کردن. پس او بدنبال طریقه ای می گشت تا چگونگی نشان دادن کلمات را به شاگردانش که بجای شنیدن با گوش می بایست با چشم می شنیدند را بیاموزد و به آنها شانس بیشتری برای آموختن و حرف زدن بدهد. اینگونه بود که طرح بدیع و جالب و مهم ایجاد " الفبای گویا " را پیاده کرد. مسلم است که این طرح در ابتدا کامل و جامع و بی عیب نبود و نیاز او و شاگردانش را بر طرف نمیکرد.پس به مرور زمان بر اثر کار و تحقیقات زیاد توانست به نقاط ضعف و قوت الفبای گویا پی ببرد و با تغییرات و اصلاحات مفید آنرا تا حدود زیادی قابل استفاده برای آموزش ناشنوایان کند و بعد ها زمینه پیشرفتهای درسی و تکلمی شاگردان را تا مراحل دانشگاهی فراهم نماید. در این مورد باز هم به کتاب ثمین باغچه بان رجوع کنید.(بد نیست یاد آوری شود که منظورم الفبای گویا ی دهه های ده تا چهل است که رفع نیاز آموزشی شاگردان آن زمان را میکرد.)
خلاصه میتوان گفت که اشاره و گفتار اگر لوکوموتیوهای آموزشی ناشنوایان بودند،الفبای گویا لوکوموتیو کمکی یا یدکی بود! شما دیده اید که رانندگان قطار وقتی که می بینند واگن ها و بار ها زیاد و سنگین هستند و لوکوموتیو اصلی قادر به حمل آنها نیست ، پس لوکوموتیو کمکی را به عقب لوکوموتیو اصلی می بندد و خودش سوار لوکوموتیو اصلی می شود و با یک گاز دادن هردو لوکوموتیو را هم زمان به حرکت در می آورد تا فشار به لوکوموتیو اصلی وارد نشود و احیانا موتورش نسوزد و در میانه راه متوقف نشود.اینجاست که لوکوموتیو یدکی کمک به امکان حمل صحیح و قطعی بار تا مقصد می کند. بنابر این الفبای گویا برای آقای باغچه بان و شاگردانش حکم لوکوموتیو یدکی را داشت و وجودش جزو ایزار اصلی و اساسی و مهم و واجب آموزشی ناشنوایان شد. و بدون آن آموزش ناشنوایان ایران لنگ می ماند.در اینجا بایستی صد آفرین به نبوغ و ابتکار آقای باغچه بان گفت!زیرا این ابتکارش کمک زیادی کرد به گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان و نیز تا حدود زیادی کمک کرد تا آنها تکلم کردن را بیاموزند و نیز استعدادهای ذاتی خود را کشف کرده و بپرورانند و مهم تر از همه اینکه زمینه ای شد برای آنها تاتحصیلاتشان را تا سطح دانشگاهها ادامه دهند. و با جرئت میگویم که آن زمان تکلماتی را که ناشنوایان ایران میکردند بسیاری از ناشنوایان جهان نمیکردند! آنها یا الفبای دستی داشتند که فقط شکل حروف را در هوا یا در دستها نشان میداد و کمکی به تلفظ صحیح کردن نمیکرد. یا مثل بعضی از کشورهای اروپایی بالاجبار دستهایشان را میبردند پشتشان و با مکافات و دردسرهای بسیارحرف میزدند و در این زمینه ناشنوای میانسال اروپایی به من گفت که معلمهای قدیم گاهی با چوبهای باریک شاگردان راکتک میزدند تا اشاره نکنند.
باز هم برویم سر مطلب اصلی: گفتیم که الفبای گویای اولیه که سالها در ایران استفاده می شد متاسفانه کامل و بی عیب نبود.یک سری اشکالات و نارسایی هایی داشت که برای رفع آن می بایست همت کرد. زیرا زمانه تغییر کرده بود و نیاز های جدید عین نیاز های قدیم نبود.در این مورد در مبحث سوم بحث خواهیم کرد.
پانویس:
(1) که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
شرح شعر:
عاشقی نخست به نظر سهل و آسان آمد لیکن در این راه دشواریها پیش آمد.
شرح از دکتر خلیل خطیب رهبر. صفحه اول. دیوان غزلیات حافظ شیرازی.انتشارات صفی علیشاه.چاپ چهارم 1366
و شرح شعر فوق از اینجانب برای استفاده ناشنوایان:
حافظ میگوید: اول خیال میکرد که عشق و علاقه کار کردن آسان و راحت است! اما وقتیکه کار را شروع کرد دید که نه! کار واقعا سخت و پر دردسر است و مشکلات زیادی دارد!
مثال اول : معنای این شعر، خوب نشان میدهد که آقای باغچه بان اول سخت عاشق کارش بود و خیال میکرد که کار کردن با ناشنوایان آسان است! ولی بعدها دید که نخیر! عجب کار سختی است و مشکلات زیادی در کار کردن با ناشنوایان هست!
مثال دوم : دو ناشنوای جوان در گفتگو با یکدیگر میگویند: من و تو قوی هستیم و علاقه داریم که قهرمان شویم و میتوانیم قهرمان شویم! اول این سنگ سنگین را بلند میکنیم و می بینیم که بلند کردنش خیلی آسان است و بعد قهرمان می شویم! اما بعد که هردو سنگ سنگین را خواستند بلند کنند و نتوانستند بلند کنند ، ناشنوای اولی به دومی میگوید: واقعا سنگ خیلی سنگین است! کمرم درد گرفت! اول خیال میکردم بلند کردنش آسان است بعد فهمیدم که آسان نیست! پدرم در آمد!! ناشنوای دومی می گوید: راست میگی! من نزدیک بود دل و روده هایم پاره شود و بریزد زمین!! این سنگ واقعا سنگین است و بلند کردنش کار پهلوانان است!! علاقه به قهرمان شدن نزدیک بود من را به بیمارستان بفرستد!
(2) رجوع شود به خاطرات پسرش ثمین باغچه بان تحت عنوان: "چهره هایی از پدرم "
کامران رحیمی
26تیر 1389 |